شاید شما هم در مورد نوشتن قدر یا غدر دچار شک شوید که کدام املا درست می باشد ، در این مطلب املای این واژه را بررسی میکنیم تا در هر مورد از املای صحیح استفاده کنیم . (قدر یا غدر ?)

املای درست این کلمه به معنا و مفهومی که شما مد نظر دارید بستگی دارد . اگر منظور شما « اندازه و قیمت » ، « توانا و قدرتمند » باشد املای آن « قدر » می‌باشد ، اما گر منظور شما « فریب و خیانت » است املای آن « غدر » است .

قدر
قدر

قدر یعنی چه ?

مترادف و معادل واژه قدر :

  • اندازه
  • ارزش
  • بها
  • قیمت
  • ارج
  • قضا
  • حکم
  • فرمان
  • توانا
  • قادر
  • قدرتمند
  • بزرگی
  • بلندی
  • مقام
  • تقدیر
  • سرنوشت
  • مقتدر
  • توان
  • زور
  • سوره ۹۷ از قرآن مجید دارای 5 آیه

قدر در جدول کلمات : ارج.

قدر به عربی : احترام , اهمیة , صفقة , غیمة , کمیة.

تلفظ قدر :

تلفظ قدر

/qadar/

قدر به انگلیسی

  • value
  • worth
  • merit
  • amount
  • quantity
  • magnitude
  • divine decree
  • predestination
  • esteem
  • valuation
  • values

معنی قدر در لغتنامه دهخدا

قدر [ ق َ ] ( ع اِ ) اندازه چیزی ( منتهی الارب ) مقدار ( آنندراج ) :

متحیر نه در جمال توام
عقل دارم به قدر خود قدری(سعدی)

فارغی از قدر جوانی که چیست
تا نشوی پیر ندانی که چیست(سعدی)

نه هر کس سزاوار باشد به صدر
کرامت به فضل است و رتبت به قدر(سعدی)

|| میانه زین، || سر شانه، ||( اِمص ) توانگری، توانائی، فراخی، خوبی .

|| ارزش ؛ اعتبار :

چو وصل و مهر تو نبود چه قدر دارد عمر
چو دوستی تو آمد چه قدر دارد مال( سندبادنامه )

|| بزرگی، ( آنندراج ) عزّت :


ایا رسیده به جائی کلاه گوشه قدرت
که دست نیست بر آن پایه آسمان برین را

سعدی

– قدر آوردن ؛ ارزش داشتن :
چه قدر آورد بنده حوردیس
که زیر قبا دارداندام پیس

سعدی ( از آنندراج ).

– قدر چیزی یا کسی بردن ؛ بی ارزش و آبرو کردن .

– قدر چیزی یا کسی شکستن ؛ بی ارزش و اعتبار کردن .

|| ( مص ) کوتاهی کردن ( آنندراج ).

||پایان کار نگریستن.

|| اندازه کردن خدای حکم را و فرمان دادن.

توانستن و قادر شدن .

|| اندازه کردن چیزی را بر چیزی.

ادامه معنی قدر در لغتنامه دهخدا

پختن : قدراللحم ؛ پخت گوشت را، || تنگ نمودن، || بزرگ داشتن.

|| به بزرگی صفت کردن.
||( اِ ) ( اصطلاح نجومی ) هر یک از مراتب کواکب در خردی و کلانی و اهل صناعت آن را شش مرتبه نهادند.

قدر [ ق َ دَ ] ( ع اِ ) فرمان، حکم.

|| اندازه کرده خدای تعالی بر بندگان از حکم ، سرنوشت، تقدیر .

اندازه چیزی، || توانائی و طاقت، ج ، اقدار، ||برابر و یکسان .

|| نظیر و همتا .

||اختیار، مقابل جبر.

||( مص ) اسناد دادن افعال مردم را به قدرت آنان و از این جهت است که معتزله به قدریة معروف شده اند.

کوتاهی کردن.

|| کوتاه گردن گردیدن، گویند : قدر قدراً؛ کوتاه گردن گردید، || ( اصطلاح فلسفی ) در نزد حکماء عبارت از خروج موجودات است به وجود عینی به اسباب چنانکه در قضا مقرر شده است.


