مجموعه ای از اشعار در مورد دیوانگی در این صفحه برای شما عزیزان گردآوری شده است. امیدواریم مورد پسند شما قرار بگیرد (شعر در مورد دیوانگی).

شعر در مورد دیوانگی عاشق

تا دل نشود عاشق

دیوانه نمی گردد

تا نگذرد از تن جان

جانانه نمی گردد

گریان نشود چشمی

تا آنکه نسوزد دل

بیهوده بگرد شمع

پروانه نمی گردد …

شعر در مورد دیوانگی عاشق
شعر در مورد دیوانگی عاشق

مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت

دیوانهٔ عشق تو سر از پا نشناخت

هر کس بتو ره یافت ز خود گم گردید

آنکس که ترا شناخت خود را نشناخت

ابوسعید ابوالخیر


عاشق من و دیوانه من و شیدا من

شهره من و افسانه من و رسوا من

کافر من و بت پرست من ترسا من

اینها من و صد بار بتر زینها من

ابوسعید ابوالخیر


آن کس که تو را شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانهٔ تو هر دو جهان را چه کند

خواجه عبدالله انصاری

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند

تو مرا دیوانه خوانی، ای فلان

لیک من عاقلترم از عاقلان

گر که هر عاقل، چو من دیوانه بود

در جهان، بس عاقل و فرزانه بود

پروین اعتصامی


شرح این معنی ز من باید شنید

راز عشق از کوهکن باید شنید

حال بلبل از دل پروانه پرس

قصه دیوانه از دیوانه پرس

من شناسم آه آتشناک را

بانگ مستان گریبان‌چاک را

چیستم من؟ آتشی افروخته

لاله‌ای از داغ حسرت سوخته

رهی معیری


هرکه را زلف چو زنجیر تو دیوانه کند

ز آشنایانِ جهانش همه بیگانه کند

رضاقلی خان هدایت


شعر در مورد دیوانگی مولانا

چه باشد پیشه عاشق بجز دیوانگی کردن

چه باشد ناز معشوقان بجز بیگانگی کردن

ز هر ذره بیاموزید پیش نور برجستن

ز پروانه بیاموزید آن مردانگی کردن

چو شیر مست بیرون جه نه اول دان و نه آخر

که آید ننگ شیران را ز روبه شانگی کردن

سرافراز است که لیکن نداند ذره باشیدن

چه گویم باز را لیکن کجا پروانگی کردن

به پیش تیر چون اسپر برهنه زخم را جستن

میان کوره با آتش چو زر همخانگی کردن

گر آب جوی شیرین است ولی کو هیبت دریا

کجا فرزین شه بودن کجا فرزانگی کردن

تویی پیمانه اسرار گوش و چشم را بربند

نتاند کاسه سوراخ خود پیمانگی کردن

اگر باشد شبی روشن کجا باشد به جای روز

وگر باشد شبه تابان کجا دردانگی کردن

مولوی

شعر در مورد دیوانگی مولانا
شعر در مورد دیوانگی مولانا

شعر من عاشق و دیوانه

من عاشق و دیوانه و مستم، چه توان کرد؟

می خواره و معشوق پرستم، چه توان کرد؟

گر ساغر سی روزه کشیدم، چه توان گفت؟

ور توبه چل ساله شکستم، چه توان کرد؟

گویند که: رندی و خراباتی و بد نام

آری، بخدا، این همه هستم، چه توان کرد؟

من رسته ام از قید خرد، هیچ مگویید

ور زانکه ازین قید نرستم، چه توان کرد؟

برخاستم از صومعه زهد و سلامت

در کوی خرابات نشستم، چه توان کرد؟

هلالی

شعر من عاشق و دیوانه
شعر من عاشق و دیوانه

عاشق دیوانه ام، سامان کار از من مجوی

عاشق دیوانه را سامان نباشد هیچگاه


شعر عاشق دیوانه

ما عاشق دیوانه و سرمست لقائیم

نه زاهد سالوسی و نه شیخ مرائیم

نه عاقل و هشیار نه دیوانه و مستیم

حیران جمال رخ بیچون و چرائیم

مست می وصلیم و نه مخمور فراقیم

در تابش حسن رخ او محو فنائیم

نه صاحب تلوین و فنائیم بحقیقت

سلطان سرا پرده تمکین و بقائیم

در میکده با شاهد و می یارو مصاحب

