شاید شما هم در مورد نوشتن عجل یا اجل دچار شک شوید که کدام املا درست می باشد ، در این مطلب املای این واژه را بررسی میکنیم تا در هر مورد از املای صحیح استفاده کنیم . (عجل یا اجل ?)

املای صحیح این کلمات به معنای مورد نظر شما بستگی دارد . اگر منظور شما « آینده یا آخرت » است املای درست « اجل » می‌باشد . اما اگر منظور شما « شتاب کننده یا گوساله » است املای درست آن « عجل» است .

اجل
اجل

اجل یعنی چه ?

مترادف و معادل واژه آجل :

  •  آتیه
  • آینده
  • مستقبل
  • آخرت
  • مرگ
  • موت
  • گاه
  • موعد
  • مهلت
  • وقت
  • هنگام

متضاد آجل : گذشته .

تلفظ اجل :

تلفظ اجل

/~Ajel/

معنی آجل در لغتنامه دهخدا

( آجل ) آجل. [ ج ِ ] ( ع ص ، اِ )بامهلت. دیرنده. تأخیرکننده. ضد عاجل :
عاجل نبود مگر شتابنده
هرگز نرود ز جای خویش آجل.ناصرخسرو.

|| دیر، مقابل زود :
بدین زودی ندانستم که ما را
سفر باشد بعاجل یا به آجل

منوچهری

|| آخرت، مقابل عاجل به معنی دنیا : باری عاجل و آجل بهم نپیوندد. ( کلیله و دمنه ).
چون برای حق و روز آجل است
گر خطائی شد دیت بر عاقل است

مولوی

|| جانی و برانگیزنده بر جنایت.

آجل [ ج َ / ج ُ ] ( اِ ) بادی که با آواز از گلو برآید، آروغ، فوز، باد گلو، رجک، جشا، رغ :
ناخوشی های دهر را بالکل
بایدت خورد و نازدن آجل

روزبهان

بسته دایم دهان خویش از بخل
کز گلو برنیایدت آجل.؟

اجل [ اَ ج َ ] ( ع اِ ) گاه، هنگام. زمان : لکل امة اجل اذا جاء اجلهم فلایستأخرون ساعة و لایستقدمون ( قرآن 49/10 ). لکل امری فی الدنیا نفس معدود واجل محدود. || زمانه، || مرگ.

|| زمان مرگ. نهایت زمان عمر :
اجل چون دام کرده گیر پوشیده بخاک اندر
صیاد از دور، نک ! دانه برهنه کرده لوسانه

کسائی

هر آنکس که زاد او ز مادر بمرد
ز دست اجل هیچ کس جان نبرد

فردوسی.

جوانی و پیری بنزد اجل
یکی دان چو در دین نخواهی خلل

فردوسی

بلا در باد آن خاکی سرشت است
اجل در آتش آن آبدار است.
تو گفتی که دریا بموج اندرست
عقاب اجل سوی اوج اندرست

فردوسی

علم اجلها بهیچ خلق نداده ست
ایزد دادار دادگستر ذوالمن

ناصرخسرو

پست نشستستی و ز بی خردی
نیستی آگه که در ره اَجَلی

ناصرخسرو

رفتنت سوی شهر اجل هست روز روز
چون رفتن غریب سوی خانه گام گام

ناصرخسرو

به شیث آمد دوران ملک هفتصد سال
نماند آخر و خورد از کف اجل خنجر

( منسوب به ناصرخسرو ).

هرگز کسی بی اجل نمیرد. ( قابوسنامه ).
از خدا و اجل نه آگاهی
ایمن از ناوک سحرگاهی

سنائی

ادامه معنی اجل در لغتنامه دهخدا

اجل ، بفتح الف و جیم در لغت ، وقت معین و محدود است در زمان آینده. و اجل حیوان نزد متکلمین وقتی است که علم و اراده آفریدگار بمرگ آن حیوان در آن وقت تعلق گرفته. پس شخصی که کشته شده باشد نزد علمای عامه به اجل خود مرده و مرگ او کار خدائی بوده. و در این تقدیر الهی هیچگونه تغییری از پیش و پس شدن حادثه مجال اندیشه نیست .

– انتهی، || نهایت مدت ادای قرض.

|| مدت و مهلت هرچیز ، ج ، آجال.

|| مؤیدالفضلاء و شعوری بنقل از شرفنامه آن را بمعنی آروغ نیز آورده اند و آن غلط است و آجُل با الف ممدودة و ضم جیم صحیح است. رجوع به آجُل شود.
– ضرب الاجل ؛ تعیین وقت برای ادای دین و جز آن.

اجل [ اَ ج َ ] ( ع ق ) آری، نعم، چرا، اَجل در جواب تصدیق بهتر است و نعم در جواب استفهام.

