شاید شما هم در مورد نوشتن جست و جو یا جستجو دچار شک شوید که کدام املا درست می باشد، در این مطلب املای این واژه را بررسی میکنیم تا در هر مورد از املای صحیح استفاده کنیم (جست و جو یا جستجو ?).

هر چهار املای « جست و جو »، « جست و جوی »، « جستجوی » و « جستجو » در لغتنامه دهخدا و منابع کهن فارسی وجود دارد و نمیتوان به طور قطع گفت کدام املا صحیح و سه املای دیگر غلط است. اما برخی از بزرگان « جست و جوی / جست و جو » را مناسب تر می‌دانند.

جست و جو درست است یا جستجو
جست و جو درست است یا جستجو

جست و جو یعنی چه ?

مترادف و معادل «جست و جو» :

  • استفسار
  • بررسی
  • پژوهش
  • تجسس
  • طلب
  • تفتیش پرسش
  • کوشش برای یافتن و کسب چیزی
  • طلب
  • کاوش
  • کنجکاوی
  • کندوکاو
  • وارسی
  • تفتیش
  • تفحص
  • جستار
  • سراغ
  • عمل گشتن به دنبال اطلاعات یا داده ها در محیط هایی چون اینترنت که حجم داده ها در آنها بسیار زیاد است
آوا:/jostoju/
اشتباه تایپی:[sj , [,
جست و جو

تلفظ جست و جو:

تلفظ جست و جو

جست و جو در لغتنامه دهخدا

جست و جو [ ج ُ ت ُ ] ( ترکیب عطفی ، اِمص مرکب )همان جستجو است، رجوع به این کلمه شود :

نگر نره دیو اندرین جست و جو
چه جست و چه دید اندرین گفت و گو(فردوسی)

پراکنده ترکان برو آمدند
پرآواز و با جست و جو آمدند(فردوسی)

به جست و جوی و تکاپوی کار من ابلیس
هزار نعلین را بیش بردریده شراک(سوزنی)

– جست و جو کردن: تفحص، فحص، کاوش.

جست و جوی در لغتنامه دهخدا

جست و جوی [ ج ُ ت ُ ] ( ترکیب عطفی ، اِمص مرکب ) طلب، کاوش، پژوهش، جستجو، رجوع به کلمه اخیر شود :

ز نام تو کردم بسی جست و جوی
نگفتند نامت تو با من بگوی(فردوسی)

مگر دختری کآن نهان گشت ازوی
همه شهر ازو شد پر از جست و جوی(فردوسی)

همیشه نیاساید از جست و جوی
همه ساله هر جای رنگ است و بوی(فردوسی)

بدو دیده بان گفت از هیچ روی
نبینم همی جنبش و جست و جوی(فردوسی)

زبان دو مهتر پر از گفت و گوی
روان پرستنده پر جست و جوی

فردوسی

نگر نره دیو اندر آن جست و جوی
چه جست و چه دید اندر آن گفت و گوی

فردوسی

بهمه جای نیکوئی شنود
هرکه از تو به جست و جوی رود

سوزنی

و شاهزاده از جست و جوی و اسب از تک و پوی فروماند ( سندبادنامه ص 253 )، در اثنای آن تک و پوی و جست و جوی بر در وثاق ماهروئی گذشت ( سندبادنامه ص 236 )، در اثنای آن جست و جوی دست بر پشت شیر نهاد ( سندبادنامه ص 220 ).

در رخنه غارهای دلگیر
میگشت به جست و جوی نخجیر

نظامی

شد بازبه جست و جوی فرزند
بر هرچه کند خدای خرسند

نظامی

احرام گرفته ام به کویت
لبیک زنان به جست و جویت

نظامی

در وادی غم تو دل مستمند ما
خالی نبود یک نفس از جست و جوی تو

عطار

ما در جست و جوی شما و شما در گفتگوی ما ( انیس الطالبین ص 187 ).
– جست و جوی کردن: تفقد کردن، پژوهش کردن، طلب کردن چیزی را در مظان آن ( یادداشت مؤلف ).