در مسجد و محراب به اوراد و دعائیم

کی باز گذاریم به کس شاهد و می را

هرگه بخرابات چنین مست در آئیم

با ما سخن از کعبه و بتخانه مگوئید

مادر همه جا طالب دیدار خدائیم

در بزمگه وصل درآئیم چو رندان

آن دم که ز قید خود و کونین برآئیم

دلبر چو مرا مونس جانست اسیری

تا ظن نبری یک نفس از دوست جدائیم


من از جور و جفای دلبران دیوانه خواهم شد

ز خویش و آشنا از دست دل بیگانه خواهم شد

ز بس کافسانه خود با در و دیوار می گویم

به رسوایی میان مردمان افسانه خواهم شد

چو دیدم خال و خط آن پری رو را به دل گفتم

گرفتار ار شوم در دام او، زین دانه خواهم شد

ملامت گو، به رسوایی مترسان هوشیاران را

که من بی پا و سر در کوی او مستانه خواهم شد

به دل گفتم چرا بیوفا، گفتا برو، خسرو

گذر از من که من در خدمت جانانه خواهم شد

امیرخسرو دهلوی


شعر در مورد دیوانگی و عشق

چاره‌ای کو بهتر از دیوانگی

بسکلد صد لنگر از دیوانگی

ای بسا کافر شده از عقل خویش

هیچ دیدی کافر از دیوانگی

رنج فربه شد برو دیوانه شو

رنج گردد لاغر از دیوانگی

در خراباتی که مجنونان روند

زود بستان ساغر از دیوانگی

اه چه محرومند و چه بی‌بهره‌اند

کیقباد و سنجر از دیوانگی

شاد و منصورند و بس بادولتند

فارسان لشکر از دیوانگی

برروی بر آسمان همچون مسیح

گر تو را باشد پر از دیوانگی

شمس تبریزی برای عشق تو

برگشادم صد در از دیوانگی

مولانا


شعر دیوانه

ساقیا شد عقل‌ها هم خانه دیوانگی
کرده مالامال خون پیمانه دیوانگی
صد هزاران خانه هستی به آتش درزده
تشنگان مرد و زن مردانه دیوانگی
ما دوسر چون شانه‌ایم ایرا همی‌زیبد به عشق
در سر زنجیر زلفش شانه دیوانگی
در چنین شمعی نمی‌بینی که از سلطان عشق
دم به دم در می‌رسد پروانه دیوانگی
پنبه در گوشند جان و دل ز افسانه دو کون
تا شنیدند از خرد افسانه دیوانگی
کفش‌های آهنین جان پاره کرد اندر رهش
چون در او آتش بزد جانانه دیوانگی
عقل آمد با کلید آتشین آن جا ولیک
جز کلید او نبد دندانه دیوانگی
چونک عقل از شمس تبریزی به حیرت درفتاد
تا شده یاران و ما دیوانه دیوانگی


شعر دیوانه فاضل نظری

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد
زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد

سر مغرور من ! با میل دل باید کنار آمد
که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

مرنج از بیش و کم چشم از شراب این و آن بردار
که این ساقی به قدر « تشنگی » پیمانه می سازد

مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

به من گفت ای بیابان گرد غربت ! کیستی ؟ گفتم :
پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد

مگو شرط دوام دوستی دوری ست ، باور کن
همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

فاضل نظری


تا در سر من نشئه ی دیوانه شدن بود
هر روزِ من از خانه به میخانه شدن بود

یا سرخی سیبِ تو از آن جاذبه افتاد؟
یا در سر من پرسش فرزانه شدن بود!

یک بار نهان از همگان دل به تو بستم
این عشق نه شایسته ی افسانه شدن بود

ای کلبه ی متروک فرو ریخته بر خویش
ویرانه شدن چاره ی بیگانه شدن بود؟!

مگذار از ابریشم من حلّه ببافند
در پیله ی من حسرت پروانه شدن بود

فاضل نظری

مطالب پیشنهادی

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.8 تعداد آرا: 24

هنوز کسی رای نداده...