شاید شما هم در مورد نوشتن پیرهن یا پیراهن دچار شک شوید که کدام املا درست می باشد، در این مطلب املای این واژه را بررسی میکنیم تا در هر مورد از املای صحیح استفاده کنیم (پیرهن یا پیراهن ?).
به دلیل اینکه هر دو واژه در ادبیات کهن ایران کاربرد داشته اند نمیتوان یکی را غلط معرفی کرد اما امروزه نوشتن پیراهن رایج تر میباشد.

فهرست مطالب
معنی پیراهن
مترادف و معادل واژه پیراهن:
- پیرهن
- جامه
- قمیص
- جامه نازک بالا تنه
| آوا: | /pirAhan/ |
| جدول کلمات: | ابیر |
| فارسی به عربی | قمیص |
| پیراهن به انگلیسی: | dress frock shirt pullover |
معنی پیراهن در لغتنامه دهخدا
پیراهن [ هََ ] ( اِ ) پیراهان، پیرهن، پیرهند، جامه نیم تنه ای که زیر لباس بر بدن پوشند، قمیص، کرته، سربال، جبه، سربلة، جلباب:
– امثال :
مثل پیراهن تن کسی بودن.
پیراهن عثمان.
مثل پیراهن عمر
هر که یک پیراهن بیش از تو دارد، با او دست و گریبان مشو
|| کلمه ٔپیراهن با کلماتی ترکیب یا بکلماتی اضافه شود و یا مضاف الیه قرار گیرد چون : زیر پیراهن، پیراهن بخت.
- غلالة: پیراهن کوتاه
- ملاتب: پیراهنهای کهنه
- تجبیب: پیراهن را جیب کردن
- ادراع: پیراهن پوشیدن زن
- اقمصة: پیراهنها
- تقمص: پیراهن پوشیدن
- سربلة: پیراهن پوشاندن
- بقیرة: پیراهن بی آستین
- هفهاف: پیراهن نیک شفاف
- فروج: پیراهن طفلان از پس شکافته
- دراعة: پیراهن فراخ
- قرقل: پیراهن زنان
- خیعل: پیراهن بی آستین
- دایع: پیراهن پوشانیدن زن را
(هَ ) [ په ] (اِ) تن پوش، لباس، ~ عثمان کردن بهانه کردن، دستاویز قرار دادن، ~ بیشتر پاره کردن کنایه از: سن و تجربة بیشتر داشتن.
1- جامۀ نازک و کوتاه که مردان زیر لباس بر تن می کنند
۲- جامۀ نازک و بلند زنانه
* پیراهن کاغذی (کاغذین ) کردن: [قدیمی، مجاز] دادخواهی کردن، در قدیم رسم بوده که گاهی ستمدیده ای پیراهن یا جامۀ کاغذی بر تن می کرده و به پای عَلَم داد می رفته تا داد او را از ستمگر بستانند
* پیراهن مراد: [قدیمی] پیراهنی که بعضی از زنان در روز ۲۷ رمضان با پول گدایی خریداری می کنند و در مسجد میان دو نماز ظهر و عصر می دوزند و بر تن می کنند تا حاجتشان برآورده شود.
