شاید شما هم در مورد نوشتن برخاست یا برخواست دچار شک شوید که کدام املا درست می باشد ، در این مطلب املای این واژه را بررسی میکنیم تا در هر مورد از املای صحیح استفاده کنیم . ( برخاست یا برخواست ? )

املای صحیح این واژه « برخاست » می‌باشد و نوشتن به صورت « برخواست » نادرست است .

برخواستن یا برخاستن
برخواستن یا برخاستن

برخاست و برخاستن به معنی بلند شدن است و با فعل خواست و خواستن ( به معنی طلبیدن ) متفاوت می‌باشد .

از کوی مغان، نیم شبی، ناله نی، خاست
زاهد به خرابات مغان آمد و می‌، خواست

حافظ

برخاستن یعنی چه ?

مترادف و معادل برخاستن :

  • ایستادن
  • به پاخاستن
  • برپا شدن
  • عصیان کردن
  • قیام کردن
  • متصاعد شدن
  • پدیدآمدن
  • آغاز شدن
  • در گرفتن
  • پیش آمدن
  • اتفاق افتادن
  • بلند شدن
  • بیدار شدن
  • بردمیدن
  • سر زدن
  • برآمدن
  • طلوع کردن
  • شوریدن
  • شورش کردن
  • طغیان کردن
  • برپا شدن ایستادن مقابل نشستن
  • بیدار شدن
  • روییدن نمو کردن
  • طلوع کردن بر آمدن
  • طغیان کردن عصیان کردن .

تلفظ برخاست :

تلفظ برخاست

معنی برخاست در لغتنامه دهخدا

برخاست. [ ب َ ] ( مص مرکب مرخم ، اِ مص مرکب ) مصدر مرکب مرخم است از برخاستن. قیام :

هرکه را بر سماط بنشستی
واجب آمد بخدمتش برخاست

سعدی

– نشست و برخاست ؛ نشست و خاست. مجالست.

معنی برخاستن در لغتنامه دهخدا

برخاستن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) برخیزیدن. خاستن. ایستادن. بلند شدن. برپا ایستادن. بپا شدن. پا شدن. برپا شدن. متصاعد شدن. قیام. قیام کردن. قوم. قومة. قامة. مقابل نشستن. مقابل قعود. نهض. نهوض. انتهاض. ( منتهی الارب ).

استنهاض. نهضت : رأس العین شهری است خرم و اندر وی چشمه هاست بسیار و از آن چشمه ها پنج رود برخیزد و به یکجای گرد شود، آن را خابورخوانند. ( حدودالعالم ).

رسول برخاست و نامه در خریطه دیبای سیاه پیش تخت برد و بدست امیر داد و بازگشت.( تاریخ بیهقی ). برخاست تا برود احمد گفت بگیرید این سگ را. ( تاریخ بیهقی ).

در آن روزگار ایشان را در نشستن و برخاستن برآن جمله دیدم که ریحان خادم گماشته ٔامیر محمود بر سر ایشان بود. ( تاریخ بیهقی ). کسی راکه پیهای پای سست شود و بر نتواند خاست… پای را در میان آب جو بنهند تا بصلاح باز آید. ( نوروزنامه ).
آن شنیدی که ابلهی برخاست
سرگذشتی ز حیزی اندر خواست

سنایی

ز سعدی شنو کاین سخن راست است
نه هر باری افتاده برخاسته ست

سعدی.

ترکیبات برخاست در لغتنامه دهخدا

– برخاستن آشوب و شور، غریو. غوغا و فتنه و بانگ و غو و گریه و زاری و فغان و ویل وحنین و امثال آنها ؛ بپا شدن آن. ظاهر شدن و پیدا آمدن آن :
بیامدبدرگاه سالار نو
بدیدندش از دور و برخاست غو

فردوسی

بانگ گریه از میان ایشان برخاست. ( قصص الانبیاء ).

آواز برخاست که بطان سنگ پشت را می برند. ( کلیله و دمنه ).

زآرزوی سماع و شاهد و می
ازهمه عاشقان فغان برخاست

عطار

– برخاستن ابر ؛ پیدا آمدن لکه های ابر یا پوشاندن ابر روی تمام یا قسمتی از آسمان را.
– برخاستن بوی ؛ ساطع و مرتفع و منتشر شدن آن. ( یادداشت مؤلف ).
– برخاستن به شب ؛ ناشئة اللیل. ( ترجمان القرآن ).
– برخاستن گرد ؛ بهوا رفتن غبار. برشدن غبار بر هوا :

– || گردآلود شدن هوا بمناسبت ازدحام و تجمع مردم یا لشکر :

|| برآمدن. فراغت یافتن از کاری :
و چون از دبیرستان برخاستیم و مدتی برآمد… ما را ولیعهد خویش کرد. ( تاریخ بیهقی ).


