شاید شما هم در مورد نوشتن مهجور یا محجور دچار شک شوید که کدام املا درست می باشد ، در این مطلب املای این واژه را بررسی میکنیم تا در هر مورد از املای صحیح استفاده کنیم . ( مهجور یا محجور ? )

املای درست این کلمه به معنا و مفهومی که شما مد نظر دارید بستگی دارد . اگر منظور شما « جدا افتاده » ، « دور » باشد املای آن « مهجور » می‌باشد ، اما گر منظور شما « مفلس و دیوانه » است املای آن « محجور » است .

مهجور
مهجور

مهجور یعنی چه ?

مترادف و معادل واژه مهجور :

  • جدا
  • جدا افتاده
  • دور
  • دورافتاده
  • متروک
  • هجران کشیده
نقش: صفت
آوا: /mahjur/
اشتباه تایپی: li[,v
جمع مهجور :مهجورین
مهجور به انگلیسی :separated
forlorn
obsolete
archaic
dead
excluded
forlorn obsolete
مهجور به عربی :ملغی , میت
مهجور

تلفظ مهجور :

تلفظ مهجور

/mahjur/

معنی مهجور در لغتنامه دهخدا

مهجور [ م َ ] ( ع ص ) سخن پریشان ( منتهی الارب )، سخن پریشان و هذیان ( ناظم الاطباء )، سخن پریشان و ناحق ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). هذیانی که بیمار یا نائم بر زبان می آورد ( از اقرب الموارد ) و منه قوله تعالی : اًن قومی اتخذوا هذا القرآن مهجوراً ( قرآن 30/25 ).

|| سخنی که استعمال آن ترک شده باشد، و از آن است که گویند: الغلط المشهور و لا الصحیح المهجور ( از اقرب الموارد )، کلام متروک : غلط مشهور به از صحیح مهجور.

|| جدامانده ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء )، جدایی کرده شده و گذاشته شده ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) جدایی کرده شده و گذاشته شده در جدایی و مفارقت ( ناظم الاطباء ) جداشده، دورافتاده، دور :


و گشته زین پرند سبز شاخ بیدبن ساله
چنان چون اشک مهجوران نشسته ژاله بر لاله

رودکی

ای عاشق مهجور ز کام دل خود دور
می نال و همی چاو که معذوری معذور

ابوشعیب هروی

تا سرخ بود چون رخ معشوقان نارنج
تا زرد بود چون رخ مهجوران آبی

فرخی

باغ معشوقه بد و عاشق او بود سحاب
خفته معشوقه وعاشق شده مهجور و مصاب

منوچهری

بگیری خون من مانند لاله
چو قطره ی ْ ژاله و چون اشک مهجور

منوچهری

ادامه معنی مهجور در لغتنامه دهخدا

آن حِکَم و مواعظ مهجور مانده بود ( کلیله و دمنه ) این دمنه… مدتی دراز بر درگاه من رنجور و مهجور بوده است ( کلیله و دمنه ) به مجرد گمان… نزدیکان خود را مهجور گردانیدن… تیشه بر پای خود زدن بود ( کلیله و دمنه ) اقوال پسندیده مدروس گشته… و راستی مهجور و مردود. ( کلیله و دمنه ).

از سمرقند تا تو مهجوری
در سمرقند زهر شد قندم(سوزنی)

مهجور هفت ماهه منم زآن دوهفته ماه
کز نیکوئی چو عید عزیز است منظرش(خاقانی)

تنگ جهان بر من مهجور باد
گرد من از دامن من دور باد(نظامی)

که شیرین گرچه از من دور بهتر
ز ریش من نمک مهجوربهتر

نظامی

گر وصال شاه می داری طمع
از وجود خویشتن مهجور باش

عطار

چون تجلی اش به فرق که فتاد
طور با موسی به هم مهجور شد

عطار

کآن نبد معروف و بس مهجور بود
از قلاع واز مناهج دور بود

مولوی

بلی شاید که مهجوران بگریند
روا باشد که مظلومان بزارند

سعدی

از پیش تو راه رفتنم نیست
گردن به کمند به که مهجور

سعدی

چه کنم با که توان گفت که او
در کنار من و من مهجورم

سعدی ( گلستان ).

– مهجور کردن ؛ دور کردن، جدا کردن :

درنگر گر کرای خطبه کنند
مکن از التفاتشان مهجور(انوری)

|| بی بهره، بی نصیب، محروم ( ناظم الاطباء ) || شتر گشنی که گردن آن را بر پای وی بسته باشند ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) شتری که با هجار بسته شده باشد ( از اقرب الموارد ).

معنی مهجور در لغتنامه معین

(مَ ) [ ع ] (اِمف ) دور افتاده ، جدا افتاده .

فرهنگ عمید :

جدا مانده، دورافتاده.


محجور یعنی چه ?

مترادف و معادل واژه محجور :

  • مفلس
  • ورشکسته
  • سفیه منع شده از کار و تصرف دراموال
  • دیوانه
  • خل
آوا :/mahjur/
جمع :محجورین
محجور به انگلیسی :interdicted
محجور به عربی :عاجز , مفلس
محجور
محجور
محجور

معنی محجور در لغتنامه دهخدا

محجور [ م َ ] ( ع ص ) بازداشته شده و منع کرده شده ( ناظم الاطباء ) ممنوع از تصرف در مال خود، محجورعلیه، ( یادداشت مرحوم دهخدا )، || بنده بازداشته شده، ( ناظم الاطباء )، || حرام، محرم، ( یادداشت مرحوم دهخدا ).

معنی محجور در لغتنامه معین

(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) شخص بالغی که توانایی ذهنی کافی ندارد و به حکم دادگاه زیر سرپرستی شخص دیگری قرار می گیرد.

فرهنگ عمید :

کسی که به واسطۀ سفاهت و کم عقلی از تصرف در اموال خود منع شده باشد.

مطالب پیشنهادی

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.8 تعداد آرا: 223

هنوز کسی رای نداده...