حتما برای شما هم پیش آمده است ، « کوس » را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم (کوس یعنی چه ?)

کوس
کوس

معنی کوس

مترادف و معادل واژه کوس:

  • دهل
  • طبل
  • نقاره
  • فروکوفتن
  • هل دادن
  • طبل بزرگ
  • کوست
  • آسیب
  • صدمه
  • لطمه
  • ضربه
  • واحد مسافت معادل ثلث فرسخ کروه
آوا:/kus/
کوس به انگلیسی:drum, kettledrum
knock, push
tom-tom, (kettle -) drum
jump, start
معنی کوس

معنی کوس در لغتنامه دهخدا

کوس ( اِ ) به معنی فروکوفتن باشد ( برهان ) ( آنندراج )، فروکوفتگی ( ناظم الاطباء )، فروکوفتن ( فرهنگ فارسی معین )، در مازندرانی «کوس » به معنی زور دادن کسی است به جلو ( از حاشیه برهان چ معین ).

|| آن است که دو کس فراهم زنند و دوش به دوش به قوت بهم زنند ( لغت فرس اسدی ص 197 )، دو کس که دوش بر دوش یا پهلو به پهلو زنند، صدمه ( ازبرهان ) ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).

آزاری که از دوش بدوش یا پهلو به پهلوی یکدیگر زدن حاصل شود، صدمه ( فرهنگ فارسی معین )، کوفتن تن بر تن دیگری، تنه زدن، تنه، آسیب که با دوش یا پهلو بر کسی زنند، صدمه، ضربه، زخم ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) :

|| طبل بزرگ بود ( لغت فرس اسدی )، طبل که در لشکرها و مصافها زنند ( صحاح الفرس )، نقاره بزرگ را گویند و آن را به سبب فروکوفتن به این نام خوانده اند ( برهان ) ( آنندراج )، طبل و نقاره بزرگ ( ناظم الاطباء )، نقاره بزرگ که عبارت است از یک پارچه پوست که بر روی بدنه ای بشکل کاسه بزرگ کشیده شده طبل کلان، کوست ( فرهنگ فارسی معین ) طبل، دهل :

علم ابر و تندر بود کوس او
کمان آدینده شود ژاله تیراسدی

– کوس بربستن، کنایه از سوار کردن کوس بر فیل وآماده شدن برای جنگ است :

چو دستان شد آگاه بربست کوس
ز لشکر زمین گشت چون آبنوس(فردوسی)

ادامه معنی کوس در لغتنامه دهخدا

– کوس بر پیل بستن: استوار کردن کوس بر پیل ( از آنندراج )، سوار کردن کوس بر فیل ( فرهنگ فارسی معین ).
– || کنایه از تهیه کوچ نمودن برای جنگ ( آنندراج )، کنایه از مجهز شدن برای جنگ ( فرهنگ فارسی معین ):
چنین نامداران و گردان که هست
ببندیم کوس از بر پیل مست

فردوسی

چرا می کنی بر تن خود فسوس
نترسی چو بر پیل بندند کوس

فردوسی

  • کوس برکشیدن: رجوع به همین مدخل شود.
  • کوس بر کوهه پیل بستن: رجوع به ترکیب کوس بر پیل بستن شود.
  • (مصدر) کوس به زخم آوریدن: کوس زدن، کوس نواختن، طبل زدن.
  • (مصدر) کوس بستن: رجوع به دو ترکیب کوس بربستن و کوس بر پیل بستن شود.
  • کوس بشارت: طبل و نقاره ای که به هنگام جشن و شادی یا دادن مژده ای می زده اند.
  • کوس پیل: کوس و طبلی که بر روی فیل می بستند و یا فیلی که کوس بر آن می بستند.
  • (آلت موسیقی) کوس جنگی ( حربی ): نقاره ای که در روز جنگ نوازند ( فرهنگ فارسی معین ).
  • کوس دولت: کوسی که نوید سعادت و خوشی دهد، کوسی که به هنگام پیروزیها و فتوحات می زدند.
  • (آلت موسیقی) کوس رحلت: کوس رحیل، طبلی که هنگام کوچ زنند.
  • کوس رحیل: نقاره کوچ و رحلت، علامت کوچ و اعلان کوچ کردن ( ناظم الاطباء ).
  • کوس رویین: کوسی که از روی ساخته باشند.
  • کوس رویین نهادن در قبیله ای: به مجاز، با همه فعلی نامشروع کردن.
  • موسیقی کوس عید؛ کوس و طبلی که بهنگام اعیاد و جشنها زنند.
  • کوس فروکوفتن، رجوع به همین مدخل در ردیف خود شود.
  • کوس نودولتی، رجوع به ترکیب کوس دولت شود.

