شاید شما هم در مورد نوشتن غلتیدن یا غلطیدن دچار شک شوید که کدام املا درست می باشد ، در این مطلب معنی هر واژه را بررسی میکنیم تا در هر مورد از املای صحیح استفاده کنیم . ( غلتیدن یا غلطیدن ? )

املای صحیح این واژه « غلتیدن » می‌باشد و نوشتن آن به صورت « غلطیدن » اشتباه است .

غلطیدن معرب واژه غلتیدن است و در منابع ادبیات کهن ، این واژه با هر دو املا دیده می‌شود اما در زمان حاضر املای صحیح آن « غلتیدن » است .

کلمه : غلطیدن
اشتباه تایپی : ygxdnk
نقش :فعل
غلتیدن به انگلیسی :rolling
slither
wallow
غلتیدن یا غلطیدن ?
غلتیدن
غلتیدن

معنی غلتیدن

غلتیدن در لغتنامه دهخدا :

غلتیدن . [ غ َ دَ ] (مص ) مراغه را گویند یعنی از پهلو به پهلو گشتن . (فرهنگ اوبهی ). به پهنا گردیدن . (فرهنگ اسدی ). به روی خود گردیدن . به روی خود چرخیدن . (ناظم الاطباء). غلطیدن . گردیدن جسم بر روی جسم دیگر. در لهجه ٔ دزفولی غکیدن و در گیلکی غلت خوردن گویند. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) 

ز پیشش بغلتید وامق به خاک
ز خون دلش خاک همرنگ لاک .

عنصری .

نیم آگه از اصل و فرع خراج
همی غلتم اندر میان دواج .

فردوسی

بغلتید پیش گروگر به خاک
همیگفت کای دادفرمای پاک …اسدی (گرشاسب نامه ).

در خون همی غلتید. (مجمل التواریخ و القصص ).
به روی خاک میغلتید بسیار
وزآن سر کوفتن پیچید چون مار.

نظامی .

و گر نیستت طمع باغ بهشت
چو خر خوش بغلت اندرین مرغزار.

ناصرخسرو.

ترا این خاک یکسر غلتگاهست
بغلت آسان درو و گرد بفشان .

ناصرخسرو.


|| مجازاً، دمساز بودن . آمیزش دادن :

از ستمکاران بگیر و با نکوکاران بخور
با جهانخواران بغلت و بر جهانداران بتاز.

منوچهری .

غلتیدن فرهنگ فارسی معین :

(غَ دَ) (مص ل .) از پهلویی به پهلوی دیگر گشتن .

غلطیدن

غلطیدن لغت‌نامه دهخدا :

غلطیدن . [ غ َ دَ ] (مص ) گردیدن به پهلو. گردیدن بر روی خود. غلتیدن . غلط خوردن . غلط زدن . بجخیزیدن . گلیدن . غل خوردن . تدحرج :

فرودآمد و پیش یزدان به خاک
بغلطید و گفت ای جهاندار پاک …

فردوسی .

خروشان بغلطید بر خاک بر
به پیش خداوند پیروزگر.

فردوسی .

بغلطید بر خاک و زو رفت هوش
بیفتاد بر جای بیهوش و توش .

فردوسی .


در زیر قبای من همی پریدندی [ طاووس و خروس ] و میغلطیدندی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 108). حاجب شراب نخوردی اکنون سالی است که در کار آمده است ، ولی پیوسته میخورد و با کنیزکان ترک ماهروی میغلطدو خلوت میکند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 545).

بر خاک بیفتاد و بغلطید چو ماهی
وآنگه نظر خویش فکند از چپ و از راست .

ناصرخسرو.

به خون اندر همی غلطد ز دهقان
نباشد خون او را خواستاری .

ناصرخسرو.

چون زاغ سر زلف تو پرواز کند
در باغ رخت به کبر پر باز کند
در باغ تو زآن زاغ پرانداز کند
تا بر گل بغلطد و ناز کند.

خاقانی .

من همه در خون و خاک غلطم و از اشک
خون دلم خاک را نگار برافکند.

خاقانی .

درخت کیانی درآمد به خاک
بغلطید بر خویشتن زخمناک .

نظامی .

تن سیمینش میغلطید در آب
چو غلطد قاقمی بر روی سنجاب .

نظامی .

چو پیش تخت شد نالید غمناک
به رسم مجرمان غلطید بر خاک .

نظامی .


|| دراز کشیدن . (آنندراج ). || مجازاً به معنی ریخته شدن . (آنندراج ) :


نهان در غبار دلم گشت دریا
چو اشکی که بر خاک غلطیده باشد.

میرزا طاهر وحید (از آنندراج ).


غلطیدن آسیا

گردیدن آسیا. (آنندراج ) :


ما کام تر ز چشمه ٔ منت نکرده ایم
غلطد به آب خود چو گهر آسیای ما.

محسن تأثیر (از آنندراج ).


|| مجازاً، غلطیدن بر چیزی یا در آن و یا اندر آن ، در رفاه کامل و فراوانی بودن و از زندگی متمتع شدن :

مسعود همی بر حریر غلطد
بر پشت سعید از نمد قبا نیست .

ناصرخسرو.


روزی روزی گردهدم چرخ دورنگ
بر پر تذرو غلطم و سینه ٔ رنگ .

مسعودسعد.


غلطیدن دیوار

کنایه از فروافتادن آن است . (از آنندراج ) :


ز خون فاخته دیوار بوستان غلطید
ز جای خویشتن آن سرو پایدار نرفت .

صائب (از آنندراج ).


فروغلطیدن

به پایین افتادن و غلط خوردن :


اگر ز کوه فروغلطد آسیاسنگی
نه عارف است که از راه سنگ برخیزد.

سعدی (گلستان ).

غلتیدن فرهنگ فارسی عمید

(مصدر لازم) ‹غلطیدن› غلت ‌خوردن در روی زمین از یک‌پهلو به پهلوی دیگر‌؛ گردیدن جسمی بر روی جسم دیگر به‌پهنا یا به‌پهلو‌؛ غلت‌ خوردن‌؛ غلت‌ زدن.

معنی غلتک در لغتنامه دهخدا

غلتک . [ غ َ ت َ ] (اِ مرکب ) (از غلت + ک پسوند آلت ) غلطک ، و آن چوبی باشد گرد و میان سوراخ بزرگ ، آن را پایه ٔ ارابه کنند، و کوچک آن را بر بالای چاه بندند، و ریسمان را بر بالای آن اندازند و به یاری آن آب را آسان از چاه کشند، و غلطک معرب آن است . (برهان قاطع).

غلتنک . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). چوبی که بر او رسن بگردد و او را بغلطاند و پایه گردان نیز گویند و غلطان و غلتیده نیز نامند. (از انجمن آرا) (آنندراج ). چوبی که برو رسن بگردد و پایه ٔ گردون را نیز گویند. (فرهنگ رشیدی ). رجوع به غلطک شود.


حاضر یا حاظر ؟

بحبوحه یا بهبوهه ?

بالطبع یا بالتبع ؟

حتی الامکان یا حدالامکان ?

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :0 تعداد آرا: 0

هنوز کسی رای نداده...