شاید شما هم در مورد نوشتن سلب یا صلب دچار شک شوید که کدام املا درست می باشد ، در این مطلب املای این واژه را بررسی میکنیم تا در هر مورد از املای صحیح استفاده کنیم . ( سلب یا صلب ? )

املای صحیح این واژه به معنای مورد نظر شما بستگی دارد . اگر منظور شما « برطرف کردن » ، « گرفتن » و « نفی » است املای درست « سلب » میباشد .

اما اگر منظور شما « دار زدن » و « شکیبایی » است املای آن « صلب » است .

املای سلب
املای سلب

معنی سلب

مترادف و معادل واژه سلب :

  • برگیری
  • محرومیت
  • نفی
  • ربایش
  • گرفتن
  • برداشتن
  • جدا کردن
  • ربودن
  • از میان بردن
  • برطرف کردن
  • ربوده
  • کندن

متضاد واژه سلب : ایجاب

تلفظ سلب

/salb/

معنی سلب در لغتنامه دهخدا

سلب. [ س َ ل َ ] (ع اِ)مطلق جامه. (آنندراج ). پوشش. (تفلیسی ) :
نگارینا شنیدستم که گاه محنت و راحت
سه پیراهن سلب بوده ست یوسف را بعمر اندر

رودکی

ما برفتیم و شده نوژان کخلان ؟ پس ما
بشبی گفتی تو کش سلب از انقاش است

منجیک

ثوب عنابی گشته سلب قوس قزح
سندس رومی گشته سلب یاسمنا

منوچهری

معجون مفرح بود این تنگدلان را
مر بی سلبان را بزمستان سلب این است

منوچهری.

– مرغ زرین سلب ؛ زرد پر و بال .

  • سلب فرشته داشتن ؛ کنایه از لباس سبز پوشیدن.
  • ادات سلب ؛ چون : لیس و لا و لم و لن و ما در عربی و نیست و نه و دیگر ودیگری در فارسی و در جمله یا کلمه درآیند و مدخول خود را منفی سازند.
  • سلب آسایش ؛ ازبین بردن آن.
  • سلب اختیار ؛ ازمیان بردن اختیار و انتزاع آن.
  • سلب اعتبار ؛ از بین بردن اعتبار و ارزش کسی. (فرهنگ فارسی معین ).
  • سلب امنیت ؛ ازمیان رفتن آن.
  • سلب بسیط ؛ قضیه ٔ سالبه بسیط آن است که حرف سلب وارد بر نسبت حکمیه در آن شده باشد و در این صورت حکم احتیاج بمطابق و مصداق و موضوع ندارد. یعنی وجود مصداق برای آن ضروری نیست زیرا ممکن است سالبه ٔ بانتفاء موضوع باشد. (اسفار ج 3 ص 155 از فرهنگ علوم عقلی سجادی ص 301).
  • سلب حیثیت ؛ ربودن و ازمیان بردن آن.
  • سلب عدولی ؛ در صورتی سلب را عدولی گویند که حرف سلب جزء موضوع یا محمول و یا دوطرف شده باشد مانند «هر لاحیوانی انسان نیست و یا هر لاجامدی نامی است » و مثال آنکه حرف سلب جزء محمول شده باشد «هر جمادی لاحیوان است » و مثال آنکه حرف سلب جزء موضوع و محمول هردو شده باشد «هر لاحیوانی لاانسان است » که اول را معدولةالموضوع و دوم را معدولة المحمول و سوم را معدولة الطرفین نامند. (دستورج 2 ص 179 از فرهنگ علوم عقلی سجادی ص 301).
  • سلب کلی ؛ قضیه سالبه ٔ کلیه قضیه ای است که سلب وارد بر تمام مصادیق آن شده باشد و یکی از محصورات چهارگانه است مثال «هر انسانی جماد نیست ». (دستور ج 2 ص 179 از فرهنگ علوم عقلی سجادی ص 301).
  • سلب مالکیت ؛ انتزاع مالکیت. ازبین بردن مالکیت.
  • سلب و ایجاب ؛ از نظر معانی و بیان آن است که کلام را از جهتی مبتنی بر نفی و ازجهت دیگر مبتنی بر اثبات قرار دهند. (فرهنگ فارسی معین ) :
  • صوفی و عشق و در حدیث هنوز
  • سلب و ایجاب و لایجوز و یجوز.سنایی.

سلب یا صلب ?

معنی صلب

مترادف و مفادل واژه صلب :

  • بردبار
  • شکیبا
  • صبور
  • بردارکشیدن
  • دارزدن
  • ( صفت ) استوار محکم .
  • درشت .
  • قوی شدید .
  • ( اسم ) استخوانهای پشت تیره پشت :

جمع : اصلاب اصلب .

متضاد واژه صلب: ناصبور .

مشاهده هم خانواده های واژه صلب .

معنی صلب در لغتنامه دهخدا

صلب. [ ص ُ ] (ع ص ) رست. (منتهی الارب ). || سخت. (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) :
آنکه در بخشش راد است و به رادی چو علی
آنکه در مذهب صلب است و به صلبی چو عمر.فرخی.ساکن و صلب و امین باش که تا در ره دین
زیرکان با تو نیارند زداز علم نفس.سنائی.

|| (اِ)استخوانهای پشت از دوش تا بن سرین. ج ، اَصْلُب ، اصلاب. (منتهی الارب ). مهره های پشت یعنی استخوان پشت. (غیاث اللغات ). عظم من لدن الکاهل الی العجب. (قاموس ) :

کعبه در ناف زمین بهتر سلاله ست از شرف
کاندر ارحام وجود از صلب فرمان آمده

خاقانی.

|| جای درشت سنگ ناک. (منتهی الارب ). زمین درشت. (مهذب الاسماء).

|| زمین پست درشت.

|| حسب و شرف آبائی.

|| (اِمص )توانائی. (منتهی الارب ).


صلب. [ ص ُل ْ ل َ ] (ع ص ) سخت. || استوار.

|| (اِ) سنگ فسان. (منتهی الارب ). حجرالمسن.

صلب. [ ص َ ل َ ] (ع اِ) چربش استخوان و فی الحدیث : لما قدم مکة اتاه اصحاب الصلب ؛ ای الذین یجمعون العظام و یستخرجون ودکها و یأتدمون به.

|| استخوان پشت. (منتهی الارب ). مازوی پشت. (مهذب الاسماء). عظم من لدن الکاهل الی العجب. (قاموس ).

|| زمین درشت. (منتهی الارب ).


معنی صلب در لغتنامه معین

صلب(صَ) [ ع . ] (ص .) بردبار، صبور.
(صُ) [ ع . ] ۱ – (ص .) سخت، محکم . ۲ – درشت . ۳ – قوی . ۴ – (اِ.) استخوان های پشت، کمر. ۵ – مجازاً نطفه .

معنی صلب در فرهنگ عمید

صلب :

۱. شدید، قوی، سخت، درشت.
۲. (اسم) استخوان پشت، تیرۀ پشت، کمر.
۳. (اسم) [مجاز] نسل و اولاد.
۱. مصلوب کردن، به دار آویختن، به دار زدن، کسی را بر دار کشیدن.
۲. درآوردن چربی و مغز استخوان.
۳. بریان کردن گوشت.

موارد پیشنهادی

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.9 تعداد آرا: 46

هنوز کسی رای نداده...