حتما برای شما هم پیش آمده است واژه شکنج را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم (شکنج یعنی چه ? ).

معنی شکنج
معنی شکنج

معنی شکنج

مترادف و معادل شکنج:

  • آژنگ
  • پیچ وخم
  • چروک
  • چین
  • مکر و حیله
  • تاب زلف
  • ماز
  • شکن
  • مارپیچ
  • بغرنج
آوا: /Sekanj/
اشتباه تایپی:  a;k[
نقش: اسم
شکنج به عربی:متاهة
شکنج به انگلیسی:bend
twist
wrinkle
folds
معنی شکنج
معنی شکنج در لغتنامه معین ?

(ش کَ ) (اِ)
۱ – چین و چروک
۲ – پیچ و خم
( ~) (اِ) نوعی مار سرخ

معنی شکنج در فرهنگ عمید ?

۱- شکن، پیچ و تاب
۲- پیچ و خم زلف
۳- شکنجه
۴- مکر و حیله

تلفظ شکنج

معنی شکنج در لغتنامه دهخدا

شکنج [ ش ِ ک َ ] ( اِ ) شکن، تاب، پیچ، تاب، پیچ، تاب بود، شکن باشد، مطلق چین، شکن، پیچ، تاب، کلچ، ماز ( یادداشت مؤلف ) :

– شکنج بر ابرو برزدن: گره بر ابرو زدن، سخت خشمگین شدن.

|| تاب ریسمان || چین تای جامه و جز آن || آژنگ، چین و ترنجیدگی که بر پوست افتد، انجوخ، انجوغ، انجغ، انجخ، چین پیشانی و شکم : شکمش فراخ با شکنجها || خط || چین کاکل و زلف و گیسو، چین زلف و کاکل، چین زلف:

-اصطلاح شکنج به ابرو درآمدن: کنایه از سخت خشمگین و عصبانی شدن است.

– شکنج دیده: چین خورده، شکنج گیر: چین و شکن گیرنده.

|| گره و عقد، گره || پریشانی و درهمی || التوا و پیچیدگی || مار سرخ، ماری است سرخرنگ، نوعی از مار که عربان حیه گویند و بعضی گفته اند که مار سرخ را شکنج می گویند، نوعی از مار را گویند: اندر کوههای وی [ اهواز ] مار شکنج است ( حدود العالم ).

بمعنی اصول هم هست که در مقابل بی اصول است || ضرب و اصول، نغمه، نوا، آهنگ، سرود، اصول، صدا، آواز،نغمه، نوا.

|| تعذیب، عقوبت، شکنجه، کیستار، عذاب، اذیت، شکنجه، شکنجه و آزاری که دزدان را کنند، شکنجه.

|| دهق، دو چوب که با آن گنهکار را عقوبت دهند : مستخرج و عقابین و تازیانه و شکنجها آورده بودند || پاره. قطعه || خشت پاره || علتی در بدن که از دمیدگی بهم رسد، مانند: خیارک وجز آن، مرض خیارک || ( ص ) پرچین || درهم کشیده، ترنجیده، یعنی درهم کشیده.


شکنج [ ش ِ ک ُ ] ( اِ ) نشکنج و گرفتگی عضوی به سر ناخنها چنانکه بدرد آید، گرفتن عضو به دو ناخن چنانکه بدرد آید، صورتی از نشگون.

رجوع به مار شکنجی در ذیل ماده شکنجی شود || مکر، حیله، فریب، مکر، حیله.

واژه شکنج در اشعار فارسی

پایم چو دو لام خم پذیر است
دستم چو دویی شکنج گیر است (نظامی)

هرکه از پرورنده رنج ندید
در جهان جز غم و شکنج ندید (اوحدی)

ز نیکویی که به چشم من آمدی همه وقت
شکنج و گوژی در زلف و جعد آن محتال (فرخی)

چو سیل از شکنج و چو آتش زجوش
چو ابر ازدرخش و چو مستان ز هوش (اسدی)


ابا تاج و با گنج نادیده رنج
مگر زلفشان دیده رنج شکنج (فردوسی)

ای نیمه شب گریخته از رضوان
وندر شکنج زلف شده پنهان (فرخی)

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد
که چون شکنج ورقهای غنچه تو بر توست (حافظ)

شکنج زلف پریشان به دست باد مده
مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش (حافظ)

آمد آن ماه دوهفته با قبای هفت رنگ
زلف پر بند و شکنج و چشم پر نیرنگ و رنگ (امیرمعزی)

گفت ای ورق شکنج دیده
چون دفتر گل ورق دریده (نظامی)

بگفت این و برزد به ابرو شکنج
چو ماری که پیچد ز سودای گنج (نظامی)


به ابرو درآمدکمان را شکنج
شتابان شده تیر چون مار گنج (نظامی)

به جعدش اندر سیصدهزار پیچ و گره
بجای هر گره اوشکنج و حلقه هزار (فرخی)

دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد
جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد (خاقانی)

دهان تنگ تو میم است گویی
شکنج زلف تو جیم است گویی (نظامی)

شکنج شرم در مویش نیاورد
حدیث رفته بر رویش نیاورد (نظامی)

عارفی چشم و دل به رویی داشت
خاطر اندر شکنج مویی داشت (سعدی)

حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
شکنج طره لیلی مقام مجنون است (حافظ)

شکنجیدن در لغتنامه دهخدا

شکنجیدن [ ش ِ / ش ُ ک ُ دَ ] ( مص ) گرفتن عضوی باشد به سر ناخن، قرز، نشگون گرفتن وشگون گرفتن: قرض، شکنجیدن به انگشتان، قرص، شکنجیدن به دو انگشت، لمص، شکنجیدن به دو انگشت کسی را، مرز، نرم شکنجیدن به انگشت. ( منتهی الارب ).

می شکنجد حور دستش می کشد
کور حیران کز چه دردم می کند (مولوی)

شکنجیدن [ ش ِ ک َ دَ ] ( مص ) در کیستار نهادن و در قید نهادن || به تعذیب درآوردن، در رنج نهادن ( ناظم الاطباء ):

رخسار ترا ناخن این چرخ شکنجید
تو چند لب و زلفک بت روی شکنجی (ناصرخسرو)

– برشکنجیدن، رنج دادن :

ز آز و فزونی برنجی همی
روان را چرا برشکنجی همی (فردوسی)

|| جلد کردن کتاب ( ناظم الاطباء ).

مطالب پیشنهادی

شکنج یعنی چه ?

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.7 تعداد آرا: 324

هنوز کسی رای نداده...