حتما برای شما هم پیش آمده است کلمه محاسن را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم ( محاسن یعنی چه ? ).

معنی محاسن
معنی محاسن

معنی محاسن

مترادف و معادل واژه محاسن:

  • ریش
  • جمع حسن
  • لحیه
  • احسان ها
  • حسنات
  • حسن ها
  • خوبی ها
  • فضایل
  • مناقب
  • نیکویی ها
  • نیکی ها
متضاد محاسن: سیئات
آوا: /mahAsen/
اشتباه تایپی: lphsk
نقش: اسم
محاسن در حل جدول:ریش
محاسن به انگلیسی:good deeds
beauties
beard
beerd
معنی محاسن
معنی محاسن در لغتنامه معین ?

(مَ س ) [ ع ] (اِ) جِ حسن=
۱ – نیکویی – ها، خوبی ها
۲ – موی صورت، ریش و سبیل

معنی محاسن در فرهنگ عمید ?

۱- [جمعِ حُسن] = حُسن
۲- [مجاز] موی صورت مردان، ریش

تلفظ محاسن

معنی محاسن در لغتنامه دهخدا

واژه محاسن [ م َ س ِ ] ( ع اِ ) ج ِ حسن برخلاف قیاس، نیکوئیها و خوبیها، کردارهای نیکو و احسانها، خیرات و زیبائیها، مقابل مَساوی: نیکوئیها و معایب و مثالب و محاسن و مناقب پنهان ماند.

محاسن و مقابح ویرا باز نمودندی چون ضعیفی افتد میان دو قوی… معایب ظاهر گردد و محاسن و مناقب پنهان گردد و محاسن عدل و سیاست تقریر افتاد و محاسن این کتاب را نهایت نیست و کارنامه دولت به اسم و محاسن او جمال گرفت.

ذات تو به اوصاف محاسن متحلی ست
و ز جمله اوصاف مساوی متعالی ست (سوزنی)

به شرف نفس و مکارم اخلاق و وفور عقل و محاسن شیم و کمال فضل.
– محاسن شماری: ندبه، گریه بر مرده و محاسن شماری او، فاتحه خوانی.
|| ج ِ مَحسَن. جاهای خوب و نیکو از بدن. مَحسَن یکی ِ محاسن است و محاسن را واحد و مفرد نیست || ریش و سبیل و شارب، ریش مردان، و گویا از معنی [ جاهای خوب و نیکو از بدن ] معنی ریش یعنی لحیه مستنبط باشد: قدی عظیم داشت و محاسنی دراز، چنانکه وقت تیر انداختن گره زدی.

کردم محاسن خود دستار خوان راهت
تا بو که از ره خود گردی برو فشانی (عطار)

او را دیدند محاسن بر خاک نهاده و در آتش پف پف میکرد، گفتند آخر محاسن را شانه کن گفت بس فارغ مانده باشم که این کار کنم، شیخ گفت سی سال در راه صدق قدم باید زد و خاک مزابل به محاسن باید رفت.
– محاسن از آسیا سفید کرده ؛ کنایه از کمال ابلهی است.

من و سرگرم مستی بودن و گرد جهان گشتن
مگر چون خود محاسن را سپید از آسیا کردم (یحیی شیرازی)

– محاسن حلق کردن ( کسی را ): ریش اورا تراشیدن : باز آوردند که او را محاسن حلق کند و ازشهر بیرون شود.

محاسن [ م َ س ِ ] ( اِخ ) نام بطنی است.

حسن یعنی چه ?

مترادف و معادل واژه حسن:

  • جمال
  • زیبایی
  • صباحت
  • وجاهت
  • خوبی
  • خوشی
  • نیکویی
  • خوشگلی
  • نیکی
  • رونق
  • فروغ
  • امتیاز
  • مزیت
  • برتری
  • خوب
  • نیک
  • زیبا
  • جمیل
  • وجیه
  • زیبایی
  • وجاهت
  • نیکو
  • جمال
  • مزیت
  • امتیاز
  • خوبی
  • نیکویی
  • خوشی

حسن در لغتنامه دهخدا

حسن [ ح ُ ] ( ع اِمص ) نیکوئی ( ترجمان عادل ) نیکوی، نیکی، بهجت، خوبی، جمال، بَهاء، خوبرویی، زیبائی، اورنگ، افژنگ، غبطت، ملاحت، رونق ( ناظم الاطباء ). فروغ نزاکت، لطافت. خوشی، درستی، صحت، استواری، نقیض قبح، ج – مَحاسِن برخلاف قیاس، صاحب آنندراج آرد: و بعضی حسن را به تناسب اعضا تفسیرکرده اند و مراد از آن حسن آدمی است در مطلق حسن و الا اطلاق آن بر حسن بهار و حسن گلستان و حسن معاش و حسن معاد و حسن سلوک و حسن قبول و حسن خدمت و حسن سعی و حسن ظن و حسن تدبیر و حسن تردد و حسن طلب و حسن اتفاق و امثال آن نیز صحیح باشد.

