حتما برای شما هم پیش آمده است واژه لعاب را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم ( لعاب یعنی چه ? ).

فهرست مطالب
معنی لعاب
مترادف و معادل واژه لعاب:
- روپوشه ای با سطح صاف و برّاق یا نیمه برّاق
- پوشش نازک شیشه ای که ازطریق پخت بر روی محصولات تشکیل میشود
- لایه آب
- آب لایه
- آب دهن
- آبی که اندکی غلیظ و چسبنده باشد
| اشتباه تایپی: | guhf |
| آوا: | /lo~Ab/ |
| نقش: | اسم |
| لعاب در جدول کلمات: | ساو |
| لعاب به عربی: | صقیل صمغ مینا وحل |
| لعاب به انگلیسی: | mucilage glaze enamel glost lustre mucus |
(لَ عّ ) [ ع ] (ص) بازیگر، بازیکن
(لُ ) [ ع ] (اِ) =
1- آب دهن، هر آبی که اندکی غلیظ و چسبنده باشد
۲ – روکش مخصوصی که روی سفال و کاشی و مانند آن می کشند
۱- بسیار بازیگر
۲- بازیکن
۱- (زیست شناسی ) آب دهن، بزاق
۲- هر مایعی که اندکی غلیظ و چسبنده باشد
۳- مادۀ شفاف یا رنگین که بر روی کاشی یا ظروف سفالی می دهند
۴- روکش شیشه ای نیمه مذاب بر لایه ای از فلز که نقش محافظ در برابر واکنش های شیمیایی داشته و به عنوان تزئین به کار می رود
۵- آهار
= لعاب دادن: (مصدر متعدی )
۱- پوشش ظریف از لعاب به شی ء سفالی یا فلزی دادن
۲- (مصدر لازم ) غلیظ شدن
معنی لعاب در لغتنامه دهخدا
لعاب [ ل ُ ] ( ع اِ ) آب دهن که روان باشد. یقال : تکلم حتی سال لعابه، بفج، برغ، خیو، خدو، ریق، بزاق، بصاق، غلیز، آب دهان را لعاب گویند ( ذخیره خوارزمشاهی ) لیزآبه، و ان، علق ( الجزع ) علی طفل کثر سیلان لعابه ( ابن البیطار ).
روآم، لعاب دهن، لعم، لعاب دهن، العاب، لعاب رفتن از دهان، لعابناک شدن دهان || آنچه از لزوجت برآید از چیزهایی که پس از تر نهادن، لزج گردند.
هر چیزی که غلظلت و چسبندگی دارد، لزوجت روان پاره ای ریشه ها یا دانه هاو جز آن که با جوشانیدن یا تر نهادن گیرند. ماده لزج که در بعضی چیزها باشد، چون : اسپغول و دانه آبی و تخم کتان و تخم بارتنگ و تخم تو دری و مرو و آنچه بدین ماند، لیزآبه، پَت، لعاب سپستان، لعاب بارهنگ، لعاب قدومه لعاب اسفرزه، لعاب وهنگ، لعاب ریشه خطمی، لعاب صمغ، لعاب بزرقطونا، صاحب اختیارات بدیعی گوید: مختلف بود به سبب انواع و به حسب مزاج شخص و قوت وی منضج و محلل بود و کلف و نمش را زایل گرداند و محلل خون مرده بود || لعاب که به سفالینه دهند،. سوثا، سینی.
|| لاو ( مهذب الاسماء ).
– بدلعاب: بدقلق، بدلعابی: بدقلقی.
بازیگر، بازیکن.
واژه لعاب در اشعار فارسی
از شرف مدح تو در کام من
(ناصرخسرو)
گرد عبیر است و لعابم گلاب
چو زهر گردد در کامها لعاب دهن
(مسعودسعد)
چومار پیچد در یالها دوال عنان
گر آنچه هست بر این تن زنند بر دریا
(مسعودسعد)
برنج دُرّ دهان صدف لعاب کنند
راست بر ره چگونه تیز رود
(مسعودسعد)
وز لعابش چرا خبر باشد
به شرط آنکه اگر سگ شوی مرا نگزی
(سوزنی)
لعاب درنچکانی به کاسه خوردی
چه عجب زآنکه گوزنان ز لعابی برمند
(خاقانی)
که هزبرانش در آب شمر آمیخته اند
چون از لعاب شیر نر دندان گاو است آب خور
(خاقانی)
تیغش بر اعدا از سقر زندان نو پرداخته
یا لعاب اژدهای حمیری
(خاقانی)
بر درفش کاویان خواهم فشاند
شمه ای از خاطرش گر بدمد صبح وار
(خاقانی)
مهره نوشین کند در دم افعی لعاب
قومی از فضله های آب دهانش
(خاقانی.)
در لب من لعاب دیده ستند
مار زرینش نوش مهره دهد
(خاقانی)
چون عبیر از لعاب میچکدش
همچو کرم پیله از دیبا و اطلس فارغم
(حسین ثنائی)
بر تن عریان لعابی از دهان افشانده ام
گلودرد آفاق را از غبار
(نظامی)
لعابی زجاجی دهد روزگار
لعابدار در لغتنامه دهخدا
لعابدار [ ل ُ ] ( نف مرکب ) دارای لعاب، مواد و دانه هایی دارای چسبندگی پس از تر نهادن، چون: اسفرزه و قدومة و بارهنگ و سپستان و به دانه و صمغها و جز آن.
لعابی در لغتنامه دهخدا
لعابی [ ل ُ ] ( ص نسبی ) منسوب به لعاب. آنچه از خیسانیدن او در آب اجزای آن مخلوط به رطوبت شده چیزی لزج به هم رسد و چون برشته کنند الزاق او رفع شود. هر چیز که چون رطوبت بیند و لزوجتی در او پیدا شود.
چون : خطمی و بهدانه، صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: لعابی به ضم لام نزد پزشکان دارویی است که از خواص آن، آن است که چون تصفیه و از فضولات پاک شود اجزاء آن دارو از یکدیگر جدا و من حیث المجموع به لعابی لزج تبدیل گردد، مانند خطمی، کذا فی الموجز – انتهی.
– کاسه یا بشقابی لعابی: که بر روی فلز آن از پشت و روی لعاب داده باشند.
لعاب گوزن در لغتنامه دهخدا
لعاب گوزن [ ل ُ ب ِ گ َ وَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) آب دهان گوزن:
موی تو چون لعاب گوزنان شده سپید
(خاقانی)
دیوانت همچو خشم غزالان شده سیاه
|| لعاب گاو کنایه از روشنی و سفیدی صبح باشد ( برهان ):
بر کوه چون لعاب گوزن اوفتد به صبح
(خاقانی.)
هویی گوزن وار به صحرا برآورم
|| کنایه از برف و شبنم || کنایه از روشنی آفتاب و برق ( برهان ) || لعاب شمس :
گو ز تف تیغ تو زهره شیران نگر
(خاقانی)
آنکه لعاب گوزن در طیران دیده نیست
|| نوعی از تریاک ( ؟ ) سفیدفام که بر کوه و کاه و مانند آن نشیند ( برهان ).
