شاید شما هم در مورد نوشتن در یا درب دچار شک شوید که کدام املا درست می باشد ، در این مطلب املای این واژه را بررسی میکنیم تا در هر مورد از املای صحیح استفاده کنیم . ( در یا درب ? )

در مورد درست بودن « در » یا « درب » میان ادیبان زبان فارسی اختلاف نظر وجود دارد و در منابع کهن فارسی هر دو املا رایج بوده است . میتوان به طور کلی گفت امروزه در محاوره وازه « در » کاربرد دارد و در نوشتار و زبان رسمی « درب » رایج است .

املای درب
املای درب
تلفظ درب

معنی در

مترادف و معادل واژه در :

  • باب
  • درب
  • دروازه
  • اندر
  • تو
  • داخل
  • درون
  • مدخل
  • سرپوش
  • سر
  • پشه
  • دره | جمان
  • دردانه
  • دره
  • گوهر
  • لولو
  • مروارید

تركیب‌های «در» :

  • دربان
  • درگاه
  • سردر
  • دردار
  • دربست
  • دربازكن
  • دربه‌در
  • دودر
  • چهاردر
  • بی‌در
  • بی‌دروپیكر

/dar/

معنی در لغتنامه دهخدا

در. [ دَ ] (اِ) باب. (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ). آنچه از قطعات تخته یا از صفحات آهن و غیره سازند مربع مستطیل به قامت آدمی یا خردتر یا بلندتر و به پهنای گزی یا کمتر یا بیشتر و داخل چهار چوبی به پاشنه یا لولا نصب کنند و بر مدخل یا مخرج خانه ، سرا، اطاق ، راهرو و جز آن کار گذارند تا مانع درآمدن و در رفتن کسی یا چیزی باشد و آن گاهی به دو پاره است (به دو لت یا به دو مصراع ) و گاه به یک پاره (یک لت ، یا یک مصراع ) و هر لت بر پاشنه بگردد تا فراز و باز شود یا گشاد و بست آن بوسیله ٔ لولا باشد که بدان در را به چهار چوب دوزند. عنک. ترعة. (منتهی الارب ) :


نه پادیر باید ترا نه ستون
نه دیوار خشت و نه زآهن درا

رودکی

دل از دنیا بردار و به خانه بنشین پست
فرابند در خانه به فلج و به پژاوند

رودکی

زعود و چندن او را آستانه
درش سیمین و زرین بالکانه

رودکی


– ازدرِ ؛ لایق ِ. سزاوارِ. درخورِ. زیبنده ٔ. سزای.بتاوارِ. از قبل ِ. اهل ِ. صالح ِ. شایسته ٔ .

با در باز بودن ؛ در باز داشتن. 

در گشاده داشتن. آمادگی پذیرفتن مهمان داشتن. آمادگی خداوند خانه برای مهمان نوازی و پذیرائی از همگان.

معنی در در لغتنامه معین

در(دَ رّ) [ ع . ] (اِ.)

۱ – شیر، فراوانی شیر. ۲ – نیکی ، نیکی بسیار. ۳ – غنیمت .
(دُ رّ) [ ع . ] (اِ.) مروارید. ج . دُرَر.
( ~.) (اِ.) پشه .
هم شدن ( ~. شُ دَ)(مص ل .)

۱ – مخلوط شدن . ۲ – آشفته شدن ، عصبانی گشتن .
( ~.) (اِ.) دره : (کوه ).
(دَ) [ په . ] (اِ.) = درب :

۱ – داخل ، درون .

۲ – دربار.

۳ – فصل (کتاب ).

۴ – موضوع ، مطلب .

۵ – حرف اضافه .
جمله (دَ. جُ لِ) [ فا – ع . ] (ق .) خلاصه ، بالاخره .
هم کردن ( ~. کَ دَ) (مص م .)

۱ – مخلوط کردن .

۲ – آشفته کردن .
( ~.) [ په . ] (اِ.) آن چه که از چوب یا آهن و غیره سازند و در دیوار و اشکاف و صندوق و جز آن ها کار گذارند و باز و بسته شود. ،این ~ و آن در این طرف و آن طرف ، این جا و آن جا. ، ~ باغ سبز نشان دادن کنایه از : وعده های فریبنده و پوچ دادن . ، ~ به روی هم
هم (دَ هَ) (ص مر.) آمیخته ، مخلوط .