  • قدر افتادن جنگ و کشتی ؛ کنایه از برابر بودن و برابر کردن در جنگ و کشتی.
  • قدر بودن جنگ و کشتی ؛ کنایه از برابر بودن در آن دو است.
  • قدر کردن جنگ و کشتی ؛ برابر کردن.

|| ( سوره ٔ… ) یکی از سوره های قرآن پیش از سوره بینه و پس از سوره علق که آن را پنج آیت است و در مکه نازل شده است.

قدر [ق َ ] ( اِخ ) ( شب… ) از شبهای متبرک اسلامی است، در قرآن آمده است که شب قدر از هزار ماه بهتر است. فرشتگان و روح ( مراد از آن به قول بیشتر علماء جبرئیل است ) در آن شب به اذن پروردگارشان نازل میشوند. قرآن در این شب نازل شده است. قدر به معنی تقدیر و اندازه گیری است.

معنی قدر در لغتنامه معین

(قَ دَ ) [ ع ] (اِ ) ۱ – سرنوشت ، تقدیر، ۲ – توانایی ، قدرت .
(قَ ) [ ع ] (اِ )۱ – اندازه چیزی ، ۲ – توانگری ، توانایی ، ۳ – ارزش ، اعتبار.
( ~ ) [ ع ] (اِ ) میزان درخشندگی ظاهری س تاره ها.
(قِ ) [ ع ] (اِ ) دیگ ، ج ، قدور.

معنی قدر در فرهنگ عمید

  1. اندازه گرفتن، اندازه کردن چیزی.
  2. ارزش، اعتبار.
  3. اندازه.
  4. شب قدر.
  5. حرمت، وقار.
  6. ود وهفتمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای ۵ آیه، انّا ٲنزلنا، اهل الکتاب.


* قدر مشترک: (منطق ) مفهومی کلی که در افراد خود مشترک باشد، مانند وجود که ماهیت آن مقداری است مشترک در افراد موجودات، اعم از انسان و حیوان.

  1. اندازه، اندازۀ چیزی.
  2. [قدیمی] طاقت، قوه، توانایی.
  3. فرمان الهی، سرنوشت و آنچه خداوند برای بندگان خود مقدر نموده.
  4. توانگری.
  5. (نجوم ) هریک از مراتب کواکب در کوچکی و بزرگی.
  6. سرسخت: حریف قدر.

قدر یا غدر ?

غدر یعنی چه ?

غدر
غدر

مترادف و معادل واژه غدر :

  • بی وفایی
  • پیمان شکنی
  • نقض عهد
  • جفا
  • جور
  • خیانت
  • تزویر
  • حیله
  • فریب
  • مکر
  • فریب
  • نابکاری
  • پیمان شکنی
  • دورویی
  • خیانت کردن
آوا: /qadr/
نقش: اسم
اشتباه تایپی: ynv
قدر یا غدر ?

/qadr/

معنی غدر در لغتنامه دهخدا

غدر [ غ َ ] ( اِ ) جیبه جامه ( برهان ) ( جهانگیری ) جبه و جامه رزم است که در هند متعارف بوده و آن را غدرک نیز گفته اند ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) گدر، گدرک. ( برهان ذیل همین کلمات )، || سلاح جنگ ( برهان ).

غدر [ غ َ ] ( ع مص ) بیوفائی، بیوفائی کردن، نقض عهد و خیانت ، و گویند غدر برای معنی اخلال در چیزی و ترک آن وضع شده و معنی نقض عهد از آن مأخوذ است ( از اقرب الموارد ) ضد وفا یا ترک وفا، غدران ( اقرب الموارد ) دخل ( تفسیر ابوالفتوح رازی ذیل آیه 98 سوره نحل )، پیمان شکنی، زنهارخواری، زینهارخواری، به سر نبردن پیمان و دوستی.

|| غدر زن کودک خود را؛ تغذیه وی به طرز بد، مانند دغر ( از اقرب الموارد ).

|| ( اِمص ) در نثر و نظم فارسی به معانی مکر و حیله و فریب و خیانت آمده.

||(مص) آب از آبگیر خوردن ( منتهی الارب ) : غدر الرجل غدراً؛ آب غدیر خورد، ازهری گفته قیاساً به این معنی از باب علم یعلم آمده نه از باب ضرب یضرب مثل کرع به معنی شرب الکرع || شورش و عصیان.

|| غافلگیر کردن شهری : وصله الخبر بغدر الفسقة اصحاب ابن همشک مدینة قرمونة. غدر النصاری مدینة باجة و اتفق غدرها من البرج المستقبل بباب قصبتها. || واگذار کردن شهر از روی خیانت : عبداﷲبن شراحیل الذی غدر مدینة قرمونة و مکن منها بدلسة لابن همشک. ( دزی ج 2 ص 201 ).

