مجموعه ای از اشعار در مورد آهو در این صفحه برای شما عزیزان گردآوری شده است. امیدواریم مورد پسند شما قرار بگیرد (شعر آهو / متن در مورد آهو).

شعر آهو / متن در مورد آهو
شعر آهو / متن در مورد آهو

شعر آهو

آهویی که به کفتار چشمک میزنه

لیاقت نداره سایه شیر بالاسرش باشه ..!


بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی


چشمان و دو ابروت دو شیرند و دو شمشیر

من شیر ندیدم که بود در صفت آهو (حاجب شیرازی)

شعر آهو
شعر آهو

گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوها به دادم می رسی؟…


چشم جادوی تو آهوست، دقیقا آهو

که دل شیر و پلنگ و همه صیادان برد


نباشد رسم آهو شیرگیری

چرا در دشت ما، آهو امیری؟


شعر با موضوع آهو

عقرب همه زهر آرد و آهو همه نافه

در چشم تو و زلف تو بر عکس بودکار

چشمان تو چون خشم کنی زهر دهد بر

زلفان تو چون شانه زنی مشک دهد بار

چین معدن نافه بود ای شوخ فسونگر

مه سیر به عقرب‌کند ای لعبت سحار

زلف تو بود نافه و آن نافه پر از چین

روی تو بود ماه و بر او عقرب جرار (قاآنی)


شبم را روز و روزم را سیه کرده ست چشمانت
مرا شیداترین کرده ست آن آهوی چشمانت
چرا این شاعر دلخسته را دیوانه می خواهی
غزل ها، تک تک ابیات، بقربان دو چشمانت

شعله ملکی

شعر با موضوع آهو
شعر با موضوع آهو

چون تو آهو زاده‌ای حیفست حیف!

کآنچنان خوی پلنگ آورده‌ای

بی‌گناهم کشته‌ای صدبار و باز

رفته‌ای، صد عذر لنگ آورده‌ای

اوحدی


شعر آهو مولوی

آن نافه‌های آهو و آن زلف یار خوش خو

آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی

تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد

جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی (مولوی)

شعر آهو مولوی
شعر آهو مولوی

اشعار در مورد آهو

صدایِ هِق هِقم گم شد میانِ شُرشُرِ باران
چو آهویِ گرفتاری جدا افتاده از یاران
به چنگِ نفسِ اماره ، ندارم من رهِ چاره
نجاتم ده خداوندا نمانم در صفِ خواران (سلیمان ابوالقاسمی)

اشعار در مورد آهو
اشعار در مورد آهو

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم؛ ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم؛ رفته ست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم!
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم…
از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی، بر دل بنشانی

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی… وای از شب تارم!
در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم…
از دیده ره کوی تو با اشک بشویم؛ با حال نزارم

برخیز که داد از من بیچاره ستانی
بنشین که شرر در دلِ تنگم بنشانی
تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی؛ خوش جلوه نمایی

ای برده امان از دل عشاق کجایی؟! تا سجده گذارم!
گر بوی تو را باد به منزل برساند، جانم برهاند…
ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند؛ جز گرد و غبارم


نمی‌دانم چه نفرینی

گریبان‌گیر مجنون است …

که وحشی می‌کند چشمانش،

آهوهای صحرا را


آهوی دشت این خیال
سری بزن به حال من
ببین چه دلشکسته ام
بیا بشین کنار من
غزل بشو غزال من
برس دیگه
به داد من (فرزین.م)


متن ادبی آهوی وحشی

تویی آن آهوی ِ وحشی ، که از دامم گریزانی
ز ِ هـَر دامی که بگشایم ، تو از آن رو بگردانی

منم پروانه ای مسکین ، که سوزاندی پرو بالش
تویی آن شـعله ی سرکش که سر تا پا بسوزانی

به حسرت می گذارم عمر و پنداری که دلشادم
ولی از شیوه ی چشم ِ تومی دانم که می دانی !

به حیرت باز می ماند دهان از روی ِ زیبایت
چو گل خوشرنگ و خوشبویی و ُ همچون غنچه خندانی

به گل بنگرکه گلبرگش به دست ِ باد می ریزد
تو نیز ای رشگ ِ گلها ، جاودان زیبا نمی مانی

نمی گردد دلم نومید از وصال ِ روی ِ زیبایت
که دشوار است بر غیر از تو دل بستن به آسانی !

پروانه

متن ادبی آهوی وحشی
متن ادبی آهوی وحشی

من آن آهوی دل تنگم
که می میرم ز تنهایی
من آن مرد خدا ترسم
که می ترسم ز رسوایی
اگردیدی که حیرانم
پریشانم
بدان می ترسم از آهی (سید امیر ارسلان)


بی وفا در را نبند این دل به آن در بسته است
عاشق خود را مرنجان ،همچو مجنون خسته است
روز و شب اندر فراقت غصه از عشق تو خورد
چون گلی پژمرده بر آن گلشنت پیوسته است (رحمان شمسی)


غرورم رفته بر تاراج و درمانده ز تقدیرم
درین زندان تنهایی غریبانه به زنجیرم
سپاه حزن و اندوهت احاطه کرده جانم را
ندارم چاره ای اخر شکسته برق شمشیرم
غروب عمر بیحاصل زند طعنه به فردایم
شریک محنت داغم غریبانه چه دلگیرم
بگویم از تب هجران و یا ظلمتگه دوران
چه خوانم روح قسمت را به ساعتها چه درگیرم
همان آهوی درمانده همان صید گنهکارم
به دوران پر از تلخی نگهبان دل پیرم
ندارم تاب گفتار و سخن بی پرده میگویم
همین یک آرزو بر دل ، من از این زندگی سیرم
تخلص شعر میخواهدف شده عمرم همه فانی
به دوران پر ازغصه همان یک لحظه هم دیرم

سعید صفرزاده


از داغ غم عشق تو ویران شده ام
در حسرت روی تو پریشان شده ام

از خنجر عصیانگر دیوانه سرشت
آهوی رمیده ی بیابان شده ام (شیماشریعتی)


متن در مورد آهو

با نگاه و غمزه ای دل را پریشان میکنی
عاشق بیچاره را مجنون وحیران میکنی
آهوی وحشی دشتی لیک افتادی بدام
برق عشق در چشم تو پیداست کتمان میکنی
عاشقانه می بنوشم از خُم باده فروش
دیده ای سرمستی ما را تو پنهان میکنی

درتب عشقت گرفتارم
بسوزم کوره وار
میرسد روزی تب ما را تو درمان میکنی
کیمای عشق هستی ازنظر غافل مشو
شعر، آرام ،را چرا از
دیده پنهان میکنی
حمید آرامیان


متن در مورد آهو
متن در مورد آهو

مطالب پیشنهادی

شعر آهو / متن در مورد آهو

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.9 تعداد آرا: 25

هنوز کسی رای نداده...