مجموعه ای از اشعار زیبا در مورد بهار برای شما عزیزان در این صفحه گردآوری شده است، امیدواریم این اشعار مورد پسند شما قرار بگیرد. در انتها میتوانید نظرات خود را برای بهبود این مطلب ثبت کنید.

شعر بهار


عشق است صبوح و من بدو بیدارم

عشق است بهار و من بدو گلزارم

سوگند به عشقی که عدوی کار است

کانروز که بیکار نیم بیکارم

(مولانا)

ناف ما بر مهر او ببریده‌اند

عشق او در جان ما کاریده‌اند

روز نیکو دیده‌ایم از روزگار

آب رحمت خورده‌ایم اندر بهار

نی که ما را دست فضلش کاشتست

از عدم ما را نه او بر داشتست

ای بسا کز وی نوازش دیده‌ایم

در گلستان رضا گردیده‌ایم(مولانا)


شعر بهار
شعر بهار

بخندد جهان چون بخندد بهار

همه خلق خرسند گردندد اندر بهار


هنگام گل و لاله و ایام بهار است

عالم چون رخ خوبان پر نقش و نگار است

نرگس بچمن در صنمی سبز لباس است

سوسن بصف اندر پسری سیم عذار است(حمیدالدین بلخی)


هرگوشه گلی قصد دمیدن دارد
اسرار دل زمین شنیدن دارد

الساعه بیا ببین که نوروز رسید
روییدن گل به سبزه، دیدن دارد


عید آمد و مرغان رة گلزار گرفتند
وز شاخة گل داد دل زار گرفتند
نوروز همایون شد و روز می گلگون
پیمانه کشان ساغر سرشار گرفتند(فروغی بسطامی)


شعر بهار از سعدی

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز(سعدی)


اشعار زیبا در مورد بهار

شعر بهار از حافظ

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی(حافظ)


رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
مکن زغصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید
ز روی ساقی مهوش گلی بچین امروز

که گرد عارض بستان بنفشه دمید
بهار می گذرد دادگسترا دریاب

که رفت موسم حافظ هنوز می نچشید(حافظ)


خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست

ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست(حافظ)

شعر بهار کوتاه

اندر دل من مها دل‌افروز توئی

یاران هستند لیک دلسوز توئی

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من و نوروز من امروز توئی(مولانا)


بگشا نقاب از رخ باد بهاران
شد طرف چمن بزمگه باده گساران
شد لاله ستان گرد گل از بس که نهادند
رو سوی تماشای چمن لاله عذارن
در موسم گل توبه ز می دیر نپاید
گشتند در این باغ و گذشتند هزاران
بین غنچه نشکفته کهآورد به سویت
سربسته پیامی ز دل سینه فگاران

جامی

شعر بهار کوتاه
شعر بهار کوتاه

مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است

خوش خرامیده و با حسن و وقار آمده است

به تو ای باد صبا می دهمت پیغامی

این پیامی است که از دوست به یار آمده است

شاد باشید در این عید و در این سال جدید

آرزویی است که از دوست به یار آمده است


دی شد و بهمـــن گذشت فصل بهاران رسید

جلوهء گلشن بـه باغ همچو نگاران رسیـــد 


بگیر دست مرا تا ز خاک برخیزم
اگر چه سوخته‌ام، نوبت بهار من است


تو آفتاب و
جهان جز به جستجویِ تو نیست

بهار در نظرم
غیرِ رنگ و بویِ تو نیست …!


دلبر و یارِ من تویی، رونق کارِ من تویی
باغ و بهارِ من تویی، بهرِ تو بود بودِ من …!


هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک،
زنده به بوی بهار توست …!


اشعار زیبا در مورد بهار

شعر بهار نوروز

بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است(خیام)


من نام کسی نخوانده ام الا تو

با هیچ کسی نمانده ام الا تو

عید آمد و من خانه تکانی کردم

از دل همه را تکانده ام الا تو 


هوا هوای بهار است وباده باده ی ناب

به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب

در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست

که خوش به جان هم افتاده اند آتش وآب

فرشته ی روی من ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین در یاب

به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش

به بزم ساده ی ما ای چراغ ماه بتاب

گل امید من امشب شکفته در بر من

بیا ویک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد ؟

بیا که کام بگیریم از این جهان خراب

(فریدون مشیری)


