حتما برای شما هم پیش آمده است واژه « ارتحال » را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم (ارتحال یعنی چه ?).

معنی ارتحال
معنی ارتحال

معنی ارتحال

مترادف و معادل واژه ارتحال:

  • جابجایی
  • درگذشت
  • وفات
  • رحلت
  • کوچ
  • کوچیدن
  • مرگ
  • مردن
  • از جائی بجائی رفتن
  • رحلت کردن
آوا: /~ertehAl/
اشتباه تایپی: hvjphg
نقش: اسم
ارتحال به انگلیسی:departure 
decease 
معنی ارتحال
معنی ارتحال در لغتنامه معین ?

(اِ تِ ) [ ع ] (مص ل)=
۱ – کوچ کردن
۲ – رحلت کردن، مردن

معنی ارتحال در فرهنگ عمید ?

۱- [مجاز] رحلت کردن، درگذشتن، مردن
۲- [قدیمی] از جایی به جایی رفتن، کوچ کردن

تلفظ ارتحال

معنی ارتحال در لغتنامه دهخدا

ارتحال [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) از مکانی بمکان دیگر شدن، کوچ کردن، انتقال، از جائی بجائی شدن، کوچیدن، احتمال، کوچ، بجائی رفتن، رحلت، برفتن، از منزلی برداشتن، رخت از منزلی برداشتن، سفر کردن :

ما نمی بینیم باشد این خیال
چه خیالست این که هست این ارتحال (مولوی)

|| سیر کردن و رفتن شتر || بر پشت راحله نشستن، بر پشت کسی نشستن و هو فی الحدیث || مردن، موت، فوت، درگذشتن || شتر را پالان کردن، پالان برنهادن بر شتر || بار نهادن، بار بنهادن || چیزی را از جای برداشتن.

رحلت یعنی چه ?

مترادف و معادل واژه رحلت:

  • حرکت
  • درگذشت
  • فوت
  • وفات
  • مردن
  • مهاجرت
  • مرگ
  • بجهان دیگر رفتن
  • موت
  • نزع
  • سفر
  • کوچ
  • کوچیدن
  • نهوض
  • توقف
  • حضر
  • متضاد واژه رحلت: ولادت

آوا: /rehlat/

معنی رحلت در لغتنامه دهخدا

رحلت [ رِ ل َ ] ( ع اِمص ) کوچ، هجرت، روانگی، روانه و راهی شدن.

نه در بحارقرارت نه در جبال سکون
چه تیزرحلت پیکی چه زودرو سیاح (مسعودسعد)

دوال رحلت چون برزدم به کوس سفر
جز از ستاره ندیدم بر آسمان لشکر (مسعودسعد)

اهل سرخس می نشناسند حق من
تا رحلتی نباشد از این جایگه مرا (سنایی)

|| مرگ و وفات و موت، مجازاً، موت، مرگ، هجرت از دنیا به آخرت. حرکت کردن و روانه شدن از حیات بسوی ممات: وچون در تجارب اتساقی حاصل آید وقت رحلت باشد. که راه مخوف است و رفیقان ناموافق و رحلت نزدیک.

تا بلای ناگهان دیدم ز هجر
رخت رحلت ناگهان دربسته ام (عطار)

خجل آن کس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت (سعدی)

کوس رحلت بکوفت دست اجل
ای دو چشمم وداع سر بکنید (سعدی)

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم (حافظ)

رحلة [ رِ ل َ ] ( ع مص اِ ) کوچ کردن، از جایی به جایی شدن، انتقال، کوچیدن، کوچ کردن.

|| درگذشتن، مردن، ارتحال || کوچ شتران || هیأت پالان نهادن : انه لحَسَن الرحلة؛ یعنی او نیک پالان نهنده است، پالان شتر بربستن و از منزل برداشتن || هر چیز که مهیا کنند برای کوچ کردن || ( ص ) بسیارگوشت : وجه رحلة؛روی بسیارگوشت || ( اِ ) ابروان معشوق || بعیر ذورحلة؛ شتر توانای بر سیر قوی || داستان مسافر که متضمن رویدادهای سفر و مشاهدات او در سیاحت و جهانگردی وی باشد، و این معنی مولَّد است، سفرنامه، سیاحت نامه: رِحله ابن بطوطه.

