حتما برای شما هم پیش آمده است واژه « بدوی » را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم ( بدوی یعنی چه ?).

معنی بدوی
معنی بدوی

معنی بدوی

مترادف و معادل واژه بدوی:

  • آغازی
  • آغازین
  • ابتدایی
  • بادیه نشین
  • چادرنشین
  • صحرانشین
  • صحراگرد
  • بیابان نشین
  • بیابان گرد
نقش: صفت
اشتباه تایپی: fn,d
آوا: /badavi/
متضاد بدوی: شهرنشین
شهری
بدوی به عربی:اولی
بدوی به انگلیسی:antediluvian
arab
barbaric
feral
germinal
primal
prime
primitive
rude
savage
wild
bedouin
embryonic
primary
معنی بدوی
معنی بدوی در لغتنامه معین ?

( ~ ) [ ع ] (ص نسب) ابتدایی، آغازی
(بَ دَ ) [ ع ] (ص نسب) بیابانی

معنی بدوی در فرهنگ عمید ?

ابتدایی: هیئت بدوی
ساکن بادیه، بادیه نشین، صحرانشین: قبایل بدوی

تلفظ بدوی

معنی بدوی در لغتنامه دهخدا

بدوی [ ب ِ ] ( حرف اضافه + ضمیر ) بدو، به اوی، به او:

شو بدان کنج اندرون خمّی بجوی
زیر او سمجی است بیرون شو بدوی (رودکی)

بدوی [ ب َدْ ] ( از ع ، ص نسبی ) ابتدائی، آغازی ( فرهنگ فارسی معین ).

بدوی [ ب َ دَ وی ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به بدو ( از منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) منسوب به بادیه ( از الانساب سمعانی ) ( آنندراج ) بیابان باش ( بحر الجواهر ) مردم صحرانشین ( غیاث اللغات ) آنکه در بادیه زندگانی کند.

بادیه نشین، بادی، اعرابی، مقابل حضری و قراری و شهری و روستایی و مدری و مقیم ( از یادداشت مؤلف ) ج ، بَداوی ( از المنجد ).

بدوی [ ب َ دَ ] ( اِخ ) دهی از بخش حومه شهرستان تربت حیدریه است، 334 تن سکنه دارد. محصول آن بنشن و ابریشم است ( از فرهنگجغرافیایی ایران ج 9 ).

بدوی [ ب َ دَ ] ( اِخ ) یکی از دهستانهای بخش لنگه شهرستان لار است، از یازده آبادی تشکیل شده که مجموعاً 5200 تن سکنه دارد. محصول عمده آن غلات ، خرما و صیفی است ( از فرهنگجغرافیایی ایران ج 7 ).

واژه بدوی [ ب َ دَ ] ( اِخ ) احمدبن علی بن ابراهیم الحسینی، از مشاهیر اولیای قرن هفتم هجری بود. اصل وی از مغرب است، در 596 هَ ق متولد شد، در مکه و مدینه و سپس در مصر اقامت گزید. در 675 هَ ق درگذشت. وی بی اندازه مورد احترام مردم روزگار خود بود و مرید فراوان داشت ( از اعلام زرکلی ج 1 ص 141 و قاموس الاعلام ترکی ج 2 ص 1257 ).

بدو یعنی چه ?

مترادف و معادل واژه بدو:

  • آغاز
  • ابتدا
  • اوان
  • اول
  • شروع
  • عنفوان
  • مقدمه
  • نخست

بدو در لغتنامه دهخدا

بدو [ ب ِ ] ( حرف اضافه + ضمیر ) به او:

جعد سیاه دارد کز گشنی
پنهان شود بدو در سر خاره (رودکی)

نگه کن بدو تاش چون کرده ام
که بی آب و خاکش برآورده ام (دقیقی)

همان کز جهان آفرین کرد یاد
ببخشود و دیده بدو بازداد (فردوسی)

واژه بدو [ ب َ / ب ِ / ب ُ دَ / دُو ] ( ص مرکب ) آنکه بسیاردود، تند دو، تندرو: آدم بدوی است:

در معرکه بدوسواران عیب است
از لاشه سوار ترکتازی کردن (ظهوری)

ز رفتار آن آسمانی بدو
بود جاده چون کهکشان راهرو (ملاطغرا)

بدو [ ب َدْ وْ ] ( از ع ، اِ ) ( از بدء عربی ) ابتداء و آغاز ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ) اول از هر چیزی و آغاز و ابتداءو شروع ( ناظم الاطباء ): و از بدو رواح تا ظهور صباح در تجرع اقداح افراح بگذاشتند ( سندبادنامه ص 88 ).

از بدو عالم هیچ پادشاه بیگانه بر آن بقعه دست نیافته است ( ترجمه تاریخ یمینی ) شمس المعالی نمی خواست که در بدو معاودت بر رعیت خویش ارهاقی کند. .

لیک خود با این همه در بدو حال
جست باید تخت او را انتقال (مولوی)

کرمکی کاندر حدث باشد دفین
کی بداند آخر و بدو زمین (مولوی)

بدو [ ب َدْوْ ] ( ع اِ ) صحرا، صحرا و دشت و بیابان، بیابان، صحرا || خلاف حضر، ج بادیات و بوادی.

واژه بدو [ ب َدْوْ ] ( ع مص ) پیدا و آشکار گردیدن، پدید آمدن، ظاهر شدن، بداءة، بدوء، بداء.

بدو [ ب ُ دُوو ] ( ع مص ) پیدا و آشکار گردیدن، پدید آمدن، ظاهر شدن، بدوء، بداءة، بَدو.
– بدوّ صلاح: در لغت بمعنی پدیدار شدن صلاحیت باشد. و در اصطلاح فقهی آنست که میوه بسته شده و بهار از آن افتاده باشد. توضیح آن که چون مردم بخواهند میوه درختی معین را آنگاه که بر درخت است بفروشند، بیع آن روا نیست، مگر در وقتی که میوه آن درخت بدو صلاح یافته باشد و حد بدو صلاح میوه آن بود که اگر رز باشد باید که میوه بسته بود و اگر میوه ای غیر از انگور باشدباید که بهار از وی بیفتاده باشد. البته شرط بدو صلاح در وقتی لازمست که میوه یک درخت و یکنوع میوه و برای یک سال مورد بیع باشد چه در اینصورت اگر شرط مذکور نباشد، ممکن است مبیع تلف شود و ثمن بلا عوض بفروشنده رسد و اکل مال بباطل گردد.

بدو در لغتنامه معین

( ~ ) [ ع ] ( اِ) بادیه، صحرا.
(بَ ) [ ع ] ( اِ ) اوُل، آغاز، ابتدا.

فرهنگ عمید

آغاز، ابتدا، اول
دونده، تندرو، تیزرفتار: در معرکهٴ بدوسواران عیب است / از لاشه سوار ترکتازی کردن (ظهوری: لغت نامه: بدو )
به او.

مطالب پیشنهادی

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.8 تعداد آرا: 555

هنوز کسی رای نداده...