بخش نهایی معنی در لغتنامه دهخدا

|| به معنی صف و قطار و جرگه هم آمده است، صف لشکر و پره فوج و قطار.

|| نوعی از بازی باشد و آن فی الجمله شباهتی به بازی شطرنج دارد چه مهره های آن را نیز در دو جانب در صف می چینند و چون کوس بمعنی صف آمده است آن را هم به این اعتبار کوس می گویند.

||گوشه جامه وگلیم و پلاس را نیز گویند که از گوشه های دیگر زیاده یعنی درازتر باشد ،در تاج العروس در ماده «ش ط ر» آمده : ثوب شطور، احد طرفی عرضه کذلک.

|| به معنی ایما و اشاره هم آمده است، ایما و اشاره و علامت.

|| چوب سه گوشی که نجاران دارند و بدان تربیع تخته را اندازه کنند، فارسی است، در کتاب منسوب به خلیل آمده که کوس، چوبی است سه گوش که نجاران دارند و با آن تربیع چوب را اندازه گیرند. و آن کلمه ای فارسی است و ابوهلال گوید که از این کلمه فعل مشتق کرده اند.

گونیا و گونیای نجاری، چوب سه پهلوی نجاری که بدان تخته های چهارگوشه را اندازه نمایند، چوبی است مثلثی که نجار بوسیله آن تخته را اندازه کند، معرب است.

ریگ کوس ( ع ص ، اِ ) ج ِ کوساء: رمال کوس: یعنی ریگهای برهم نشسته.

کوس ( هندی ، اِ ) بهندی بمعنی کروه است که ثلث فرسخ باشد، واحد مسافت معادل ثلث فرسخ، کروه.

کوس [ ک َ ] ( ع مص ) پیچیدن و حلقه شدن مار، پیچیدن مار در جای حلقه شدن خود.

|| رفتن شتر در حال پی بکردن بر سه پای، بر سه پای رفتن ستور پی زده یا عام است، || بیوکندن کسی، بر زمین افکندن کسی را.

|| طعن کردن زن را در جماع، || سر به زیر کردن.

زیان آوردن در ثمن مبیعه، مقلوب وَکس، زیان آوردن در ثمن مبیعه، پایین آمدن قیمت و زیان کردن در بیع، و یقال، ای لاتنقص الثمن || نرم و آهسته رفتن.

کوس [ ک َ ] ( ع اِ ) باد نکباء که بر وی باد دیگر به درازا وزد، || کلمه ای است که به هنگام ترس از غرق شدن گویند، کلمه ای است که به هنگام غرق شدن گویند و چه بسا در این مقام اعجمی است، ازهری گوید که کوس گویا اعجمی است و عرب بدان تکلم کرده است.

(جغرافیا) کوس ( اِخ ) جزیره ای است در بحر ایجی به شمال غربی رودس.

کوس ( اِخ ) نام قصبه ای است از مازندران که به کوسان اشتهار دارد، نام قصبه ای در مازندران.

کؤس [ ک ُ ئو ] ( ع اِ ) ج ِ کأس، جامهای شراب خوردن یا جامهای باشراب.

معنی کوس در لغتنامه معین

  1. (اِ) دُهل، طبل بزرگ .
  2. (اِ) گوشة جامه و گلیم و پلاس که از گوشه ای دیگر درازتر باشد.

معنی کوس در فرهنگ عمید

  • (موسیقی ) طبل بزرگ، دهل.
  • [قدیمی] آسیب، صدمه، لطمه، ضربه: تبر از بس که زد به دشمن کوس / سرخ شد همچو لالکای خروس (رودکی: ۵۴۵ ).

مطالب پیشنهادی

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.9 تعداد آرا: 113

هنوز کسی رای نداده...