اشعار فروغ فرخزاد

مجموعه ای از زیباترین اشعار فروغ فرخزاد در این صفحه برای شما عزیزان قرار داده شده است ، فروغ‌‌الزمان فرخ‌زاد عراقی ۸ دی ۱۳۱۳ در شهر تهران به دنیا آمده است ، وی بعدها به فروغ فرخزاد معروف می شود ، فروغ در یک تصادف رانندگی در 24 بهمن 1345 کشته می شود . ( اشعار فروغ فرخزاد / گلچین اشعار )

پیکرم، فریاد زیبایی
در سکوتم نغمه خوان لب های تنهایی
دیدگانم خیره در رویای شوم سرزمینی دور و رویایی
که نسیم رهگذر در گوش من میگفت:
《 آفتابش رنگ شاد دیگری دارد 》

عکس پروفایل اشعار فروغ
عکس پروفایل اشعار فروغ

آری ، آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست


دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم…تو…پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو… بار دیگر تو


بس که لبریزم از تو میخواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم


اکنون منم که در این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش، ترا یاد میکنم
دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد میکنم


باز هم قلبی به پایم افتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد


اشعار کوتاه فروغ فرخزاد

پاییز، ای سرود خیال انگیز
پاییز‌، ای ترانه ی محنت بار
پاییز، ای تبسم افسرده
بر چهره ی طبیعت افسونکار


پاییز، ای مسافر خاک آلود
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری؟


می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش

شعر فروغ فرخزاد
شعر فروغ فرخزاد

اشعار فروغ فرخزاد / گلچین اشعار


ناله می لرزد، می رقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من


بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید


عاقبت بند سفر پایم بست
می روم، خنده به لب، خونین دل
می روم از دل من دست بردار
ای امید عبث بی حاصل

(فروغ فرخزاد)

عکس نوشته شعر فروغ فرخزاد
عکس نوشته شعر فروغ فرخزاد

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

(فروغ فرخزاد)


رفتم، که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشک های دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

(فروغ فرخزاد)


من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سر هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

(فروغ فرخزاد)


اشعار پرطرفدار فروغ فرخزاد

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

(فروغ فرخزاد)


روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

(فروغ فرخزاد)


از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم


به لب هایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه ای ناگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

(فروغ فرخزاد)


بیا ای مرد، ای موجود خودخواه

بیا بگشای در های قفس را

اگر عمری به زندانم کشیدی

رها کن دیگرم این یک نفس را

(فروغ فرخزاد)


منم آن مرغ، آن مرغی که دیریست

به سر اندیشه پرواز دارم

سرودم ناله شد در سینه تنگ

به حسرت ها سر آمد روزگارم

(فروغ فرخزاد)


دیدمت، وای چه دیداری، وای

این چه دیدار دلازاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود

(فروغ فرخزاد)


این چه عشقی است که در دل دارم

می گریزی ز من و در طلبت

من از این عشق چه حاصل دارم

باز هم کوشش باطل دارم

(فروغ فرخزاد)


باز لب های عطش کرده من

عشق سوزان ترا می جوید

می تپد قلبم و با هر تپشی

قصه عشق ترا می گوید

(فروغ فرخزاد)


اشعار زیبای فروغ فرخزاد

بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم گره از بخت، چه باک

ترسم این عشق سر انجام مرا

بکشد تا به سرا پرده خاک

(فروغ فرخزاد)


خلوت خالی و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردی، ای مرد

شعر من شعله احساس من است

تو مرا شاعره کردی، ای مرد

(فروغ فرخزاد)


بخدا در دل و جانم نیست

هیچ جز حسرت دیدارش

سوختم از غم و کی باشد

غم من مایه آزارش


شب در اعماق سیاهی ها

مه چو در هاله راز آید

نگران دیده به ره دارم

شاید آن گمشده باز آید


آن کسی را که تو می جویی

کی خیال تو به سر دارد

بس کن این ناله و زاری را

بس کن او یار دگر دارد


شمع، ای شمع چه می خندی؟

به شب تیره خاموشم

بخدا مردم از این حسرت

که چرا نیست در آغوشم


دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز

بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

در آینه بر صورت خود خیره شدم باز

بند از سر گیسویم آهسته گشودم


دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را


می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می خواهم


در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم


دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در به در نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم


ز آن نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ
تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است
ای مایه امید من، ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است


اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانه من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم


تا بر گذشته‌ می نگرم، عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر، غیر رنجش یارم به من چه داد


این درد را چگونه توانم نهان کنم
آن دم که قلبم از تو به سختی رمیده است
این شعرها که روح ترا رنج داده است
فریاد های یک دل محنت کشیده است


گفتم قفس، ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقش باز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود


اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام


هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد، بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من


وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا


من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که: اینست آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم: چه خوش رفتم ز دست


گلچین اشعار فروغ فرخزاد

همزبانی نیست تا بر گویمش
راز این اندوه وحشت بار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش


از من است این غم که بر جان من است
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست


راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه، اینست آنچه رنجم می دهد
ورنه، کی ترسم از خشم و قهر تو


دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا
با هر چه طالبی به خدا میخرم ز تو


خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهره روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج به نرمی از او رمید


اشعار عاشقانه حافظ

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :5 تعداد آرا: 3

هنوز کسی رای نداده...