حتما برای شما هم پیش آمده است کلمه مغموم را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم ( مغموم یعنی چه ? ).

معنی مغموم

معنی مغموم

مترادف و معادل واژه مغموم:

  • اندوه زده
  • اندوهناک
  • اندوهگین
  • غمنین
  • حزین
  • غصه دار
  • غم زده
  • غم رسیده
  • مهموم
  • غمکش
  • غمگین
  • غمناک
  • گرفته
  • متاثر
  • متاسف
  • محزون
  • ناشاد
آوا: /maqmum/
نقش: صفت
اشتباه تایپی: lyl,l
متضاد واژه مغموم: خرم
خوش
جمع مغموم:مغمومین
مغموم به انگلیسی:droopy
brokenhearted
crestfallen
heartsick
joyless
low-spirited
owlish
unhappy
woebegone
heavy-hearted
dreary
معنی مغموم
معنی مغموم در لغتنامه معین ?

(مَ ) [ ع ] (اِمف) اندوهگین، غمگین.

معنی مغموم در فرهنگ عمید ?

غم زده، غمناک، اندوهگین، اندوهناک.

تلفظ مغموم

معنی مغموم در لغتنامه دهخدا

مغموم [ م َ ] ( ع ص ) غمگین ( مهذب الاسماء ) اندوهگین ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) مهموم، اندوهگین، غمناک ( از ناظم الاطباء ) محزون، حزین، غمین، غم زده، غم دیده، اندوهناک ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): و خدای را بخواند و او مکظوم و مغموم بود و اندوه رسیده ( تفسیر ابوالفتوح ص 382 ).

چون خبرقدوم ربیع به ربع مسکون و رباع عالم رسید سبزه چون دل مغمومان از جای برخاست ( جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 109 ) || زکام زده ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).

|| هلال مغموم، هلال در ابر فرورفته یا هلال که ابر تنک گرداگردش هاله زند ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) هلالی که ابری رقیق جلو آن را گرفته و آن را پوشانده باشد چنانکه دیده نشود ( از اقرب الموارد ).

مغمومه در لغتنامه دهخدا

معنی مغمومه [ م َ مو م َ / م ِ ] ( اِ ) قلیه بادنجان ( ناظم الاطباء ) ( تحفه حکیم مؤمن ) ( الفاظ الاودیه ) به لغت اهل بربر قلیه بادنجان را گویند ( برهان ) ( آنندراج ).

معنی مغموم شدن

مترادف و معادل مغموم شدن:

  • غمگین شدن
  • اندوهناک شدن
  • حزین شدن
  • محزون گشتن
  • اندوهگین شدن
  • غمین کردن
  • تاب دادن

غم در لغتنامه دهخدا

غم [ غ َ ] ( ازع ، اِ ) مخفف غَم، رجوع به همین کلمه شود. این لفظ عربی است بتشدید میم، و در فارسی بتخفیف میم استعمال کنند. بدان که در کلمه مفرد فارسی الاصل حرف مشدد هیچ جا نیامده است مگر بضرورت ادغام، چنانکه شپر که دراصل شب پر بود نام طائر معروف، و فرخ که در اصل فررخ بود و بندرت در نظم واقع شده، بعادت نظم در نثر مشدد خوانند کلّه و پِلّه، اگر لفظ عربی که حرف آخرش مشدد نیز باشد.

در فارسی بعنوان فارسی یعنی بدون الف و لام واقع شود آن را هم در فارسی بتخفیف باید خواند، چنانکه غم و هم که بمعنی اندوه است و قد و خد و در و حر و غیر ذلک که همه مشدد هستند، و در فارسی همه را مخفف باید خواند مگر در نظم بضرورت تشدید ظاهر کنند،چنانکه در مصراع «تو آن در مکنون یکدانه ای » اما در صورت ترکیب و عربی الاسلوب اصل کلمه را رعایت کنند و ظاهر کردن تشدید انسب و اولی است، چون : عوام الناس و خواص الملوک و حواج بیت اﷲ که در اصل عوامم و خواصص و حواجج بودند ( از غیاث اللغات ) ( آنندراج ).

صاحب آنندراج گوید: الفاظ و ترکیبات جانکاه، جانسوز، فربه ، سنگین، لذت و سرشت از صفات غم است. و با الفاظ افتادن، آمدن، رفتن، نشستن، داشتن، ریختن، زدودن، نهادن، خوردن، کشیدن و گفتن استعمال شود – انتهی.

معنی غمگین در لغتنامه دهخدا

غمگین [ غ َ ] ( ص مرکب ) اندوهناک، غمناک، نژند، اندوهمند، پژمان، غمنده، کظیم ( ترجمان القرآن تهذیب عادل ) دژم، مغموم، رجوع به غم شود :

همی راند غمگین سوی طیسفون
پر از دردْ دل ، دیدگان پر ز خون (فردوسی)

همه راه غمگین و دیده پرآب
زبان پر ز نفرین افراسیاب (فردوسی)

غمناک در لغتنامه دهخدا

غمناک. [ غ َ ] اندوهگین، غمگین، غمین، با غم و اندوه، محزون، غمنده : ایشان بازگشتند سخت غمناک، که جوانان کار نادیدگان بودند ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 426 ).

من که آلتونتاشم اینک بفرمان علی میروم و سخت غمناک و لرزانم بدین دولت بزرگ، من بازگشتم سخت غمناک و متحیر، آن روز که حسنک را بر دار کردند، استادم بونصر روزه بنگشاد و سخت غمناک بود، جبرئیل در حال بیامد و بر بالین مصطفی بنشست غمناک، و رسول را سلام کرد، و بکردار غمناکان نشسته بود ( مجمل التواریخ و القصص ) گفت ترا چون غمناک می بینم ( کلیله و دمنه ).

بردی دل من ناگهان کردی به زلف اندر نهان
روزی نگفتی کای فلان اینک دل غمناک تو (خاقانی)

جانم به حشمت تو نه غمناک خرم است
کارم به همت تو نه بدتر نکوتر است (خاقانی)

موارد پیشنهادی

مغموم یعنی چه ?

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.9 تعداد آرا: 345

هنوز کسی رای نداده...