به هر تقدیر، آتشین، شعله رنگ، تجلی، پرتو، تجلی فرنگ، انور، پرده سوز، جانسوز، عالم سوز، تحیرسوز، حیرت افزا، بلاانگیز، عالم آشوب، عالمگیر، جهانگیر، پرشکوه، بالادست، بی پروا، مقید، بیباک، بیحساب، بیشرم، سنگین دل، سرکش، ستمکار، شوخ، شوخی، جلوه، برق جولان، پریزاد، روزافزون، دلکش، دلجوی، دلاویز، جانفزا، غریب، بی مثال، بی شریک، جاودان جاوید، بی بقا، سبک پرواز، آشنارو، آشنانشناس، جوان، خردسال، حیاطلب، شرم آلود، گلوسوز، خداداد، خداآفرین، ساخته، بسامان، کامل و تمام از صفات آن است و عروس، برق و شعله از تشبیهات آن است ( آنندراج ):

کمال حُسن تدبیرش چنان آراست عالم را
که تا دور ابد باقی برو حسن و ثنا ماند

چراجوی در حسن او گشته حیران
سخنگوی در وصف او مانده مضطر ناصرخسرو

معنی حسن در لغتنامه معین

(حَ سَ ) [ ع ] (ص) نیکو، جمیل ج حِسان
(حُ ) [ ع ] (اِمص) زیبایی، نیکویی، خوبی

معنی حسن در فرهنگ عمید

  • خوب، نیکو
  • (فقه ) ویژگی حدیثی با سند معتبر
  1. خوبی، نیکویی: حسن نیت
  2. (اسم ) ویژگی مثبت، امتیاز
  3. زیبایی، جمال
  • حسن تخلص: (ادبی ) در بدیع، بیت یا مصراعی که هنگام گریز از تغزل به مدح ممدوح شیوه ای پسندیده و کلمات متناسب و دلنشین در آن به کار رود تا میان تغزل و مدح تناسبی وجود داشته باشد، مانند این بیت: خطیّ مسلسل شیرین که گر بیارم گفت / به خطّ صاحب دیوان ایلخان مانَد (سعدی۲: ۶۴۳ ).
  • حسنِ تعلیل: (ادبی ) در بدیع، آوردن علت یا دلیلی غیرواقعی ولی مطبوع و دلپذیر برای مطلب یا موضوعی، مانند این شعر: خوشم از گریۀ خود گرچه همه خون دل است / زآنکه بوی تو ز هر قطرۀ خون میآید (امیرخسرو: ۳۵۳ ).
  • حسن ختام: به پایان رساندن رویدادی به صورت مطلوب.
  • حسنِ طلب: (ادبی ) در بدیع، طلب کردن چیزی از کسی با زبان شیرین و کلمات دلنشین که در مخاطب اثر کند و صورت الحاح و گدایی نداشته باشد، مانند این شعر: شاها ادبی کن فلک بدخو را / گر چشم رسانید رخ نیکو را گر گوی خطا کرد به چوگانش زن / ور اسب خطا کرد به من بخش او را (امیرمعزی: ۶۹۱ )، براعة الطلب، ادب السؤال.
  • حسن ظن: ظن نیکو، گمان نیک، خوش گمانی.
  • حسن ِمطلع: (ادبی ) در بدیع، آوردن کلماتی نشاط انگیز و مطبوع در بیت اول قصیده یا غزل که از حیث روانی، سلاست، استحکام، و واضح بودن معنی موقوف به ذکر شعر مابعد نباشد و بین دو مصراع نیز تناسب تام باشد، مانند این شعر: آمد بهار خرم و آورد خرّمی / وز فرّ نوبهار شد آراسته زمی (منوچهری: ۱۸۳ )، براعتِ مطلع.
  • حسنِ مقطع: (ادبی ) در بدیع، آوردن عبارتی شیرین و دلنشین در پایان سخن.

مطالب پیشنهادی

محاسن یعنی چه ?

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.8 تعداد آرا: 256

هنوز کسی رای نداده...