3 – آشفته ، شوریده .

ادامه معنی در لغتنامه معین

در به در(دَ. بِ. دَ) (ص مر.) کسی که از خانه و خاندان خود آواره شده .در پیش کردن(دَ. کَ دَ) (مص م .) اسیر کردن .

در جوال کردن(دَ. جَ. کَ دَ) (مص م .) فریب دادن .

در خانه(دَ نِ یا نَ) (اِ.)

  • دربار پادشاهی ، سرای سلطنتی .
  • دارالحکومه ، استانداری (قاجاریه ).
  • جایی که آدمی در آن سکنی کند، منزل .
  • دولت ، درب خانه .در دم(دَ دَ) (ق مر.) بی درنگ ، همان دم ، در زمان ، فوراً.

در ساختن(دَ. تَ) (مص ل .) سازگار شدن ، سازگاری .در سرآمدن(دَ. سَ. مَ دَ) (مص ل .)

۱ – سقوط کردن .

۲ – دچار دردسر شدن .

در شدن (دَ. شُ دَ) (مص ل .) داخل شدن ، به درون رفتن .در غلبکن(دَ غَ یا غُ کَ) (اِمر.) در پنجره دار.در کردن(دَ. کَ دَ) (مص م .)

۱ – بیرون کردن .

۲ – گنجانیدن ، داخل کردن .

آش درهم جوش (ش ِ دَ هَ) (اِمر.)

۱ – آشی که از سبزی ، گوشت و حبوبات درست می کنند.

۲ – کنایه از: وضعیت پیچیده و نامعلوم .

در به در(دَ. بِ. دَ) (ص مر.) کسی که از خانه و خاندان خود آواره شده .دم درکشیدن ( ~. دَ.کِ دَ) (مص ل .)

۱ – سکوت کردن ، خاموش شدن .

۲ – مردن ، نفس بند آمدن .هفت در( ~. دَ) (اِمر.) کنایه از: هفت سیاره .وکیل در( ~ دَ) [ ع – فا. ] (اِمر.) کسی که واسطة میان امرا و سلاطین بوده و تقاضای مردم را به آنان می رسانیده .

معنی در فرهنگ عمید

در =

۱. = دریدن .
۲. درنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): پرده در، صفدر.
=دَرّه
در اول بعضی مصادر افزوده می شود و معنی کلمه را اندکی تغییر می دهد: درآمدن، درآوردن، درآویختن، دربردن، در رسیدن، دررفتن، درساختن، درگذشتن.
۱. درون، اندرون.
۲. به سوی، به طرف.
۱. شیر، لبن.
۲. [مجاز] فرزند.
آنچه از چوب یا آهن یا چیز دیگر درست کنند و میان دیوار یا جلو اشکاف یا سر صندوق یا روی چیز دیگر کار بگذارند که باز و بسته شود.
مروارید درشت.
* درّ کوهی: (زمین شناسی) = کوارتز
* درّ یتیم: [قدیمی] مروارید بی مانند و گران بها.

پرده در

۱. کسی که راز دیگری را فاش کند و او را رسوا و بی آبرو سازد: اشک من گر ز غمت سرخ برآمد چه عجب / خجل از کردهٴ خود پرده دری نیست که نیست (حافظ: ۱۶۴).
۲. بی شرم.
۳. گستاخ

در به در

  • آواره، بی خانمان، کسی که از خانه و مسکن خود رانده و آواره شده باشد.
  • (قید) از این در به آن در، از یک خانه به خانۀ دیگر، در همه جا.

* دربه در شدن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز] سرگردان شدن.سیزده به درمراسمی که در روز سیزدهم فروردین در ایران برگزار می شود و مردم به خارج شهر و به باغ و صحرا می روند و آن روز را به شادی، تفریح، و با انواع بازی ها می گذرانند و به اصطلاح نحسی سیزده را در می کنند.

معنی درب

مترادف و معادل واژه درب :

  • دربزرگ
  • دروازه
  • دروازه فراخ
  • دروازه شهر و قلعه دروازه فراخ
  • ه سخت و تنگ در کوه

جمع درب : دروب .

