حتما برای شما هم پیش آمده است واژه « فضل » را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم (فضل یعنی چه ?).

معنی فضل
معنی فضل

معنی فضل

مترادف و معادل واژه فضل:

  • بینش
  • حکمت
  • دانایی
  • دانش
  • علم
  • فرجادی
  • فرهیختگی
  • فرهنگ
  • کمال
  • معرفت
  • برتری
  • رجحان
  • افزونی
  • زیادت
  • احسان
  • بخشش
  • کرم
  • منت
اشتباه تایپی: tqg
نقشاسم
آوا: /fazl/
جمع فضل:فضول
فضل به انگلیسی:favour
grace
learning
erudition
excellence
distinction
merit
art
scholarship
معنی فضل
معنی فضل در لغتنامه معین ?

(فَ ضْ ) [ ع ] (اِمص) =
۱ – کمال، افزونی
۲ – رجحان، برتری
۳ – نیکویی، بخشش
۴ – معرفت، دانش

معنی فضل در فرهنگ عمید ?

۱- [مقابلِ نقص] کمال، دانش، علم
۲- برتری
۳- بخشش، احسان، نیکویی
۴- [قدیمی] افزونی

فضل یعنی چه ?

تلفظ فضل

معنی فضل در لغت نامه دهخدا

فضل [ ف َ ] ( ع اِمص، اِ ) فزونی ج ، فضول، مقابل نقص || بقیه ازهر چیزی || برتری. رجحان.

او مردی است در فضل و علم و عقل و ادب یگانه روزگار، من که فضلی ندارم و در درجه ایشان نیستم چون مجتازان بوده ام تا اینجا رسیدم ، استادم… در خرد و فضل آن بود که بود.

هر دو در علو درجت چون فرقدین بودند و در شهرت فضل چون نیرین، هر نقطه که از نوک خامه او بر دیباچه نامه می چکید خالی بود بر روی فضل، جهان از فضل و معانی و معالی و مکارم خویش خالی گذاشت، بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد.

|| معرفت، حکمت، کمال.

– فضل فروش، فضل فروشی، رجوع به همین مدخل ها در ردیف خود شود.
|| احسان. بخشش، احسان و آغاز به احسان بی اینکه آن را سببی باشد.

|| یکی از صفات خدا، و آن بالاتر از عدل و موجب بخشایش گناهکاران است : الهی عاملنا بفضلک و لاتعاملنا بعدلک: نومید نیستم از فضل ایزد عز ذکره ( تاریخ بیهقی ).

|| ( مص ) افزون گردیدن || باقی و زائد ماندن، باقی ماندن.

|| فضیلت، صفت پسندیده، سیرت نیک.

فضل [ ف ُ ض ُ ] ( ع اِ ) جامه بادروزه که زنان در وقت عمل و کار پوشند || ( ص ) جامه بادروزه پوشنده.

فضل [ف َ ] ( اِخ ) نام کنیز متوکل است که شاعره ای بود و دریمامه تولد یافته بود. در زمان وی شاعره ای فصیح تر از او نبود. او را با علی بن جهم و ابودلف عجلی مداعباتی است. در شعرش رقت و ابداعی دیده میشود.

دارای بداهت و سرعت انتقال بوده است. وفاتش بسال 360 هَ- ق در بغداد بوده.

فضل [ ف َ ] ( اِخ ) المسترشدباﷲ خلیفه عباسی، رجوع به مسترشدباﷲ شود.

|| عنایت، لطف، توجه.

– فضل دادن، فضل داشتن، فضل ستای، فضل نهادن.

واژه فضل در اشعار فارسی

چه فضل میر ابوالفضل بر همه ملکان
چو فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز (رودکی)

اگر علم را نیستی فضل بر
بسختی نخستی خردمند خر ( کذا ) (بوشکور)

بر فضل او گوا گذراند دل
گرچه گوا نخواهند از خستو (فرخی)

مر مرا سوی خرد بر تو بسی فضل است
بسخن گفتن و تدبیر و بهشیاری (ناصرخسرو)

به کارکرد مرا با زمانه دفترهاست
چه فضلها بودم گر به حق حساب کنند (مسعودسعد)

روا نبود که با این فضل و دانش
بود شربم همی دایم ز میده (فرالاوی)

