ابونصر علی بن احمد اسدی توسی شاعر، نویسنده ایرانی قرن پنجم هجری و سرایندهٔ اثر حماسی گرشاسپ‌نامه است. وی در سال ۴۶۵ هجری در گذشت. مقبره وی در تبریز است. در ادامه منتخبی از اشعار اسدی طوسی را برای شما عزیزان قرار داده ایم . ( مجموعه اشعار اسدی طوسی )

اشعار اسدی طوسی

چنین دان که جان برترین گوهر است

نه زین گیتی از گیتی دیگرست

درفشنده شمعیست این جان پاک

فتاده درین ژرف جای مغاک

شعر کوتاه از اسدی طوسی

کنون زین پس از مردم آرم سخن

که گیتی تمام اوست ز آغاز و بن

به گیتی درون جانور گو نه گون

بسند از گمان وز شمردن فزون

اشعر اسدی طوسی

که چون خوانی از هر دری اندکی

بسی دانش افزاید از هر یکی

ز رستم سخن چند خواهی شنود

گمانی که چون او به مردی نبود

اشعار حماسی اسدی طوسی

بپرسید بازش هنرمند مرد

که یزدان جهان را سرشت از چه کرد

بهانه چه افتاد تا کرده شد

سپهر و ستاره بر آورده شد

چنین گفت این آن شناسد درست

که گیتی همو آفرید از نخست

ولیک از پدر یاد دارم سخن

که گفت این جهان گوهری بُد زبُن

اشعار اسدی طوسی
اشعار اسدی طوسی

مجموعه اشعار اسدی طوسی

گزیده اشعار اسدی

مرا جز سخن ساختن کار نیست

سخن هست لیکن خریدار نیست

ز رادان همی شاه ماندست و بس

خریدار از او بهترم نیست کس

که همواره من بنده را شاد داشت

سرم را زهم پیشگان بر فراشت

اشعار ناب اسدی

گهر های گیتی به کار اندرند

ز گردون به گردان حصار اندراند

به تقدیر یزدان شده کارگر

چو زنجیر پیوسته در یکدگر

شعر اسدی طوسی در مورد خدا

سپاس از خدا ایزد رهنمای

که از کاف و نون کرد گیتی بپای

یکی کش نه آز و نه انباز بود

نه انجام باشد نه آغاز بود

تن زنده را در جهان جای از وست

خم چرخ گردنده بر پای از وست

از آن پس که آورد گیتی پدید

همه هرچه بد خواست و دانست و دید

زگردون شتاب و زهامون درنگ

ز دریا بخار و ز خورشید رنگ

پدید آورد نیک و بد ، خوب و زشت

روان داد و تن کرد و روزی نوشت

شعر در مورد پیغمبر ص

ثنا باد بر جان پیغمبرش

محّمد فرستاده و بهترش

که بُد بر در دین یزدان کلید

جهان یکسر از بهر او شد پدید

بدو داد دادار پیغام خویش

بپیوست با نام نام خویش

ز پیغمبران او پسین بُد درست

ولیک او شود زنده زیشان نخست

یکی تن وی و خلق چندین هزار

برون آمد و کرد دین آشکار

ببرد از همه گوی پیغمبری

که با او کسی را نبد برتری

شعر دین اسدی طوسی

دل از دین نشاید که ویران بود

که ویران زمین جای دیوان بود

نگه دار دین آشکار و نهان

که دین است بنیان هر دو جهان

پناه روانست دین و نهاد

کلید بهشت و ترازوی داد

در رستگاری ورا از خدای

ره توبه و توشهٔ آن سرای

ز دیو ایمنی وز فرشته نوید

ز دورخ گذار و به فردوس امید

شعر اسدی طوسی
شعر اسدی طوسی

مجموعه اشعار اسدی طوسی

نکوهش دنیا پرستی

جهان ای شگفتی به مردم نکوست

چو بینی همه درد مردم از وست

بر او جز نکوهش سزاوار نیست

که آنک آفریدش سبکبار نیست

کنون چون شنیدی بدو دل مبند

و گر دل ببندی شوی درگزند

شعر اسدی طوسی

اگرچند، بدخواه‌ کشتن  نکوست

از آن کشتن آن به که گرددت دوست

 بدان كز همه‌چيزها آشكار

سبك‌تر، بگردد دل شهریار

  در پادشاهان اميد است و بيم

يكی را سموم و دگر را نسیم

 چو چرخست، كردارشان گِرد گـَرد 

يكی شاد از ایشان، یکی پر ز درد

  گرت چند گستاخ دارد به  پيش

چنان ترس از او كز بدانديش خويش

 مبين نرمی پشت شمشیر تيز 

گذارش نگـر، گاه خشم و ستیز

 برهنـه بُدی كامدی در جهان

نبُد با تو چیز آشـكار و نهان

 چنان كامدی هم‌چنان بگذری

خوروپوشش افزون ترا برسری

 بسی گِرد آمیغ خوبان مگرد

که تن را کند سست و رخسار زرد

 بمیرد هرآن‌كس كه زاید  درست

شود نیست چونان‌ كه بود از نخست

 بود آینه دوست را مرد  دوست

نماید بدو هرچه زشت و نكوست

 به دریای ژرف آن‌كه جوید صدف

ببایدش جان برنهادن به كف

 به دسـت آوریده خردمنـد  سنگ

به نایافـته دُر به ندهد زچنگ

