شاید شما هم در مورد نوشتن غالبا یا قالبا دچار شک شوید که کدام املا درست می باشد ، در این مطلب املای این واژه را بررسی میکنیم تا در هر مورد از املای صحیح استفاده کنیم . ( غالبا یا قالبا ? )

معنی غالبا
معنی غالبا

املای صحیح این واژه « غالبا » می‌باشد و نوشتن به صورت « قالبا » نادرست است .

غالبا یعنی چه ?

مترادف و معادل واژه غالبا :

  • اغلب
  • اکثراوقات
  • کراراً
  • بیشتر
  • بسی
  • بسیار
  • بیش تر
  • چه بسا
  • بیشترها
  • اکثر اوقات
  • به احتمال زیاد

تلفظ غالبا :

تلفظ غالبا

/qAleban/

معنی غالبا در لغتنامه دهخدا

«غالباً» غالباً. [ ل ِ بَن ْ ] ( ع ق ) اکثر اوقات. بیشتر. در غالب. رجوع به غالب شود :

من و انکار شراب این چه حکایت باشد
غالباً این قدرم عقل و کفایت باشد .

حافظ

|| باحتمال اغلب. ظاهراً :


محتسب گوید که بشکن ساغر و پیمانه را
غالباً دیوانه میداند من فرزانه را …

سلمان.

معنی غالب در لغتنامه معین

( غالباً ) (لِ بَ نْ ) [ ع . ] (ق . ) = اغلب ، بیشتر .

معنی غالب در فرهنگ عمید

  1. اغلب اوقات.
  2. بیشتر، اکثراً: کتاب هایش غالباً به زبان آلمانی نوشته شده.
آوا: /qAleban/
اشتباه تایپی: yhgfh
نقش: قید
غالب

غالب یعنی چه ?

مترادف و معادل غالب:

  • پیروز
  • پیروزمند
  • چیره
  • فاتح
  • فایق
  • قاهر
  • متسلط
  • مستولی
  • مسلط
  • منتصر
  • بیش

معنی غالب در لغتنامه دهخدا

غالب. [ ل ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از غلبه. غلبه کننده. چیره. قاهر. پیروز. زبردست. توانا. خداوند دست. ظاهر. فایق. فیروز. سرآمده. (آنندراج ). پیش آمده. (آنندراج ) :

به پیش دل ما همه روشن است
که بر آن همه غالب این یک تن است .

فردوسی

شرم خداآفرین بر دل او غالب است
شرم نکوخصلتی است در ملک محتشم

منوچهری

دولت او غالب است بر عدو و جز عدو
طاعت او واجب است بر خدم و جز خدم

منوچهری

|| زیاده. بسیار. فره. فراوان : غالب گفتار سعدی طرب انگیز است. (گلستان ). غالب اوقات نیک و بد در سخن اتفاق می افتد. (گلستان ). غالب همت ایشان به معظمات امور مملکت متعلق باشد. (گلستان ).

|| (اِ، ق ) بیشتر. اکثر. بظن قوی : غالب اوقات ؛ بیشتر اوقات :
هر که بی مشورت کند تدبیر
غالبش بر هدف نیاید تیر

سعدی (صاحبیه )


غالب آن است که ما در سر کار تو رویم
مرگ ما باک نباشد چو بقای تو بود

سعدی (بدایع)

هر که امروز نبیند اثر قدرت او
غالب آن است که فرداش نبیند دیدار

سعدی

معنی غالب در لغتنامه معین

غالب(لِ) [ ع . ] :

۱ – (اِفا.) غلبه کننده، چیره .

۲ – (ص .) افزون، بسیار.غالب آمدن( ~ . مَ دَ) [ ع – فا. ] (مص ل .) چیره شدن .غالب کردن(لِ. کَ دَ) [ ع – فا. ] (مص م .)

۱ – پیروز کردن، غلبه دادن .

۲ – (عا.) کالای بد را با نیرنگ و حقه به خریدار به جای کالای خوب فروختن .

معنی غالب فرهنگ عمید

غالب :

۱. غلبه کننده، چیره شونده.
۲. چیره، پیروز.
۳. افزون، بسیار، فراوان.
۴. قسمت بیشتر چیزی.
* غالب آمدن: (مصدر لازم) [قدیمی] = * غالب شدن
*غالب اوقات: (قید) بیشتر اوقات.
* غالب شدن: (مصدر لازم) غلبه کردن، چیره شدن، پیروز شدن.غالب الظندارای ظن و گمان غالب، مطمئن: به حسن قامتت سروی در آفاق / نپندارم که باشد غالب الظن (سعدی۲: ۵۲۷).

مطالب پیشنهادی

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.8 تعداد آرا: 112

هنوز کسی رای نداده...