واژه پیراهن در اشعار فارسی
همی تنگ شد دوکدان بر تنش
(فردوسی)
چو مشک سیه گشت پیراهنش
خنک در جهان مرد برتر منش
که پاکی و شرمست پیراهنش(فردوسی)
که هر دو ز یک بیخ و پیراهنیم
(فردوسی)
ببیشی چرا تخمها برکنیم
بزد چنگ و بدرید پیراهنش
(فردوسی)
درخشان شد آن لعل زیبا تنش
جهان را بلی کدخدایی بجست
(فردوسی)
که پیراهن داد پوشد نخست
بدردهمی پیش پیراهنش
(فردوسی)
درخشان شود آتش اندر تنش
بخاک اندر افکنده پر خون تنت
(فردوسی)
زمین بستر و گور پیراهنت
چو پیراهن زرد پوشید روز
(فردوسی)
سوی باختر گشت گیتی فروز
بینداخت پیراهن مشک رنگ
(فردوسی)
چو یاقوت شد چهر گیتی برنگ
کنون کار پیش آمدت سخت باش
(فردوسی)
بهر کار پیراهن بخت باش
زمین پوشد از نور پیراهنا
(فردوسی)
شود تیره گیتی بدو روشنا
فرستاده رفتی سوی دشمنش
که بشناختی راز پیراهنش(فردوسی)
یکی زرد پیراهن مشکبوی
(فردوسی)
بپوشید و گلنارگون کرد روی
زره بود بر تنش پیراهنش
(فردوسی)
کله ترگ بود و قبا جوشنش
برو آستین هم ز پیراهن است
(فردوسی)
پیراهن لولویی برنگ کامه
(مرواریدی)
وان کفش دریده و بسر بر لامه
دانم ازین دشمن بدخو که هیچ
(ناصرخسرو)
زو نشود خالی پیراهنم
صبا از خاطرت بوئی بگل داد
(خاقانی)
ز شادی چند پیراهن بیفروز
خیاط روزگار ببالای هیچکس
(خاقانی)
پیراهنی ندوخت که آنرا قبا نکرد
چون برآمد ماه نو از مطلع پیراهنش
(سعدی)
چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش
معنی پیرهن
مترادف و معادل واژه پیرهن:
- پیراهن
- جامه
- قمیص
/pirhan/
پیرهن در لغتنامه دهخدا
پیرهن [ رَ/ پیرْ هََ ] ( اِ ) پیراهن، کرته، قمیص، جامه از پارچه نازک که زیر دیگر جامه ها بتن پوشند :
– در یک پیرهن بودن: سخت گستاخ و صمیمی بودن.
– از پیرهن کسی آمدن: از نزدیکان و اقربای وی بودن، یک اصل داشتن.
– ازرق پیرهن: کبودجامه، صوفی، صوفی دورغین و مرائی.
– از شادی در پیرهن یا در پوست نگنجیدن: سخت شاد شدن، انبساط بسیار یافتن.
– پارساپیرهن: ظاهرالصلاح، آنکه باطن جز از ظاهر دارد، آنکه درون ناپاک با برون پاک پوشیده دارد؛ پارسای دورغین و مرائی.
– پیراهن ِ خون آلود بر سر چوب کردن: دادخواهی کردن.
– در پیرهن نگنجیدن: انبساط بسیار داشتن.
واژه پیرهن در اشعار فارسی
کبک پوشیده بتن پیرهن خزّ کبود
(منوچهری)
کرده با قیر مسلسل دو بر پیرهنا
پیرهن در زیر تن پوشی و پوشد هر کسی
(منوچهری)
پیرهن بر تن ، تو تن پوشی همی بر پیرهن
چون تو چنین فتنه پیراهنی
(ناصرخسرو)
سوده شود پیرهن ار زآهنست
بفزای قامت خرد و فکرت
(ناصرخسرو)
مفزای طول پیرهن و پهنا
مرا در پیرهن دیوی منافق بود و گردنکش
(ناصرخسرو)
ولیکن عقل یاری داد تا کردم مسلمانش
وز چه ماندی تو بهر دو چشم نابینا کنون
(ناصرخسرو)
گر فرستادست سوی تو محمد پیرهن
اینکه شد زرد و کهن پیرهن جانست
(ناصرخسرو)
پیرهن باشد جان را و خرد را تن
دوش سرمست نگارین من آن طرفه پسر
(سنائی)
با یکی پیرهن زورقی طرفه بسر
بی زحمت پیرهن همه سال
(خاقانی)
از یوسف خویش باشمیمیم
گر مرا پرسی و چیزی بتو آواز دهد
(خاقانی)
آن نه خاقانی باشد که بود پیرهنم
گر همه مملکت و مال جهان جمع کنیم
(خاقانی)
لیک جز پیرهن گور ز دنیا نبریم
دیده ای آنکه چون کند باد بگرد پیرهن
(خاقانی)
بادم و گرد بیخودی پیرهنم دریغ من
گر پیرهن بدر کنم از شخص ناتوان
(سعدی)
بینی که زیر جامه خیالست یاتنم
بیا که گر بگریبان جان رسد دستم
(سعدی)
ز شوق پاره کنم تا به پیرهن چه رسد
مطالب پیشنهادی
- مرصع یعنی چه ?
- سفاک یعنی چه ?
- ژاژ یعنی چه ?
- یغما یعنی چه ?
- جامه یعنی چه ?
- تفاوت هودی با سویی شرت چیست ؟
- هم خانواده داوری چیست ?
پیرهن یا پیراهن ?
