حتما برای شما هم پیش آمده است واژه خیش را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم ( خیش یعنی چه ? ).

معنی خیش
مترادف و معادل واژه خیش:
- بشکار
- شخم
- گاوآهن
- پارچه کتانی
- کیش
- پارچه ای خشن از کتان
| آوا: | /xiS/ |
| نقش: | اسم |
| اشتباه تایپی: | oda |
| خیش در حل جدول کلمات: | گاواهن |
| خیش به عربی: | محراث |
[ په ] (اِ) گاوآهن، (اِ )
۱ – پارچه ای خشن از کتان
۲ – پرده ای از کتان که آن را در اتا ق می آویختند و برای خنک شدن ، آن را نمناک می کردند.
۱- (کشاورزی ) آلتی برای شخم زدن زمین که به تراکتور یا گردن گاو بسته می شود، گاوآهن
۲- (اسم مصدر ) [مجاز] شخم زدن
۱- نوعی پارچۀ کتان
۲- پرده ای که از این نوع پارچه تهیه می شد
۳- = خیش خانه

معنی خیش لغتنامه دهخدا
خیش [ خی / خ َ ] ( ع اِ )جامه رقیق باف ستبرتار از بدترین کتان و یا از ستبرتر عصب، نوعی از پارچه و بافته کتان. پارچه ای از پشم و پنبه با هم بافته شده: و از بصره نعلین خیزد و فوطه های نیک و جامه های کتان و خیش مرتفع، و از وی جامه کتان و دستار خیش و فرش طبری خیزد.
|| پرده، پرده ای از کتان که بمیان خانه درآویزند و برای ترویح آنرا بحرکت آرند تا خانه خنک کند: و آنرا مزملها ساختند… چنانکه آب از حوض روان شدی و بطلسم بر بام خانه شدی و در مزملها بگشتی و خیشها را ترکردی، و آنرا مزملها ساختند و خیش ها آویختند، خانه ای دیدم خیش آویخته ( تاریخ بخارای نرشخی ).
خیش ( اِ ) افزاری بجهت زراعت، ابزار بجهت شخم کردن || چوبی که بر گردن گاو نهند و آهن قلبه || قلبه ران || شغا تیردان || قلبه رانی.
واژه خیش در اشعار فارسی
تا تو آن خیش ببستی به سر اندر پسرا
(کسائی)
بر دلم گشت فزون از عدد ریشش ریش
ماه رویا بسر خویش تو آن خیش مبند
نشنیدی که کند ماه تبه جامه خیش
ولی را در دهان نوشی عدو را بر جگر نیشی
(فرخی)
عدو خیش است و تو چون ماه تابان آفت خیشی
زیر آن سایه به آب اندر اگر برگذرد
(فرخی)
همچنان خیش ز مه ریزه شود ماهی وال
چندان جامه و طرایف…و قالی و خیش و اصناف نعمت بود… بتعجب ماندند، و تن وی رابروغنی که اندر وی قبض نباشدچون روغن خیری و روغن شیر پخت تازه بمالند بدستهاء بسیار و خیش درشت.
به آفتاب همه آن کند طبیعت تو
(سوزنی)
که آفتاب به جامیش و ماهتاب به خیش
گه خیش با کلاله به سر برکند فسار
(سوزنی)
ماهتاب از مزاج برگردد
(انوری)
گر بخلق تو بربمالد خیش
منم امروز و تو و مطرب و ساقی و حسود
(سعدی)
خویشتن گو بدر حجره بیاویز چو خیش
آسمان خود سال و مه با بنده این دستان کند
(انوری)
دردیش با خیش دارد در تموزش بافنک
در طرب آباد روزگار تو زین پس
(سیف اسفرنگ)
برگذر مه نهند کارگه خیش
دو سه درویش رفته در دره
(اوحدی)
پی گوساله و بز و بره
شب فغانی که گرگ میش ببرد
روز آهی که دزد خیش ببرد
خویش یعنی چه ?
مترادف و معادل واژه خویش:
- خود
- آشنا
- خودی
- قوم
- خویشاوند
- قریب
- کس
- منسوب
- نزدیک
- وابسته
- نفس
لغتنامه دهخدا:
خویش [ خوی ] ( ضمیر ) خود، خوداو، شخص، خویشتن، در غیاث اللغات بنقل ازبهار عجم آمده است که خویش مرادف خود مگر قدری تفاوت است چرا که لفظ خود فاعل و فعل تنبیه او واقع میشود بخلاف خویش زیرا که می گویند خود میکند و نمیگویند که خویش می کند و خویش مضاف الیه واقع میشود؛
در آنندراج آمده است که خویش اکثر ضمیر مفعول و مضاف الیه یا مدخول حروف می باشد و گاهی ضمیر فاعل هم واقع میشود لیکن در عرف حال در معنی خود و خویش تفاوت است چرا که خود فاعل فعل و مبتداء واقع میشود بخلاف خویش زیرا که نمی گویند خویش می کند بمعنی خود و این قاعده در نظرمؤلف کلیه می نماید مگر آنکه اقل قلیل در اشعار قدماء بخلاف این یافت شود. رجوع به خود شود :
ای آنکه من از عشق تو اندر جگر خویش
(رودکی)
آتشکده دارم سد و بر هر مژه ای ژی
متضاد واژه خویش:
- غریبه
- ناآشنا
/xiS/
مطالب پیشنهادی
خیش یعنی چه ?
