حتما برای شما هم پیش آمده است واژه « فریب » را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم (فریب یعنی چه ?).

معنی فریب
معنی فریب

معنی فریب

مترادف و معادل واژه فریب:

  • اغفال
  • اغوا
  • تزویر
  • تغابن
  • حقه
  • حیله
  • خدعه
  • غش
  • فسون
  • فند
  • کید
  • گول
  • مکر
  • نیرنگ
  • دسیسه
  • دغا
  • دوزوکلک
  • ریا
  • ریب
  • زرق
  • عشوه
  • غبن
  • غدر

اقداماتی برای گمراه کردن دشمن و وادار کردن او به انجام واکنشی مغایر با منافعش ازطریق دستکاری و تحریف اطلاعات

مصدر:فریفتن
نقش: اسم
اشتباه تایپی: tvdf
آوا: /farib/
فریب به انگلیسی:cheat
deception
deceit
trickery
fraud
فریب به عربی:احتیال
اغراء
ترنح
جاز
خداع
خدعة
سحر
سیء
صولجان
قصة
وهم
معنی فریب
معنی فریب در لغتنامه معین ?

(فِ یا فَ ) [ په] (اِ) مکر، حیله، نیرنگ

معنی فریب در فرهنگ عمید ?


۱- = فریفتن
۲- فریبنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): دل فریب، مردم فریب
۳- مکر، حیله، خدعه، نیرنگ
* فریب خوردن: (مصدر لازم ) گول خوردن، فریفته شدن
* فریب دادن: (مصدر متعدی ) = فریفتن

تلفظ فریب

معنی فریب در لغتنامه دهخدا

فریب [ ف ِ / ف َ ] ( اِ ) در زبان پهلوی فرپ و همریشه است با فریفتن ( از حاشیه برهان چ معین ) عشوه و مکر و غافل شدن یا غافل کردن به خدعه ( برهان ).

– اندر فریب گرفتن: فریفتن، فریب دادن، گول زدن.

– پرفریب: فریبنده، مکار: بهرام مردی مکار و پرفریب است ( تاریخ بلعمی ).
ترکیب ها:
– فریبا، فریب آمیز، فریبان، فریباندن، فریب آوردن، فریب اندازی، فریب انگیز، فریب برفزودن، فریب پذیرفتن، فریب خور، فریب خوردن، فریب خورده، فریب خوری، فریب دادن، فریب ده، فریب دهی، فریب ساز، فریب سازی، فریبکار، فریبگاه، فریبگه، فریبناک، فریبی، فریبیدن، رجوع به همین مدخل ها در ردیف خود شود.
|| طلسم را هم میگویند چه فریب گاه جایی باشد که در آنجا طلسم بسته باشند ( برهان ).

( نف ) مخفف فریبنده باشد و در این معنی همواره بصورت مزید مؤخر آید و صفت مرکب سازد، چون ترکیب های زیر:

– جادو فریب: آنقدر فریبنده که جادوان را هم بفریبد، پرفریب، فریبا.

– خاطرفریب: آنکه از زیبایی و فریبندگی خاطر را به خود مشغول دارد، دلفریب، فریبا.

– سرای فریب: کنایت از جهان است.

– دلفریب: خاطرفریب، فریبنده. فریبا.

– بافریب: فریبنده، مکار، پرفریب.

– صاحبدل فریب: فریبنده صاحبدلان، آنکه صاحبدلان را شیفته خود کند :

– عابدفریب: آنکه عابدان و پارسایان را نیز شیفته خود کند :

– کوته نظرفریب.

– ملایک فریب: آنکه فرشتگان مقدس را هم بفریبد و به راه گناه عشق کشاند.

فریب. [ ف ِ ] ( اِخ ) عبدالغفار اصفهانی. طبیب فرزند فتحعلی خوشنویس اصفهانی. ادیب بوده و در بیشتر علوم و فضایل دستی داشت و درطب نیز ماهر بود. رساله ای در بیماری وبا نوشت و منظومه ای نیز در تشریح به پارسی دارد. چون خط نستعلیق را نیک می نوشت در شعر به «خطاط» تخلص میکرد. ( از مجمعالفصحای رضاقلی ه-دای__ت چ سنگی تهران ج 2 ص 390 ).

– مردم فریب: آنکه مردم را بفریبد و بخود شیفته گرداند.

واژه فریب در اشعار فارسی

توانی بر او کار بستن فریب
که نادان همه راست بیند وریب (بوشکور)

چنان دان که یکسر فریب است و بس
بلندی و پستی نماند بکس (فردوسی)

بسی گشته ام در فراز و نشیب
نیم مرد گفتار زرق و فریب (فردوسی)

چو در عادت او تفکر کنی
همه غدر و مکر و فریب و دهاست (ناصرخسرو)

در یک سخن آن همه عتیبش بین
در یک نظر این همه فریبش بین (خاقانی)

شبانگه مگر دست بردش به سیب
که سیمین زنخ بود و خاطرفریب (سعدی)

درشت خویی و بدعهدی از تو نپسندند
که خوب منظری و دلفریب و منظوری (سعدی)

عجب از زنخدان آن دلفریب
که هرگز نبوده ست بر سرو سیب (سعدی)

به فریب فلک آزرد دلش خوش نکنند
تا فلک را چو دلش رنگ معزا بینند (خاقانی)

فریب جهان قصه روشن است
ببین تا چه زاید شب آبستن است (حافظ)

به آرایش چهره و فر و زیب
نباید که گیرندت اندر فریب (فردوسی)

ای پسر! گیتی ، زنی رعناست غره بافریب
فتنه سازد خویشتن را چون به دست آرد عزب (ناصرخسرو)

ندانی جز افسون و بند و فریب
چو دیدی که آمد به پیشت نشیب (فردوسی)

ای مسلمانان فغان زآن نرگس جادوفریب
کو به یک ره بُرد از من صبر و آرام و شکیب (سعدی)

ربوده ست خاطرفریبی دلش
فرورفته پای نظر در گلش (سعدی)

نه هر جا که بینی خط دلفریب
توانی طمع کردنش در کتیب (سعدی)

چنین است رسم سرای فریب
فرازش بلندست و پستش نشیب (فردوسی)


معنی فریبا در لغت نامه دهخدا

فریبا [ ف ِ / ف َ ] ( نف ) ( از: فریب ، پسوند فاعلی یا مفعولی ). ( حاشیه برهان چ معین ) فریبنده || ( ن مف ) فریفته ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). صاحب براهین العجم فریبا را به معنی مفعولی غلط میداند ( یادداشت مؤلف ) :

هم حور بهشت ناشکیبا ازتوست
هم جادو و هم پری فریبا از توست (مجدهمگر)

معنی فریبنده

مترادف و معادل واژه فریبنده:

  • اغفالگر
  • اغواگر
  • دسیسه باز
  • دورو، ریاکار
  • سالوس
  • ظاهرنما
  • فریب آمیز
  • افسونگر
  • جادوگر
  • دلربا
  • دلفریب
  • شیوا
  • شیوه گر
  • فتنه گر
  • فریبا
  • فریفتار
  • فریبکار
  • گول زن
  • ماکر
  • محیل
  • مزور
  • مکار
  • نیرنگ باز
  • جاذب
  • جذاب

فریب لغت نامه دهخدا

فریب انگیز [ ف ِ / ف َ اَ ] ( نف مرکب ) غدار، حیله باز ( از ناظم الاطباء ) فریب آمیز، فریبنده، مرخم فریب انگیزنده.

مطالب پیشنهادی

فریب یعنی چه ?

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.8 تعداد آرا: 388

هنوز کسی رای نداده...