شاید شما هم در مورد نوشتن سفیر یا صفیر دچار شک شوید که کدام املا درست می باشد ، در این مطلب املای این واژه را بررسی میکنیم تا در هر مورد از املای صحیح استفاده کنیم . (سفیر یا صفیر ?)

املای درست این کلمه به معنا و مفهومی که شما مد نظر دارید بستگی دارد . اگر منظور شما « نماینده و فرستاده »باشد املای آن « سفیر » می‌باشد ، اما گر منظور شما « فریاد » است املای آن « صفیر » است .

سفیر
سفیر

سفیر یعنی چه ?

مترادف و معادل واژه سفیر :

  • ایلچی
  • رسول
  • فرستاده
  • میانجی
  • نماینده سیاسی
  • فرستاده
  • نماینده
  • اصلاح کننده میان دو قوم
  • عالیترین نماینده سیاسی یک کشور در کشور دیگر

/safir/

اشتباه تایپی : stdv
نقش : اسم
آوا: /safir/
سفیر در جدول کلمات :ایلچی ، میانجی
سفیر به انگلیسی :ambassador, envoy, legate
سفیر به عربی :سفیر
سفیر به بختیاری :شا را کَش
واژه سفیر

تلفظ سفیر :

تلفظ سفیر

معنی سفیر در لغتنامه دهخدا

سفیر [ س َ ] ( ع اِ ) رسول و پیک، ج ، سفراء ( آنندراج ) ( غیاث ) ( منتهی الارب ) پیک ( دهار ) :

هر روز درخت با حریر دگر است
وز باد سوی باده سفیر دگر است(منوچهری)

قرآن را به پیغمبرت ناورید
مگر جبرئیل آن مبارک سفیر(ناصرخسرو)

نه بس فخر آن کز امام زمانه
سوی عاقلان خراسان سفیرم

ناصرخسرو

هم سفیر انبیا خواهی بدن
تو حیات جان و روحی نی بدن(مولوی)

قطره ای کز بحر وحدت شد سفیر
هفت بحر آن قطره را گردد اسیر(مولوی)

|| قاصد ( آنندراج ) ( غیاث ) صلاح کن میان قوم و میانجی ( منتهی الارب )، میانجی ( دهار ) مصلح ( زمخشری ) رسول، ج ، سفراء ( مهذب الاسماء ) : سفیر میان ایشان زن صحابی بود ( کلیله و دمنه ).

مردی بدست آورد که سفیران بود میان ایشان و مقتدای ایشان ( ترجمه تاریخ یمینی )، سفیران و متوسطان در اصلاح ذات البین سعی بلیغ نمودند ( ترجمه تاریخ یمینی ) نزول کردن میان ایشان سفیران آمدند و رفتند ( ترجمه تاریخ یمینی )، سفیران بیامدند و برفتند و دلها بر مودت قرار گرفت ( ترجمه تاریخ یمینی ). || برگ از درخت افتاده و خشک شده که باد آن را بروبد ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( مهذب الاسماء ).

سفیر [ س َف ْ فی ] ( ع اِ ) یاقوت کبود ( ناظم الاطباء ).

سفیر [ س ِ ] ( ع اِ ) دلال بازار ( آنندراج ) .

معنی سفیر در لغتنامه معین

سفیر (سَ ) [ ع ] (اِ ) =

  1. فرستاده .
  2. میانجی .
  3. نماینده یک دولت در کشور دیگر.

معنی سفیر در فرهنگ عمید

  1. (سیاسی ) شخصی که به نمایندگی از جانب یک دولت در پایتخت دولت دیگر اقامت دارد، ایلچی.
  2. اصلاح کننده میان دو قوم، میانجی.

* سفیرکبیر: (سیاسی ) نمایندۀ عالی سیاسی یک دولت در کشور دیگر که کار های سفارت خانه را در آن کشور اداره می کند.

صفیر یعنی چه ?

مترادف و معادل واژه صفیر :

  • آواز
  • آوا
  • بانگ
  • سوت
  • صوت
  • فریاد
  • هتک
  • یک نوع ساز بادی

/safir/

صفیر
صفیر

صفیر به انگلیسی :

  • scream
  • screech
  • clamour
  • whistle
  • zip

معنی صفیر در لغتنامه دهخدا

صفیر [ ص َ ] ( ع اِ ) بانگ و فریاد مرغان یا عام است، ( منتهی الارب ) آواز طائران و این معرب سبیل است ( غیاث اللغات )، سوت، هشتک، شاه فوت :
بلبل بشاخ سرو برآرد همی صفیر
ماغان به ابر نعره برآرند از آبگیر

منوچهری

درخت و مرغ شدند از پی تو باغ بباغ
یکی گشاده نقاب و یکی کشنده صفیر(مسعودسعد)

بلبلی را که سینه بخراشد
از دم او صفیر نتوان یافت(خاقانی)

صفیر صلصل و لحن چکاوک و ساری
نفیرفاخته و نغمه هزارآوا

خاقانی

شد صفیر باز جان در برج دین
نعره های لااحب الافلین

مولوی

صفیر بلبل شوریده و نفیر هزار
برای وصل گل آمد برون ز بیت حزن

حافظ

من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش می آید صفیرم

حافظ

|| سوت سوتک ( مجله موسیقی شماره ٔ4 ص 68 )، || ( مص ) آواز کردن مرغ ( ترجمان علامه جرجانی ) || بانگ کردن ( منتهی الارب ).

|| بانگ کردن خر را وخواندن او را بسوی آب تا بخورد. ( منتهی الارب ).

صفیر [ ص َ ] ( عبری ، اِ ) علامت استهزا و ریشخند است ( حزقیال 27:36، کتاب میکاه 6:16 ) ( قاموس کتاب مقدس ).

|| علامت ندا نمودن و خواندن است ( اشعیا 5:26 و 7:18، زکریا10:8 ) ( قاموس کتاب مقدس ) || یکی از الفاظی است که افاده تحقیر نماید ( ایوب 27:23، اول پادشاهان 9:8، ارمیا 19:8، حزقیال 27:36، میکاه 6:16 ) و از برای وضع احضار نوکر نیز در مشرق زمین معمول و متداول است ( اشعیا 5:26، 7:18، زکریا 10:8 ) ( قاموس کتاب مقدس ).

صفیر، [ ص َ] ( اِخ ) نام وی شمشاد و از مردم قم است، از اوست.

معنی صفیر در لغتنامه معین

(صَ ) [ ع . ] (اِ. )=

  1. بانگ و فریاد.
  2. سوت .

فرهنگ عمید :

  1. صدای ممتدی که خالی از حروف هجا باشد و از میان دو لب یا از آلتی خارج شود.
  2. سوت.
  3. (موسیقی ) نوعی ساز بادی.


* صفیرِ راک: (موسیقی ) گوشه ای در دستگاه ماهور.
* صفیر زدن: (مصدر متعدی ) [قدیمی]

  1. صدا زدن.
  2. (مصدر لازم ) سوت زدن، سوت کشیدن: اسبی که صفیرش نزنی می نخورد آب / نی مرد کم از اسب و نه می کمتر از آب است (منوچهری: ۹ ).

مطالب پیشنهادی

سفیر یا صفیر ?

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.9 تعداد آرا: 295

هنوز کسی رای نداده...