هم‌چون گیاه
که روید در فواصل سنگ
روییده‌ایم ما، لیکن جدا جدا
آنگه که آسمان بهار
ستاره می‌پروراند و ستاره‌ها…
من قطعه‌ای ز عشق را
پروراندم برای چشم تو
و به آواز خواندمش…


بهار ؛

می تواند نام تو باشد

وقتی

که در همهمه یِ سبزِ دلم

دوستت دارم هایت

شکوفه می زنند

شعر بهار نوروز
شعر بهار نوروز

شعر بهار مولانا

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

راه دهید یار را آن مه ده چهار را

کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان

عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد

رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد

غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد

تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود

ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد

باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند

سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد

خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند

روح خراب و مست شد عقل خمار می‌رسد

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما

زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد

شعر بهار مولانا
شعر بهار مولانا

وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی

چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانیها
دستها تشنه ی تقسیم فراوانیها
با گل زم سر راه تو آذین بستیم
داغهای دل ما ، جای چراغانیها
حالیا دست کریم تو برای دل ما
سرپناهی است در این بی سر و سامانیها
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
ای سرانگشت تو آغاز گل افشانیها
فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید
فصل تقسیم غزل ها و غزلخوانیها
سایه ی امن کسای تو مرا بر سر بس
تا پناهم دهد از وحشت عریانیها
چشم تو لایحیه ی روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشانیها(قیصر امین پور)

وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی

شعر در وصف بهار

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد
هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد
که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید

من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید

بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب
که رفت موسم و حافظ هنوز می‌ نچشید

حافظ

اشعار زیبا در مورد بهار

شعر بهار مهدوی

مُدّعی گوید که با یک گل نمی گردد بهار 

من گلی دارم که عالم را گلستان می کند 

گل من را بهاری بی خزان است 

گل من مهدی صاحب زمان است 

اللهم عجّل لولیک الفرج

مُدّعی گوید که با یک گل نمی گردد بهار 
مُدّعی گوید که با یک گل نمی گردد بهار 

گلها همه با اذن تو برخواسته اند / از بهر ظهور تو خود آراسته اند

مردم همه در لحظه تحویل، بی شک / اول فرج تو را از خدا خواسته اند . . .

نوروز مبارک، به امید ظهور صاحب الزمان


روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است 

گر کُند یوسف زهرا نظری ، نوروز است 

لحظه ها در تپش تاب و تب آمدنش 

آسمان چشم به راه قدمش هر روز است 

اللهم عجل لولیک الفرج 


سرخوش آن عیدی که آن بانی نور

ازکنار کعبه بنماید ظهور

قلبها را مهر هم عهدی زند

از حرم بانک انا المهدی زند

عیدتان مبارک باد


خوش آن دمی که بهاران قرارمان باشد

ظهور مهدی زهرا بهارمان باشد

عید تان مبارک باد


چون لاله به نوروز قدح گیر به دست

با آن گل نرگسی گرت رخصت هست

می کوش به خدمتش که آن نوح نجات

بر اوج فراز می برد ذره پست

عید تان مبارک باد


روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است

گرکند یوسف زهرا نظری نوروز است

لحظه ها در تپش تاب وتب آمدنش

آسمان چشم به راه قدمش هر روز است

اللهم عجل لولیک الفرج


دلتان به نورلطف خدا منور

مشام جانتان به شمیم بهارمعطر

لطف روزگار برایامتان مقرر

نوروزتان با شادی وصفا


شعر نوروز مهدوی

بی تو اینجا همه در حبس ابد، تبعیدند

سالها، هجری و شمسی همه بی خورشیدند

سیرتقویم جلالی به جمال توخوش است

فصلها راهمه با فاصله ات سنجیدند

توبیایی همه ساعتها، ثانیه ها

از همین روز همین لحظه همین دم عیدند

اللهم عجل لولیک الفرج


صدمبارک به تو آن عیدکه فردا باشد

نوروز نوید وصل دلها باشد

امید که با فضل خداوند جلیّ

س_ال فرج مهدی زهرا باشد

سال نو بر شما مبارک باد


عید است ولی بدون او غم داریم

عاشق شده ایم و عشق را کم داریم

ای کاش که این عید ظهورش برسد

این گونه هزار عید با هم داریم

اللهم عجل لولیک الفرج

سال نو مبارک

مطالب پیشنهادی

اشعار زیبا در مورد بهار

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.9 تعداد آرا: 26

هنوز کسی رای نداده...