شاید شما هم در مورد نوشتن مذاق یا مزاق دچار شک شوید که کدام املا درست می باشد ، در این مطلب املای این واژه را بررسی میکنیم تا در هر مورد از املای صحیح استفاده کنیم . ( مذاق یا مزاق ? )

املای صحیح این واژه « مذاق » می‌باشد ، نوشتن آن به صورت « مزاق » اشتباه است .

مذاق یا مزاق

مزاق واژه ای با کاربرد بسیار کم و به معنی : شتر ماده نیک تیز رو می‌باشد که تقریبا هیچ کابردی در زبان فارسی امروز ندارد .

مذاق

واژه مذاق هم معنی و مترادف موارد زیر می‌باشد :

  • چشش
  • کام
  • دهان
  • چشیدن
  • ذایقه
  • طعم
  • مزه
  • ذوق
  • سلیقه
تلفظ مذاق

واژه ذائقه در قرآن مجید آمده است :

كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ۖ ثُمَّ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ ( آیه 57 سوره عنکبوت )

هر انسانی مرگ را می‌چشد، سپس شما را بسوی ما بازمی‌گردانند.


معنی ذائقه :

  • مصدر چشیدن ذوق
  • حس چشایی
  • سلیقه ذوق

معنی مذاق در لغتنامه دهخدا

مذاق. [ م َ ] (ع اِ) چشیدن گاه. محل قوت ذائقه که کام و زبان است. (غیاث اللغات ). ذائقه. کام دهان. آلت حس ذائقه :

شها به وصف تو خوش کرده ام مذاق سخن
مدار عیش مرا بر امید تلخ مذاق

خاقانی

ابای شعر مرا نیز چاشنی مطلب
که در مذاق زمانه یکی است شهد و شرنگ

ظهیر

زهر اگر در مذاق می ریزی
با تو همچون شکر بشاید خورد

سعدی

بگشای دهن که پاسخ تلخ
گوئی شکر است در مذاقت

سعدی

ذوق نی شکر کجایابد مذاق از بوریا

سلمان ساوجی

مزه ای در مذاق وقت نماند
دهر گوئی دهان بیمار است.؟

|| طعم. (متن اللغة) (اقرب الموارد). مزه. (یادداشت مؤلف ) : فی مذاق هذاالنبات قبض. (ابن بیطار از یادداشت مؤلف ).

آتش سوزان شناسد قدر موم
لیک جان داند مذاق انگبین

خاقانی.

|| سلیقه. (یادداشت مؤلف ). ذوق. (فرهنگ فارسی معین ). طبع. مزاج.
– به مذاق کسی ؛ موافق ذوق او. ملایم طبع او. به سلیقه ٔ وی. مطابق تمایل او.
– به مذاق کسی تلخ یا شیرین آمدن چیزی ؛ باب طبع او واقع شدن یا نشدن :
سخن من به مذاق تو بود تلخ اگر
چون لبت هر سخنی را به شکر غوطه دهم

سلیم (از آنندراج )

|| طبع.قریحه. استعداد. (یادداشت مؤلف ). رجوع به معنی قبل شود.

|| ظرافت و اظهار شوق پیش معشوق . (غیاث اللغات ، از مصطلحات الشعرا).
– صاحب مذاق ؛ عیاش و شهوت پرست و شکم پرست. (ناظم الاطباء).
|| (مص )چشیدن. (تاج المصادر بیهقی ) (دستور الاخوان ). ادراک طعم چیزی. ذوق. ذواق. مذاقة. (از متن اللغة). مذاقت. (یادداشت مؤلف ).


مذاق. [ م َذْ ذا ] (ع ص ) دوست باطمع غیر خالص. (منتهی الارب ). که در وداد و دوستی خالص نیست. ممذوق الود. (از متن اللغة). مماذق.(یادداشت مؤلف ). || کذاب. (متن اللغة).

معنی مذاق در فرهنگ عمید

مذاق :

۱. ذائقه.
۲. [مجاز] ذوق.
۳. [قدیمی، مجاز] طعم، مزه.
۴. [قدیمی، مجاز] دهان.

معنی مذاق در لغتنامه معین

مذاق(مَ) [ ع . ] (اِ.) ۱ – طعم ، مزه . ۲ – محل قوة ذائقه . ۳ – اندام چشایی .

ذائقه

ذائقه( اسم ) :

  • مونث ذایق
  • ( حس ذایقه ) حسی که بوسیله آن طعم و مزه اغذیه و مواد دیگر درک میشود .
  • عضو حس ذایقه زبان است که بوسیله پرزهای مخصوصی که در سطح فوقانی آن قرار دارند طعمها و مزه های مختلف را بمراکز عصبی منتقل میکنند و موجب درک آنها میشود .
  • برای این که مزه مواد مختلف قابل درک باشد باید بصورت محلول در آیند ( مواد جامدی که مزه آنها درک میشود کمی از آن در بزاق دهان بصورت محلول در می آید ) چشایی .

مترادف واژه ذائقه :

  • چشایی
  • مذاق
  • طعم
  • مزه

معنی ذائقه در لغتنامه دهخدا

ذائقة. [ ءِ ق َ ] (ع ص ) نعت فاعلی. تأنیث ذائق : کل نفس ذائقةالموت. (قرآن 185/3 و 35/21 و 57/29). || (اِ) حس ّ چشیدن. چشائی. چشش. قوه ای که جانوران بدان مزه ٔ چیزها دریابند. قوّه ای در حیوان که طعوم بدان درک کند و میان شیرینی و تلخی و شوری و ترشی و گسی و دبشی و بیمزگی و دسومت تمیز دهد. و آن حس بر ظاهر زبان و اطراف آن جای دارد.چشش. چشائی. ذوق. مزه.

|| بذائقه ٔ فلان ؛ بر طبق طبع و قریحه ٔ او و ملایم میل نفسانی او. || و بر ظاهر زبان و اطراف آن عصب هائی هست که آنها را عصب ذائقه نامند.

معنی ذائقه در فرهنگ عمید

ذائقه : چشایی، از حواس پنجگانه که با آن مزۀ چیزها دریافته می شود و آلت آن زبان است.

کلمه : مذاق
اشتباه تایپی : lbhr
آوا : mazAq
نقش : اسم
واژه مذاق

معنی مزاق در لغتنامه دهخدا

مزاق. [ م ِ ] (ع ص ) ناقة مزاق ؛ شتر ماده ٔ نیک تیزرو. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء).

مزاق شتر ماده نیک تیز رو .

مطالب پیشنهادی

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.9 تعداد آرا: 111

هنوز کسی رای نداده...