مجموعه ای از زیباترین اشعار حافظ شیرازی با موضوع دوست در این صفحه برای شما عزیزان قرار داده شده است، ابتدا اشعار کوتاه و در ادامه اشعار بلندتر قرار داده شده است (شعر در مورد دوست از حافظ).

شعر دوست از حافظ

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد


خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا

کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم

آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است


دارم امید عاطفتی از جناب دوست

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست


هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست

گو این سخن معاینه در چشم ما بگو

آن کس که منع ما ز خرابات می‌کند

گو در حضور پیر من این ماجرا بگو


ای صبا گر بگذری بر کوی مهرافشان دوست
یار ما را گو سلامی، دل همیشه یاد اوست


هرگز نمیرد ان که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما


درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

شعر در مورد دوستی از حافظ

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم

با دوست بگوییم که او محرم راز است

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان

کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طره لیلی

رخساره محمود و کف پای ایاز است


بنال بلبل اگر با منت سر یاریست

که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست

در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست

چه جای دم زدن نافه‌های تاتاریست

بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق

که مست جام غروریم و نام هشیاریست

خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست

که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست


شعر حافظ راز دوست

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم

با دوست بگوییم که او محرم راز است


شعر دوست حافظ شیرازی

دلا طمع مَبُر از لطف بی‌نهایت دوست

چو لاف عشق زدی سر بباز، چابک و چُست

به صدق کوش، که خورشید زایَد از نَفَسَت

که از دروغ سیه روی گشت صبحِ نخست


گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطانِ جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماهِ رخِ دوست تمام است

در مذهبِ ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قولِ نی و نغمه چنگ است

چشمم همه بر لعلِ لب و گردش جام است


اشعار حافظ در مورد دوست خوب

صبا اگر گذری اُفتَدَت به کشور دوست

بیار نَفحِه‌ای از گیسوی مُعَنبَر دوست

به جانِ او که به شکرانه جان برافشانم

اگر به سویِ من آری پیامی از برِ دوست

و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار

برایِ دیده بیاور غباری از درِ دوست

منِ گدا و تمنایِ وصلِ او هیهات

مگر به خواب ببینم خیالِ منظرِ دوست

دل صِنوبَریَم همچو بید لرزان است

ز حسرتِ قد و بالای چون صنوبرِ دوست

اگر چه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را

به عالمی نفروشیم مویی از سرِ دوست

چه باشد ار شود از بندِ غم دلش آزاد

چو هست حافظِ مسکین غلام و چاکر دوست


کسی که حُسن و خَطِ دوست در نظر دارد

محقق است که او حاصلِ بصر دارد


در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد؟ که سعیِ من و دل باطل بود


زخمی به او بزن عمیق تر از انزوا

شعر در مورد دوست

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز کنید


ابروی دوست کی شود دستکش خیال من

کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف


این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم


از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

از جان طمع بریدن آسان
از جان طمع بریدن آسان

در این ظلمت‌سرا تا کی به بوی دوست بنشینم

گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو

بیا ای طایر دولت بیاور مژدهٔ وصلی

عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا


روضه ی رضوان من خاک سر کوی دوست

خاک سر کوی دوست روضه ی رضوان من

شعر در مورد دوست از حافظ
شعر در مورد دوست از حافظ

مطالب پیشنهادی

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.3 تعداد آرا: 23

هنوز کسی رای نداده...




طراحی سایت بیوگرافی شما
یکبار هزینه برای 5 سال
آدرس دلخواه شما با پسوند .ir