حتما برای شما هم پیش آمده است « نستوح » را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم (نستوح یعنی چه ?).
املای صحیح این واژه « نستوه » میباشد و نوشتن آن به صورت « نستوح » نادرست است.

معنی نستوه
مترادف و معادل واژه نستوه:
- خستگی ناپذیر
- ستیهنده
- مبارز
- مقاوم
- مرد جنگی که ازجنگ و ستیز عاجز و خسته نشود
- کسی که از کار و کوشش به ستوه نیاید
| اشتباه تایپی: | ksj,i |
| آوا: | /nastuh/ nastuh |
| نقش: | صفت |
| نستوه به انگلیسی: | indefatigable brave quarrelsome rude morose name of a hero die-hard diehard inexhaustible tenacious tireless uncompromising unflagging untiring |
(نَ ) (ص) خستگی ناپذیر، مبارز.
۱- کسی که از کاروکوشش به ستوه نیاید، خستگی ناپذیر.
۲- [قدیمی] مرد جنگی که از جنگ و ستیز عاجز و خسته نشود: ایا خورشید سالاران گیتی / سوار رزم ساز و گرد نستوه (رودکی: ۵۲۹ ).
معنی نستوه در لغتنامه دهخدا
نستوه [ ن َ ] ( ص ) لغةً، خستگی ناپذیر، ناافتاده، ضد ستوه و بستوه و اسم معنی ( حاصل مصدر ) آن نستوهی است ( حاشیه برهان قاطع چ معین ) عاجزنشونده ( فرهنگ نظام ) آنکه به ستوه نیاید، که درمانده و عاجز نشود، مقاوم ( یادداشت مؤلف ) آنکه در کارها ستوه نگردد یعنی ملول و عاجز نشود :
|| ستیهنده در سخن و کارها، جنگی، ستیزنده، آن بود که در جنگ روی نگرداند، جنگاور، ستیهنده، ناستوه، بی باک. دلیر، جنگجو، بی هراس، کسی که از جنگ و بحث و مخاصمت نمودن عاجز نشود و به تنگ نیاید و روی نگرداند ( برهان قاطع )، که از جنگ ستوه نشود و به تنگ نیاید و روی نگرداند ( آنندراج ) آن که در جدال روی برنگرداند و کوشنده بود ( فرهنگ نظام از لغت فرس ) پرروی که از بحث و مخاصمه روی گردان نشود ( ناظم الاطباء ) آنکه از خصم روی نگرداند در سخن و در جدال و در خصومت ( از صحاح الفرس ).
|| ستیهنده، ستیزه گر، || بدفعل، زشت، درشت، گستاخ، بدکردار، زشت.
نستوه [ ن َ ] ( اِخ ) نام یکی از نجبای ایران در زمان خسروپرویز.
واژه نستوه در اشعار فارسی
که کشت آن سیه پیل نستوه را
(دقیقی)
که کند از زمین آهنین کوه را
نخواهم رفت و با یاران نخواهم مشورت کردن
(نزاری)
که نستوه از خرد هرگز نخواهد خواست دستوری
ابا خورشیدسالاران گیتی
(رودکی)
سوار رزم ساز و گُردِ نستوه
بر آن سو که شاپور نستوه بود
(فردوسی)
پراکنده شد هرچه انبوه بود
چو بندوی خراد لشکرفروز
(فردوسی)
چو نستوه لشکرکش نیوسوز
یکی بنده بد شاه را شادکام
(فردوسی)
خردمند و بیدار و نستوه نام
بدو گفت مردم که نستوه تر
(فردوسی)
چنین گفت کآنکو بی اندوه تر
بیازید هوشنگ چون شیر چنگ
(فردوسی)
جهان کرد بر دیو نستوه تنگ
همانجا که مرز فرستوه بود
(اسدی)
دزی جای دزدان نستوه بود