– برخاستن برچیزی ؛ با قبول امری از انجمنی متفرق شدن. با تعهدی و دادن قولی ترک مجمعی کردن : اکنون این سر نهفته دارید تا ما تدبیر کار کنیم و بر این برخاستند. ( فارسنامه ابن بلخی ).
– برخاستن به ؛اقدام به. ( یادداشت مؤلف ).

|| برخاستن از چیزی و از سر چیزی برخاستن ؛ ترک کردن آن. ( آنندراج ). دل برکندن از آن : اما می ترسیدم که از سر شهوت برخاستن کاری دشوارست. ( کلیله و دمنه ).

|| صرف نظر کردن.

درگذشتن : حضرت خلافت را شرم آمد و عاطفت فرمود و از سر گناهان وی که کرده بود برخاست. ( تاریخ بیهقی ).

ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او برخاست. ( گلستان سعدی ).
– برخاستن از بیماری ؛ شفا یافتن. خوب شدن. به شدن از بیماری. ( یادداشت مؤلف ) :
تا میر ببلخ آمد با آلت و عدت
بیمار شده ملکت برخاست زبیماری

منوچهری.

ادامه معنی در دهخدا

– برخاستن قیامت ؛ آشکار شدن آشوب و فتنه. غوغا بپا شدن :
عالم آسوده یکسر از چپ و راست
چون نشست او قیامتی برخاست

نظامی.

– || بپا خاستن معشوقه بناز.
– برخاستن لرز از استخوان ؛ سخت لرزیدن و ترسان شدن :
بر دل من کمان کشید فلک
لرز تیرم ز استخوان برخاست

خاقانی.

|| طلوع کردن. سر زدن. برآمدن. بیدار شدن. ( ناظم الاطباء ) :
گرانمایه شبگیر برخاستی
زبهر پرستش بیاراستی

فردوسی

|| بالا آمدن. برجسته شدن. نهود. ( منتهی الارب ).

متورم شدن : چون چشم افشین بر من فتاد سخت از جای بشد و از خشم زرد و سرخ شد و رگها از گردنش برخاست. ( تاریخ بیهقی ). و برخاستن چشم و تیزی و سرخی نشان آن باشد که خلطی گرم و بد بر دماغ برآید. ( ذخیره خوارزمشاهی ).

|| روئیدن و نمو کردن. ( ناظم الاطباء ). حاصل شدن.

|| علم شدن. رسیدن. ( آنندراج ). بمنصب و جاه و مقام رسیدن. ( یادداشت مؤلف ). نشأت کردن. ( یادداشت مؤلف ) :
اندرین شهر بسی ناکس برخاسته اند
همه خرطبع و همه احمق و بی دانش و دند

لبیبی

نامها و عدد ایشان با نام افراسیاب که در میانه عاریتی است زیرا که از ترکستان برخاسته است مدتی که خروج کرده بود پس از منوچهر یازده پادشاه… ( فارسنامه ابن بلخی ).

|| وزیدن. وزیدن گرفتن :

|| حرکت کردن.

|| برانگیختن.

|| اغوا کردن.

|| طغیان کردن. خروج کردن. مدعی شدن. دعوی کردن. قیام کردن. بیرون آمدن بر. شورش کردن. بمخالفت قیام کردن. برمخالفت برآمدن. ( ناظم الاطباء ) : مروان بن محمدبن نجران برخاست و گفت خلافت مراست و از آنجا بحمص آمد. ( تاریخ سیستان ).

اول سپاهی که بفرستاد این بودکه محمد بن عبید… و پسران حیان آنجا برخاسته بودند سپاه صالح آنجا آمد و ایشان هزیمت کردند. ( تاریخ سیستان ).

– برخاستن برکسی ؛ بر او شوریدن : تا مردان قسطنطین… بروی برخاستند و بکشتندش. ( مجمل التواریخ ).

|| بهیجان آمدن. ( ناظم الاطباء ).
– برخاستن دل ؛ بهیجان آمدن آن. ( یادداشت مؤلف )

|| پیدا شدن. ( آنندراج ). پدید آمدن.ظاهر شدن. ظهور کردن : و حسن را چون زهر دادند خواستند که او را پیش پیغامبر دفن کنند خلاف برخاست. ( مجمل التواریخ ).

– برخاستن سیل ؛ جاری شدن آن .

|| بقضاء حاجت شدن. ( یادداشت مؤلف ).

معنی برخاست در لغتنامه معین

برخاست = (بَ تَ ) (مص ل . )

  1. ایستادن
  2. بیدار شدن
  3. طلوع کردن
  4. از میان رفتن .

معنی برخاست در فرهنگ عمید

  1. برپا شدن، به پا ایستادن، بلند شدن.
  2. از خواب بیدار شدن.
  3. [مجاز] پدید آمدن، به وجود آمدن.
  4. به گوش رسیدن صدا: صدایی برخاست.
  5. رخ دادن، اتفاق افتادن: دعوایی میان آن دو برخاست.
  6. اقدام کردن، آغاز کردن به کاری.
  7. [مجاز] به ظهور رسیدن، پیدا شدن: دو نابغه از ای

مطالب پیشنهادی برای شما

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.9 تعداد آرا: 100

هنوز کسی رای نداده...