جستجوی در لغتنامه دهخدا

جستجوی [ ج ُ ت ُ ] ( اِمص مرکب ) جستجو، در تمام معانی، رجوع به این کلمه شود :

به رستم چنین گفت کاین جستجوی
چه باید همی خیره وین گفتگوی(فردوسی)

به ایران رسد زود این گفتگوی
کس آید به توران بدین جستجوی(فردوسی)

مگر دخترش کاو نهان شد از اوی
همه شهر ازو شد پر از جستجوی

فردوسی

و گر زمانی خالی شود ز خلق سرای
به جستجوی فرستد بهر طرف چاکر

فرخی

جز بر اسب علم و بَغْل ِ جستجوی
خلق نتواند گذشتن زین عقاب

ناصرخسرو

اگر تو از خرد وجستجوی بیزاری
نه مردمی وز تو ما بجمله بیزاریم

ناصرخسرو

چشم فلک فارغ از این جستجوی
گوش زمین رسته از این گفتگوی

نظامی

معنی جستجو در لغتنامه دهخدا

جستجو [ ج ُ ت ُ ] ( اِمص مرکب ) طلب، ( فرهنگ فارسی معین ) تلاش ( ناظم الاطباء )، جستجوی، جست وجو، جست و جوی ( از فرهنگ فارسی معین ) :


هرکه مرد است او بود در جستجو معنی پرست
هرکه زن طبع است کارش رنگ و بوی است و نگار

سنائی

در جستجوی حق شو و شبگیر کن ازآنک
ناجسته خاک ره بکف آید نه کیمیا

خاقانی

به جستجوی تو جان بر میان جان بندم
مگر وصال ترا یابم و نمی یابم

خاقانی

یا گریزی از وزیر و قصر او
این نباشد جستجوی نصر او

مولوی

این که من در جستجوی اوز خود فارغ شدم
کس ندیده ست ونبیند حسنش از هر سو ببین

حافظ

ز کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق
قدم برون نه اگر میل جستجو داری

حافظ

دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدائی بَرِ کِرام ونشد

حافظ

|| تفتیش، پرسش ( فرهنگ فارسی معین ) تجسس، تفحص ( ناظم الاطباء )، فحص، بحث، تحری ( یادداشت مؤلف ) جست و جو، جستجوی، جست و جوی، ( از فرهنگ فارسی معین ) :


مجوی از دل عامیان راستی
که از جستجو آیدت کاستی

فردوسی

گفت که بر این فرزند من دروغها بسیار گویند، آن جستجوها فروبرید ( تاریخ بیهقی ).


ای طریق جستجویت همچو خویت بوالعجب
راه من سوی تو چون زلفت دراز و پرشکن

خاقانی

ز جستجوی تو حیرت نصیب خاقانی است
تو کیمیائی و او مردجستجوئی نه

خاقانی

بنازی روم رادر جستجویم
ببوئی با ختن در گفتگویم

نظامی

به جستجوی او بر بام افلاک
دریده وهم را نعلین ادراک

نظامی

|| کوشش برای یافتن و کسب چیزی ( فرهنگ فارسی معین )، کوشش ( ناظم الاطباء )، جستجوی، جست و جو، جست و جوی ( از فرهنگ فارسی معین ) :

منشان دیگ جستجو از جوش
تا رگی هست در تنت میکوش(اوحدی)

معنی جستجو در لغتنامه معین

(جُ تِ ) (اِمص) = جست وجوی :

  • طلب
  • کوشش برای یافتن چیزی .

معنی جستجو در فرهنگ عمید

تلاش برای یافتن و به دست آوردن چیزی، تفحص، کاوش.

مطالب پیشنهادی

جست و جو یا جستجو ?

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.8 تعداد آرا: 223

هنوز کسی رای نداده...