شاید شما هم در مورد نوشتن بحر یا بهر دچار شک شوید که کدام املا درست می باشد ، در این مطلب املای این واژه را بررسی میکنیم تا در هر مورد از املای صحیح استفاده کنیم . ( بحر یا بهر ? )

املای صحیح این واژه به معنای مورد نظر شما بستگی دارد . اگر منظور شما « دریا » است املای درست « بحر » میباشد .

اما اگر منظور شما « بخش » یا « بهره » است املای آن « بهر » است .

املای بحر
املای بحر

معنی بحر

مترادف و معادل واژه بحر :

  • اقیانوس
  • دریا
  • یم
  • وزن شعر

متضاد واژه بحر:

  • بر
  • خشکی
  • هامون
تلفظ بحر

معنی بحر در لغتنامه دهخدا

بحر. [ ب َ ] (ع مص ) گوش شتر شکافتن. (تاج المصادر بیهقی ). شکافتن گوش. (منتهی الارب ).

|| شکافتن و فراخ گردانیدن. (منتهی الارب ) (آنندراج ).

بحر. [ ب َ ح َ ](ع مص ) سراسیمه شدن از بیم. (منتهی الارب ) (آنندراج )(تاج المصادر بیهقی ).

|| سیراب نگردیدن از تشنگی. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سخت تشنه شدن. (زوزنی ).

|| گداختن گوشت از بیماری بحر. (از منتهی الارب ) (آنندراج ).

|| سست و تیره رنگ گردیدن شتر از سخت دویدن. (منتهی الارب ) (آنندراج ).

بحر. [ ب َ ح ِ ] (ع ص ، اِ) نعت از بحر به همه ٔ معانی مصدری آن از قبیل گوش شتر شکافتن و سراسیمه شدن ، و سیراب نشدن و سست و تیره رنگ شدن شتر. (از منتهی الارب ).

بحر. [ ب َ ] (ع اِ) مقابل بر (خشکی ). دریا. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). دریای شور. (منتهی الارب ). دریای محیط که شور است. (غیاث اللغات ). یم. صاحب آنندراج گوید: بیکران و بی پایان و پرآشوب و تلخ و گران لنگر و سبکروح و گوهرخیز و گوهربار و گوهرزای از صفات اوست. مصغر آن اُبَیحِر باشد نه بحیر. (منتهی الارب ). ج ، ابحر، بحار، بحور. (منتهی الارب ) : اذا سمحت فلا بحر و لامطر. (تاریخ بیهقی ص 122).

باز جهان بحر دیگر است و مدور
شخص تو کشتی است عمر باد مقابل

ناصرخسرو

ترکیبات بحر در لغتنامه دهخدا

  • بحر آبسکون ؛ بحر خزر. دریای خزر.
  • بحر اصفر ؛ دریای زرد. به ترکی «صاری دکز»، دریایی میان چین و ژاپن بشمال بحر چین شرقی. (یادداشت مؤلف ).
  • بحر ابیض ؛ دریای سپید. آق دکیز. (قاموس الاعلام ترکی ). بحرالروم که مدیترانه نیز گویند. (ناظم الاطباء).
  • بحر ابی نجم ؛ نام دریاچه ای در حله نزدیک بغداد در ساحل راست فرات. (از قاموس الاعلام ترکی ).
  • بحر احمر ؛ دریای سرخ.
  • بحر ازرق ؛ دریای آسمانی. دریای آبی. یکی از دو شعبه ای است که رود نیل را تشکیل میدهد. (از قاموس الاعلام ترکی ).
  • بحر اسود ؛ دریائی است معروف. (آنندراج ). دریای سیاه. دریائی که بین روسیه و قفقاز و ترکیه و نواحی شرقی اروپا قرار گرفته و از طریق تنگه ٔ داردانل و بسفر و دریای مرمره به دریای مدیترانه متصل میشود. و رجوع به فهرست اعلام حبیب السیر شود.
  • بحر اسود شمالی ؛ دریای شمال. بحر الورنک. بحرالظلمه.دریای برینگ. (یادداشت مؤلف ).
  • بحر اعظم ؛ دریایی که آفتاب در آن غروب می کند و آب آن دریا گرم و ستبر مانند سیماب است و آن رادریای محیط و دریای اعظم نامند.

معنی بحر در لغتنامه معین

بحر(بَ) [ ع . ] ( اِ.) :

  1. دریا. ج .بحار.
  2. وزن شعر.

معنی بحر در لغتنامه عمید

بحر :

۱. دریا.
۲. (ادبی) وزن شعر، مقیاس اوزان عروضی.

تعداد بحور شعر نوزده است: طویل، مدید، بسیط، وافر، کامل، هزج، رجز، رمل، منسرح، مضارع، مقتضب، مجتث، سریع، جدید، قریب، خفیف، مشاکل، تقارب (متقارب)، و تدارک (متدارک). غیر از این بحور یازده بحر دیگر هم بعضی عروضیان افزوده اند که عبارت است از: عریض، عمیق، حریم، کبیر، مذیل، قلیب، حمید، صغیر، اصم، سلیم، و حمیم.

بحر یا بهر ?

معنی بهر

مترادف و معادل واژه بهر:

  • بخش
  • بهره
  • حصه
  • حظ
  • سهم
  • قسمت
  • نصیب
  • برای
  • به جهت
  • به خاطر
  • به منظور
  • پاره
  • جزء

/bahr/

معنی بهر در لغتنامه دهخدا

بهر. [ ب َ ] (اِ) حصه. نصیب. حظ. بهره. (برهان ). نصیب. قسمت. (آنندراج ) (انجمن آرا). حصه. نصیب. بهره. (رشیدی ) (جهانگیری ). حصه. نصیب. قسمت. بخش. (ناظم الاطباء). بهره. حظ. نصیب. قسمت. (فرهنگ فارسی معین ). فرخنج. نیاوه. آوخ. (یادداشت بخط مؤلف ) :

بپرسید تا زآن گرانمایه شهر
که دارد همی زاختر و فال بهر

فردوسی

معنی بهر در لغتنامه معین

بهر(حر اض .) برای ، جهت .
(بَ) [ په . ] ( اِ.) :

  1. بهره ، نصیب .
  2. بخشی از شبانروز.
  3. پاره ، جزو.

معنی بهر در فرهنگ عمید

بهربرایِ، به سببِ، به جهتِ: بهرِ خدا.
۱. قسمت، بخش.
۲. نصیب.دانش بهرآن که بهره و نصیب از علم و فضل دارد، بابهره از دانش، دانشمند: هر پزشکی که بود دانش بهر / آمده بر امید شهربه شهر (نظامی۴: ۶۹۶).

مطالب پیشنهادی

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :5 تعداد آرا: 46

هنوز کسی رای نداده...