حاسدم خواهد که چون من او همی گردد بفضل
هرکه بیماری دق دارد کجا گردد سمین (منوچهری)

فاضل کنند نامت اگر تو به جد و جهد
تا فضل را به دست نیاری نیارمی (ناصرخسرو)

گر دل کمال و فضل بود مرد را خطر
چون خوار و زار کرد بس این بی خطر مرا (ناصرخسرو)

گرچه در گیتی نیابی هیچ فضل
مرد از او فاضل شده ست و زودیاب (ناصرخسرو)

مگر فضل من ناقص است ارنه هم
بر او تکیه گاهی عجب کردمی (خاقانی)

بیش بیش است فضل خاقانی
دولتش کم کم آمد از عالم (خاقانی)

با اینکه بهترین خلف دهرم
آید ز فضل و فطنت من عارش (خاقانی)

فضل و هنر ضایع است تا ننمایند
عود بر آتش نهند و مشک بسایند (سعدی گلستان)

نگویمت که در او دانشی است یافضلی
که نیست در همه آفاق مثل او جاهل (سعدی)

من آن مهی را خدمت کنم همی که بفضل
چو فضل برمک دارد مگر هزار غلام (فرخی)

ز شکر اوست مروه و صفای من
ز فضل اوست مروه و صفای او (منوچهری)

مستغفر باﷲ که از فضل خدای است
موجود و مجسم شده در عالم فانیش (ناصرخسرو)

معنی فضله

مترادف و معادل واژه فضله:

  • جعل
  • سرگین
  • مدفوع
  • چرک
  • شوخ
  • بازمانده
  • بقیه
  • پس مانده

/fazle/

فضله لغتنامه دهخدا

 فضلة [ ف ُ / ف َ ل َ ] ( ع اِ ) بقیه وزائد. مانده چیزی ( منتهی الارب ) بقیه چیزی ( از اقرب الموارد ) باقی مانده چیزی، بقیه، بازمانده، ج فضلات، فضال ( فرهنگ فارسی معین ) زائد.

|| بادروزه که در وقت کار و خواب پوشند. ( منتهی الارب ) جامه ای که بهنگام خواب بر تن کنند ( از اقرب الموارد ) || می ( منتهی الارب ) الخمر ج فضلات فضلا ( اقرب الموارد )

|| ( اصطلاح طب ) آنچه بعد از غذای بدن، ثفل مأکولات از معده و مثانه و دماغ و غیره خارج شود ( غیاث ) سرگین، پلیدی، غایط ( فرهنگ فارسی معین ) || ( مص ) باقی و زائد ماندن ( منتهی الارب ).

فضلة [ ف ِ ل َ ] ( ع اِ ) هیئت مفضله ( منتهی الارب ) هیئت بادروزه پوشی || نوع تفضل ( ناظم الاطباء ) نوعی از فَضَل، یکبار فضل ( از اقرب الموارد ) ( فرهنگ فارسی معین ).

فضله [ ف َ ل ِ ] ( اِخ ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان اهواز، دارای 200 تن سکنه، آب آن از چاه و محصول عمده اش غله است ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6 ).

نامردم ار ز جعفر برمک چو یادم آید
هر فضله ای از آنها چون جعفری ندارم (خاقانی)

چرخ کبود آنچنان ناخن تب بردگان
فضله ناخن شده ماه ز داغ سقم (خاقانی)

قومی از فضله های آب دهانش
در لب من لعاب دیدستند (خاقانی)

زکوة مال بدرکن که فضله رز را
چو باغبان ببرد بیشتر دهد انگور (سعدی)

بچنگ آر و با دیگران نوش کن
نه بر فضله دیگران گوش کن (سعدی)

فضله در لغتنامه معین

(فَ ضْ لِ ) [ ع . فضلة ] (اِ) =

۱- باقی مانده و بقیة چیزی

۲- در فارسی به معنی مدفوع، سرگین

فضله در فرهنگ عمید

۱. سرگین جانوران
۲. (اسم، صفت ) [قدیمی] زیادی، اضافی
۳. [قدیمی] باقی مانده از هرچیز، بازمانده

مطالب پیشنهادی

فضل یعنی چه ?

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.8 تعداد آرا: 333

هنوز کسی رای نداده...