معنی رحلت در لغتنامه معین

(رِ لَ ) [ ع رحلة ] (مص ل) =

  • کوچیدن، کوچ کردن
  • مردن

فرهنگ عمید:

۱- کوچ، سفر
۲- [مجاز] وفات، مرگ، درگذشت

رحل یعنی چه ?

مترادف و معادل واژه رحل:

  • بار
  • رخت
  • جایگاه
  • ماوا
  • منزل
  • رحلت
  • مردن
  • از جهان رفتن
  • کوچ
  • جزوه کش
  • درگذشتن

/rahl/

معنی رحل در لغتنامه دهخدا

رحل [ رَ ] ( ع مص ) ترک کردن شهری را، کوچ کردن || پالان نهادن بر شتر || بلند کردن، رحل فلاناً بسیفه رحلاً؛ بلند کرد شمشیر خود را برای فلان || بر اذیت صبر کردن، بر اذیت کسی صبر کردن : رحلت له نفسی || سوار شدن بر شتر.

رحل [ رَ ] ( ع اِ )پالان شتر. ج ، اَرْحُل ، رِحال، پالان شتر، پالان اشتر با جمله آلتها و گویند پالان خر. ج ، اَرْحُل، رِحال، جهاز شتر که خردتر از قتب باشد، جهاز شتر و آن خردتر از قتب باشد و مردان بر آن نشینند، مَرکب شتر || مسکن و منزل، مسکن و جای باش مرد، جای باش مرد، بنگاه، خانه، مسکن، منزل، مثوی و منزل، گفته شود: «عاد المسافر الی رحله و الماء فی رحله »: ای منزله || رخت و اسباب همراهی، آنچه از اثاث همراه برداشته شود وفقط به ظرف اطلاق شود و در قرآن است : «اجعلوا بضاعتهم فی رِحالهم » ( قرآن 62/12 ): ای فی اوعیتهم.

رخت مسافر، رخت و اسباب، اثاث و متاع: قلعه ای خواست که بدان مستظهر شود و رحل و ثقل و عیال و اموال خویش آن جایگاه فرستد.

– رحل اقامت: صاحب آنندراج به این کلمه معنی فروکش کردن داده است، اما استوارنیست و شعری که از محسن تأثیر نقل کرده، شاهد در رحل اقامت بودن است، به معنی قرار داشتن قرآن در جایگاه بخصوص آن :

به صفا حسن رخت تابه قیامت باشد
مصحف روی تو در رحل اقامت باشد (محسن تأثیر)

– رحل اقامت افکندن: ساکن شدن، مقیم گردیدن، اقامت ورزیدن، مقیم شدن، القاء عصی، القاء جراء.
|| مجازاً، به معنی دو تخته چوبین که قرآن مجید را در آن نهند در هنگام تلاوت، دو تخته صلیبی شکل و متقاطع که کتاب و یا قرآن مجید را هنگام قرأت بروی آن نهند و گیرخ و کیرخ نیز گویند، چیزی باشد از چوب که در وقت تلاوت قرآن مجید بر آن گذارند و شعرا خط و ابروی خوبان را بدان تشبیه دهند: قلم برداشت و با ما معمایی نهاد غریب و کتابی از رحل برگرفت و آن را بر پشت آن نبشت بخط خود به من داد.

رحل [ رُح ْ ح َ ]( ع ص ، اِ ) ج ِ راحِل ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ).

معنی رحل در لغتنامه معین

(رَ ) [ ع ] (مص ل) کوچ کردن، رحلت کردن.
( ~ ) [ ع ] (اِ)=

  1. اسباب و اثاث
  2. منزل، مأوا
  3. پالان شتر
  4. وسیله ای که قران یا کتاب را هنگام خواندن روی آن می گذارند ج – رحال.

فرهنگ عمید:

۱- دو تختۀ متصل به هم که باز و بسته می شود و قرآن یا کتاب را موقع خواندن روی آن می گذارند
۲- [قدیمی] اسباب و اثاثی که در سفر با خود برمی دارند
* رحل اقامت افکندن: [مجاز] در جایی بار فرود آوردن و اقامت کردن

مطالب پیشنهادی

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.8 تعداد آرا: 234

هنوز کسی رای نداده...