حتما برای شما هم پیش آمده است واژه « استقرار » را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم ( استقرار یعنی چه ?).

معنی استقرار
معنی استقرار

معنی استقرار

مترادف و معادل واژه استقرار:

  • استواری
  • اسکان
  • ایستادگی
  • تثبیت
  • تحکیم
  • ثبات
  • ثبوت
  • جایگیری
  • قرار
  • برپایی
  • استوارشدن
  • جاگرفتن
  • آرام یافتن
آوا: /~esteqrAr/
نقش: اسم
اشتباه تایپی: hsjrvhv
استقرار یافتن:قرار یافتن
استوار شدن
مستقر گردیدن
پا بر جا شدن
آرام گرفتن
آرام یافتن
استقرار به عربی:ضع , موسسة ، إحْلالٌ
اِرْتکازٌ ، استتباب ، استقرار
استقرار به انگلیسی:settlement
being established or settled
rehabilitation
deployment
disposition
establishment
معنی استقرار
معنی استقرار در لغتنامه معین ?

(اِ تِ ) [ ع ] (مص ل)=
برقرار کردن، پابرجا شدن
قرار یافتن

معنی استقرار در فرهنگ عمید ?

۱- چیزی یا کسی را در جایی ثابت کردن
۲- مستقر شدن، ساکن شدن
استقرار یافتن

تلفظ استقرار

معنی استقرار در لغتنامه دهخدا

استقرار [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) ثبات، سکون، آرام گرفتن ( غیاث ) ( تاج المصادر بیهقی )، ثابت شدن ( غیاث ) قرار و ثبات ورزیدن به جائی، آرمیدن ( منتهی الارب ). قرار گرفتن: احوال امیرالمؤمنین القادر باﷲ و استقرار خلافت بر او ( ترجمه تاریخ یمینی ص 306 ) || جای گرفتن ( منتهی الارب ) || قرار و ثبات دادن: ابوسعید بعد از انتظام حال و استقرار کار او با آن لشکر که در صحبت او بودند بازگشت ( ترجمه تاریخ یمینی ص 391 ) || ( اصطلاح فلک ) بعقیده قدما رجعتی که موجب شود تا ستارگان بنقطه حرکت خود بازگردند.

  • استقرار پیدا کردن: قرار گرفتن
  • – استقرار دادن: قرار و ثبات دادن
  • استقرار گرفتن: آرام گرفتن، قرار یافتن، استوار شدن
  • – استقرار یافتن: آرام گرفتن، قرار یافتن، استوار شدن

معنی قرار در لغتنامه دهخدا

قرار [ ق َ ] ( ع مص ) ثبات و قرار ورزیدن، آرمیدن ( منتهی الارب ) ثبات و آرمیدن ( اقرب الموارد ) آرام گرفتن || آرام دادن، لازم و متعدی هر دو آمده و با لفظ ستدن و گرفتن و دادن و داشتن و بستن و کردن و زدن و آوردن و افتادن و بردن مستعمل ( آنندراج ) || ( اِمص ) آسودگی || استواری || پایداری || آرامش || آسایش || راستی ( ناظم الاطباء )

|| ( اِ ) زمین پست هموار ( منتهی الارب ) المطمئن من الارض ( اقرب الموارد ) || نَقَد و آن نوعی گوسفند کوتاه پای زشترو است ( از اقرب الموارد ) || گوسفند یا میش || گوسفند ریزه خاصه ( منتهی الارب ) رجوع به قرارة شود

|| آرامگاه، مستقر || ( اِمص ) آرام || ثبات.
– از این قرار: مطابق این حکم، به این ترتیب، به این طریق، به این وضع.
– اهل قرار: کنایه از شهرنشین: غَنِّنا غَناءَ اهل القرار: یعنی اهل حضر که در منازل خود مستقرند نه غناءاهل بادیه که همواره در حرکتند ( از اقرب الموارد ).
– برقرار: قائم و استوار. محکم، پایدار.
– || مقرر و پابرجای و ادامه دار ( ناظم الاطباء ).

– || بدون پایداری: ناپایدار
– || بی متانت: نااستوار
– || باتردید: متغیر و متلون، تغییرپذیر
– بی قراری: بی آرامی
– || ناپایداری
– || بی استحکامی
– دارالقرار: سرای دیگر، دار آخرت

– برقرار شدن: پایدار و استوار شدن، پایدار ماندن ( ناظم الاطباء ).
– || ساکت و بی حرکت شدن
– || ثابت ماندن ( ناظم الاطباء )
– برقرار کردن: پایدار نمودن
– || ثابت و استوار کردن
– || توانا کردن
– || استحکام دادن
– برقرار ماندن:بردوام شدن، مستدام و ماندنی و ثابت بودن.

واژه قرار در اشعار فارسی

مطرب یاران برفت ساقی مستان بخفت
شاهد ما برقرار مجلس ما بردوام (سعدی)

نام نیک رفتگان ضایع مکن
تا بماند نام نیکت برقرار (سعدی)

سعدی شوریده بی قرار چرائی
در پی چیزی که برقرار نماند (سعدی)

– بی قرار: بی ثبات، بی آرام.

درد دل بی قرار سعدی
هم با دل بی قرار گویم (سعدی)

ای مادر فرزندخوار
ای بیقرار ای بی مدار (ناصرخسرو)

تا بیدل و بی قرار گردیدندی
وز گریه عاشقان نخندیدندی (سعدی)

ترا به کوی اجل هم قرارخواهد بود
قرارگاه تو دارالقرار خواهد بود (سعدی)

دارالقرار خانه جاوید آدمی است
این جای رفتن است نشاید قرار کرد (سعدی)

مطالب پیشنهادی

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.7 تعداد آرا: 456

هنوز کسی رای نداده...