اجل [ اَج َل ل ] ( ع ن تف ) اعظم. جلیل تر، عظیم القدرتر. بزرگوارتر : زندگانی خان اجل دراز باد ( تاریخ بیهقی ).

اجل [ اِ ] ( ع اِ ) درد که از ناهمواری بالین در گردن بهم رسد ( منتهی الارب ) دردمند گشتن گردن.( زوزنی ).

|| گله گاوان وحشی .

||گله شتران.

|| گله آهوان، ج ، آجال.

اجل [ اَ ]( ع مص ) شور انگیختن ( تاج المصادر ) ( زوزنی ) بد کردن با، برانگیختن شر بر.

|| کسب کردن و گردآوردن مال و حیله کردن برای اهل خود.

||دوا کردن درد گردن.

|| بازداشتن کسی را.

اجل [ اَ ] ( ع اِ ) لاجلک و من اجلک ؛ ازبهر تو، اجل [ اِج ْ ج َ / اُج ْ ج َ ] ( ع اِ ) بز نر کوهی و نزد بعضی ایل که گاو کوهی است. اجل [ ] ( اِخ ) ابوعلی ، علی بن منصوربن عبیداﷲ الخطیبی. رجوع به اجل علی بن منصور… شود.، اجل [ اَ ج َل ل ] ( اِخ ) کمال الدین ( سید… ). اجل [ ] ( اِخ ) لغوی، رجوع به اجل علی بن منصور… شود.

معنی اجل در لغتنامه معین

( آجل ) (جِ ) [ ع . ] (ص . ) =

  1. آینده .
  2. آخرت .
  3. مدت دار.

(جُ یا جَ ) ( اِ. ) آروغ .

(اَ جَ لّ ) [ ع . ] (ص تف . ) جلیل تر، بزرگوارتر.

معنی اجل در فرهنگ عمید

( آجل ) 

۱. آینده.
۲. دیرآینده.
۳. بامهلت، مدت دار.
= آروغ: بسته دائم دهان خود از بخل / کز گلو برنیایدش آجل (؟: مجمع الفرس: آجل ).

  1. زمان مرگ، مرگ.
  2. [قدیمی] نهایت مدت چیزی.
  3. [قدیمی] مهلت.


* اجل معلق: [عامیانه، مجاز] مرگ ناگهانی.
۱. جلیل تر، بزرگ تر، بزرگوارتر.
۲. بزرگ، والامقام.

اجل به انگلیسی

  • ultimate
  • death
  • end
  • fixed term or period
  • fate
  • greater
  • or greatest
  • more or most glorious
  • [a.s.] fixed term or period

عجل یعنی چه ?

مترادف و معادل واژه عجل :

  • گوساله
  • شتاب کننده
  • گل و لای
  • جمع عجول
عجل
عجل

معنی عجل در لغتنامه دهخدا

عجل [ ع ُ ج ُ ] ( ع ص ) ج ِ عجول ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) .

عجل [ ع َ ج ِ / ج ُ ] ( ع ص ) شتاب کننده ( اقرب الموارد ) سریع ( منتهی الارب ).

|| آنکه بدین جهان خرسند باشد ( اقرب الموارد ).

عجل [ ع َ ج َ ] ( ع مص ) شتافتن ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( ترجمان علامه ) :

حکمت حق مانع آید زین عجل
جمعشان دارد به صحبت تا اجل(مولوی مثنوی )

|| بطی شمردن امری را .

||( اِ ) گل و لای ( آنندراج ) ( منتهی الارب )، قال اﷲ : خلق الانسان من عجل ( قرآن 37/21 ) .

||لای سیاه بدبو ( اقرب الموارد ) ( مهذب الاسماء ).

عجل [ ع ِ ج َ ] ( ع اِ ) ج ِ عِجلة، ( منتهی الارب ) رجوع به عِجله شود.

عجل [ ع ِ ] ( ع اِ ) گوساله ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( آنندراج )، گوساله اول سال ( اقرب الموارد ) ( غیاث اللغات )، ج ، عُجول :

آل موسی کو دریغا تا کنون
عابدان عجل را ریزند خون(مولوی مثنوی)

قد شابَه َ بالوَری ̍ حِمارٌ
عِجْلاً جسداً له خُوارٌ(سعدی گلستان)

بچه گاو چون از مادر بزمین آید عجل بود ( از تاریخ قم ص 818 ).

معنی عجل در لغتنامه معین

(عَ جَ )[ ع . ] (اِ. ) گل و لای سیاه و بدبو. ج . عجله .
(عِ جْ ) [ ع . ] (اِ. ) گوساله .

معنی عجل در فرهنگ عمید

= عجله
بچۀ گاو، گوساله.

اشتباه تایپی: u[g

مطالب پیشنهادی

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.8 تعداد آرا: 290

هنوز کسی رای نداده...