تلفظ درب و داغون

درب در لغتنامه دهخدا

درب. [ دَ ] (ع اِ) دروازه ٔ فراخ ازکوچه ٔ خرد. (منتهی الارب ). در بزرگ کوچه. (از اقرب الموارد). جوالیقی در المعرب (ص 153) گوید: اصل «دروب » عربی نیست و عرب آنرا در معنی ابواب بکار برده است ،لذا مداخل تنگ بلاد روم را نیز دروب گفته اند؛ چون آنها بسان دروازه ای بود که بدان منتهی می شد و در این معنی از قدیم استعمال شده ، چنانکه امروءالقیس گوید :
بکی صاحبی لمارأی الدرب دونه
وأیقن أنّا لاحقان بقیصرا.
دروازه ٔ کلان. (منتهی الارب ).

در بزرگتر چون در کاروانسرا و غیره. (از اقرب الموارد). دروازه. (دهار) (غیاث ). بَلَق. در شهر. دروازه ٔ شهر. دربند. ج ، دِراب. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد)، دُروب. (دهار) (ناظم الاطباء) : بر هر دربی حربی از سر گرفتند. (جهانگشای جوینی ). قم را چند راه است و چند درب و چند میدان. (تاریخ قم ص 20).

درب. [ دَ ] (اِخ ) بمناسبت دروازه ٔ شهر، محله و نواحی داخل شهر در مجاورت هر دروازه بنام همان دروازه نامیده شده است ، چنانکه درب ری ، درب قزوین ، که نام محله ای است مجاور دروازه ای که از آن بسوی ری رونداز قزوین ، و مرادف کلمه ٔ باب… است.

ترکیبات درب در لغتنامه دهخدا

  •  درب و داغان (داغون ) ؛ آشفته و پریشان و متلاشی. و گاه به معنی پریشانی و آشفتگی اشخاص بر سبیل مطایبه و مزاح استعمال می شود. (فرهنگ لغات عامیانه ).
  • درب و داغان کردن ؛ به قطعات خرد از هم پراکندن. بکلی از هم پاشیدن خانه ، قلعه ، کفش یا چیزی دیگر را. (یادداشت مرحوم دهخدا).

ادامه معنی درب در لغتنامه دهخدا

درب. [ دَ رَ ] (ع مص ) خوگر شدن به چیزی. (از منتهی الارب ). خوی کردن. (تاج المصادر بیهقی ). اعتیاد. (از اقرب الموارد). || حریص گشتن. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دُربة. و رجوع به دربة شود. || حاذق و ماهر گردیدن شخص در کار خود. (از ناظم الاطباء).

درب. [ دَ رَ ] (ع اِ) هر راه نافذ که از آن به روم و آسیای صغیر روند. (ناظم الاطباء). درب. و رجوع به دَرْب شود.

درب. [ دَ رِ ] (ع ص ) صفت است مصدر دَرَب را. (از اقرب الموارد). معتاد و خوگر. || حریص و آزمند. (ناظم الاطباء). و رجوع به دَرَب شود.

درب. [ دُ رُب ب ] (ع اِ) ماهیی است زردرنگ. (منتهی الارب ). ماهیی است زردرنگ ، چنانکه گویی زراندوده است. (از ذیل اقرب الموارد از تاج ).

درب. [ دَ ] (اِخ ) موضعی است به نهاوند. (منتهی الارب ) (از معجم البلدان ). || دهی است به یمن که گویا در ذی مار باشد. (از معجم البلدان ) (منتهی الارب ). || موضعی است در بغداد. (از معجم البلدان ).

درب. [ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان میداود (سرگچ ) بخش جانکی گرمسیر شهرستان اهواز، واقع در 6هزارگزی خاور باغ ملک و 6هزارگزی خاور راه اتومبیل رو باغ ملک به ایذه. آب آن از رودخانه ٔ ابوالعباس و راه آن مالرو است. ساکنان آن از طایفه ٔ جانکی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

درب. [ دَ ] (اِخ ) دهی است از بخش ایذه ٔ شهرستان اهواز، واقع در 21هزارگزی جنوب خاوری ایذه و در کنار راه مالرو ده بندان به پس قلعه. آب آن از چشمه و قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

معنی درب در لغتنامه معین

درب(دَ رْ) [ ع . ] (اِ.) درِ بزرگ، دروازة شهر یا قلعه . ج . دروب .

معنی درب در فرهنگ عمید

درب =

۱. = در٢
۲. [قدیمی] در بزرگ، دروازه، دروازۀ فراخ.

موارد پیشنهادی

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.9 تعداد آرا: 112

هنوز کسی رای نداده...