غدر [ غ َ ] ( اِخ ) دهی است به انبار ( منتهی الارب ) از قرای انبار است، شهری است به انبار و به گفته مالینی احمدبن محمدبن الحسین الغدری بدان نسبت داده شده است || محله ای است به مصر ( تاج العروس ).

غدر [غ َ دَ ] ( ع اِ ) ج ، اغدار، واحد آن غدرة ، جای درشت سنگریزه ناک ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) زمین درشت پر از سنگ ، چنانکه ستور در آن نفود نتواند کرد، و گفته اند زمین نرم ناهموار است که در آن پناهگاه درندگان و جاهای فروریخته و شکافها باشد.

ادامه معنی غدر در لغتنامه دهخدا

|| هرآنچه ترا پنهان کند و دیدگان را سد کند ( از اقرب الموارد )، || سنگ بزرگ، سنگها با درختان.

رجل ثبت الغدر، مرد ثابت و برپای در کارزار، و در جمیع امور که پیش گیردو درآید در آن.

|| آنچه سپس گذارند آن را، آنچه فروگذاشته شود از چیزی ( اقرب الموارد ) غدرة، غدارة.

فی النهر غدر؛ هو ان ینضب الماء و یبقی الوحل، || ( مص ) آب باران خوردن : غدر غدراً.

|| تاریک گردیدن شب : غدر اللیل، تاریک شدن شب، || بازماندن کسی پس از مرگ دیگران.

عقب ماندن : غدر عن اصحابه ؛ تخلف || سنگریزه ناک گردیدن زمین.

|| سیر شدن گوسفندان در چراگاه به اول گیاه : غدرت الغنم فی المرتع، غدرت الغنم ؛ شبعت فی المرتع فی اوّل نبته.

غدر [ غ ُ دَ ] ( ع ص ) مرد بیوفا، و اکثرما یستعمل هذا بالنداء فی الشتم ، || ( اِ ) پارگین.

|| آب که توجبه سپس گذارد ( منتهی الارب ) قطعه ای از آب که سیل آن را باقی گذاشته باشد، مثل غدیر ( شرح قاموس ).

– انتهی ، و اشتباهی که صاحب منتهی الارب و شرح قاموس بدان دچار شده اند ناشی از همین جاست.

غدر[ غ ُ دَ ] ( اِخ ) بر وزن زفر، از دهستانهای یمن و در آنجاست «ناعط» که دژ عجیبی از بناهای قدیم است، غدر را به تصحیف عُذَر نیز گویند ( معجم البلدان ).

غدر [ غ ُ دُ ] ( ع اِ ) ج ِ غدیر ( اقرب الموارد ) || ج ِ غَدور ( اقرب الموارد )، حیله گران و غدّاران ( ناظم الاطباء ).

معنی غدر در لغتنامه معین

(غَ دْ ) [ ع ] =

  1. (مص ل ) بی وفایی کردن ، خیانت ورزیدن .
  2. (اِمص ) بی وفایی ، خیانت .
  3. (اِ ) مکر، حیله .

معنی غدر در فرهنگ عمید

  1. خیانت کردن.
  2. بی وفایی کردن.
  3. نقض عهد، بی وفایی.
  4. خیانت.
  5. مکر، فریب.
  • غدر اندیشیدن: (مصدر لازم ) [قدیمی] = * غدر کردن
  • مصدر غدر داشتن: (مصدر لازم ) [قدیمی] = * غدر کردن
  • غدر کردن: (مصدر لازم ) [قدیمی]
  1. بی وفایی کردن، پیمان شکستن.
  2. خیانت کردن.
  3. فریب دادن، حیله کردن.

مطالب پیشنهادی

قدر یا غدر ?

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.9 تعداد آرا: 168

هنوز کسی رای نداده...