 به دست كسان چون توان كُشت شیر  

 نباید تو را پیش او شد دلیر

 به ره چون روی هیچ تنها  مپوی

نخستین یکی نیك‌ همره بجوی

 به گرد دروغ آنكه گردد  بسی

از او راست باور ندارد كسی

 به گفتار شیرین جهان ديده  مرد

 كند، آنچه نتوان به شمشير كرد

 به گیتی‌درون، جانور گونه‌گون

بسند از گمان، وزشمردن فزون

  ولی از همه، مردم آمد  پسند

 كه مردم گشاده‌ است و ايشان به بند

 به نيروتر آن‌كس كه از راه دين

 كند بردباری گه خشم و كین

 به هم چون بود مهر و کین گاه  جنگ   

ابا آبگینه کجا ساخت سنگ؟

 به یک مرد گردد شکسته  سپاه

همیدونش یک مرد دارد نگاه

 پدر گفت کز بد، گمان برگسل

 به اندیشه بیدار کن چشم و دل

 چو دانش نداری به کاری  درون

نباشد ترا چاره از رهنمون

 پس از تيرگی روشنی گيرد  آب

برآيد پس از تیره‌ شب، آفتاب

 تنت يافت آماس و تو  زابلهی

همی‌گیری آماس را فربهـی

 تو، مشتی نخوردی زمشت تو بیش

همان‌ زان گران آیدت مشت خویش


منتخب اشعار اسدی طوسی

زجمع فلسفيان با مُغی بدم پيكار

نگر كه ماند ز پيكار در سخن بيكار

 و را به قبله زرتشت بود يكسره ميل

مـرا بـه قبــله فــرخ محمـد مختار

 نخست شرط بكرديم كان كه حجت او

 بـود قـویتـر،بر ديــن او دهيــم اقـــرار

 مــغ آنگــهی گفــت ز قبــله تــو قبــله مــن

به است كز زمی آتش آرد به فضل به بسيار

 به تف آتش بر خيزد ابر و جنبد باد

ز می قوتش آرد بر و درختان بار

 به آتش اندر سوزد ز فخر هندو تن

به پیش آتش بندند موبدان زنار


مجموعه اشعار اسدی طوسی

شعر از اسدی طوسی

جم اندیشه از دل فراموش کرد  

سه جام می از دست او نوش کرد

ز دادار پس یاد کردن گرفت  

به آهستگی رأی خوردن گرفت

به جم گفت: می دوست داری مگر  

که چیزی جز از می  نخواهی دگر؟

جمش گفت: دشمن ندارمش نیز  

شکیبد دلم گر نیابمش نیز

به اندازه به، هرکه او می‌خورد  

که چون خورد افزون، بکاهد خرد

عروسی است می، شادی آیین او  

که باید خرد داد کابین او

ز دل برکشد می، تف درد و تاب  

چنان چون بخار زمین، آفتاب

دل تیره را روشنایی می است  

که را کوفت می، مومیایی  می است

به رادی کشد زفت، بدمرد را  

کند سرخ رخساره زرد را

به خاموش، چیره‌ زبانی دهد  

به فرتوت، زور جوانی  دهد

خورش را گوارش، می افزون کند  

ز دل درد و انده بیرون کند

خورش نِه بر میهمان، گونه گون  

مگویش از این کم خور و زآن فزون

اگرچه بود میزبان خوش‌زبان 

پزشکی نه نغز آید از میزبان


شعر از اسدی توسی

چند بیت از کتاب گرشاسپ نامه

که فردوسی توسی پاک  مغز

بدادست داد سخن های نغز

 به شهنامه گیتی  بیاراسته است

بدان نامه نام نکو خواسته است

 تو همشهری او را و هم پیشه ای

هم اندر سخن چابک  اندیشه ای

 بدان همره از نامه ی باستان 

به شعر آر خرّم یکی  داستان

 بسا نامداران که بردند رنج    

نهانی نهادند هر جای  گنج

 سرانجام رفتند و بگذاشتند

نه زیشان کسی بهره  برداشتند

 تو زین داستان گنجی  اندر جهان

بمانی که هرگز نگردد  نهان

 همش هرکسی یابد از آدمی

هم از برگرفتن نگیرد  کمی

 بُوی مانده فرزند ایدر بجای

که همواره نام تو ماند  بپای

 ز دانش یکی باغ  خرم  نهی 

که از میوه هرگز نگردد  تهی

 جهان جاودانه نماند به  کس

بهین چیز از و نیک  نامست و بس

 کنون کان یاقوت دانش  بکن

ز دریای اندیشه دُر دَر فکن

 خرد آتش تیز و دل بوته  ساز 

سخن زرِّ کن پاک بر هم  گداز

 پس این زر و این گوهران  بار کن   

در این گنج یکباره  انبار کن

 زکس یاد این گنج بر دل  میار

جز از شاه ارّانی  شهریار

 مجوی اندرین کار جز کام اوی 

منه مُهر بر وی بجز نام اوی

 که تا جایگه یافتی نخجوان

بدین شاه شد بخت پیرت جوان

مطالب پیشنهادی

اشعار فروغ فرخزاد / گلچین اشعار

اشعار عاشقانه حافظ

تفاوت غزل و قصیده چیست ؟

شعر در مورد مادر از سهراب سپهری

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :5 تعداد آرا: 3

هنوز کسی رای نداده...