حتما برای شما هم پیش آمده است واژه زنخدان را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم ( زنخدان یعنی چه ? ).

معنی زنخدان
مترادف و معادل واژه زنخدان:
- چانه
- زیرچانه
- ذقن
- زنخ
| آوا: | /zanaxdAn/ |
| نقش: | اسم |
| اشتباه تایپی: | ckonhk |
| زنخدان به انگلیسی: | chin |
| زنخدان به عربی: | ذقن |
( ~ ) (اِمر ) چانه.
چانه، زیر چانه.
تلفظ زنخدان:
زنخدان یعنی چه ?
معنی زنخدان در لغتنامه دهخدا
زنخدان [ زَ ن َ ] ( اِ مرکب ) مزیدعلیه زنخ ( بهار عجم )( آنندراج ) چانه، زنخ، ذقن، زیر چانه ( ناظم الاطباء )، چانه ( فرهنگ فارسی معین ) همان زنخ مذکور ( شرفنامه منیری )، در این لفظ دان زائد است ( غیاث )، ذقن، زنخ، چانه ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ):
گریبانم درید، زنخدانش گرفتم ( گلستان )، بر سیب زنخدانش چون به، گردی نشسته بود ( گلستان ).
– چاه زنخدان: چالی زنخ ( ناظم الاطباء )، فرورفتگی کوچکی که در ذقن بعضی از زیبارویان است.
– زنخدان بر زانو ماندن: در حالت و غم و اندیشه باقی بودن.
– زنخدان به جیب فرو بردن: کنایه از تفکر کردن، مراقبه کردن ( فرهنگ فارسی معین )، کنایه از مراقبه کردن و چیزی را چشم داشتن ( آنندراج ).
– زنخدان گشادن: کنایه از نمایش دادن حسن و جمال ( از فرهنگ فارسی معین )، کنایه از حسن نمودن ( آنندراج ).
|| گویابا زنخ متفاوت است، زنخ چانه است و زنخدان فک یا فک اسفل، بلعمی در ترجمه خویش از تاریخ محمد جریر طبری به قصه شمشون عابد گوید: خدای تعالی او را چندان قوت داده بود که خلق بر وی بیشی نتوانستی کردن… سلاح او از استخوان زنخدان شتر بود.
بدان حرب کردی و ایشان را هزیمت کردی و همی کشتی از ایشان بدان زنخدان شتر… ( از یادداشت بخط مرحوم دهخدا ): شمشون… همیشه مردم را به خدای خواندی و با ایشان حرب کردی، سلاحش زنخدان شتر بود ( مجمل التواریخ و القصص ) || بی نفعی ( کشاف اصطلاحات الفنون ) رجوع به زنخ شود || ( اصطلاح سالکان ) عبارت از لطف محبوب است اما قهرآمیز که سالک را از چاه جاودانی به چاه ظلمانی میاندازد ( کشاف اصطلاحات الفنون ).
زنخدان در اشعار فارسی
رخ نار باسیب شنگرف گون
(اسدی)
بدان زخم تیغ و بدین رنگ خون
یکی چون دل مهربان کفته پوست
یکی چون شخوده زنخدان دوست
ناخنت زنخدان ترا کرد شیار
(عماره ي یادداشت ایضاً )
گویی که همی زنخ بخاری به شخار
گیسوی حور و گوی زنخدانش بین بهم
(خاقانی)
دستار چه کجاوه و ماه مدورش
زلف و زنخدان حور پرچم و طاسش رسد
(خاقانی)
کوثر و مدهامتان آب و گیاهش سزد
من رفته ز گفت او فرو چاه
(خاقانی)
آن چاه که داشت در زنخدان
باز در زلف بنفشه حرکات افکندند…
(منوچهری)
دهن زر خجسته به عبیر آکندند
در زنخدان سمن، سیمین چاهی کندند…
چو سیمین زنخدان معشوق زهره
(فرخی)
چو رخشنده رخسارگانش دو پیکر
بیمار فراق به نباشد
(سعدی)
تا نشکند آن به زنخدان
مغزک بادام بودی با زنخدان سپید
(اورمزدی)
تا سیه کردی زنخدان را، چو کنجاره شدی
آخر ای سنگدل سیم زنخدان تا چند
(سعدی)
تو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چند
ببین که سیب زنخدان تو چه می گوید
(حافظ)
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
زنخدان فروبرد چندی به جیب
(شیخ شیراز)
که بخشنده ، روزی فرستد ز غیب
به یمگان من غریب و خوار و تنها
(ناصرخسرو)
از اینم مانده بر زانو زنخدان
بدان آیین که خوبان را بود دست
(نظامی)
زنخدان می گشاد و زلف می بست
نه شیرین تلخ شد زآن جای دلگیر
(نظامی)
نه سیب آن زنخدان گشتش انجیر
مطالب پیشنهادی
زنخدان یعنی چه ?
