حتما برای شما هم پیش آمده است کلمه « خرامان » را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم ( خرامان یعنی چه ?).

معنی خرامان
معنی خرامان

معنی خرامان

مترادف و معادل واژه خرامان:

  • چمان
  • خرامنده
  • شتابان
  • عشوه کنان
  • نازروان
  • رونده با ناز و تکبر و تبختر
اشتباه تایپی: ovhlhk
آوا: /xarAmAn/
kharaman
نقش: قید
خرامان در حل جدول کلمات:نوان
معنی خرامان
معنی خرامان در لغتنامه معین ?

(خُ ) (ص فا) رونده با ناز و تکبر و تبختر

معنی خرامان در فرهنگ عمید ?

۱- خرامنده
۲- (قید ) در حال خرامیدن

معنی خرامان در لغتنامه دهخدا

خرامان [ خ ِ ] ( نف، ق ) خرامنده، رونده با ناز وتکبر و تبختر، خوش رفتار، مختال:

بفرمود کاین را بجای آورید
همان باغ یکسر بپای آورید
بجستند بسیار هر سوی باغ
ببردند زیر درختان چراغ
ندیدند چیزی جز از بید و سرو
خرامان بزیر گل اندر تذرو (فردوسی)

وز آن پس بیامد خرامان دبیر
بیاورد قرطاس و مشک و عبیر (فردوسی)

خصم خرامان درین ضیاع فراوان (ناصرخسرو)

دیگر کسش نباشد در بوستان خرامان
گر سرو بوستانت بیند که می خرامی (سعدی)

مندلف: شیر خرامان و آهسته رفتار. عیال، مرد خرامان بناز ( منتهی الارب ).


– سرو خرامان: سرو که بناز تکان خورد. کنایه از بلندبالایی که با ناز و تبختر حرکت کند.

خرامان چو با ماه پیوسته سرو
ز گیسو چو در دام مشکین تذرو (اسدی)

بساط شه ز یغمایی غلامان
چو باغی پر سهی سرو خرامان (نظامی)

بر شاپور شد بی صبر و سامان
بقامت چون سهی سروی خرامان (نظامی)

در زمان آزاد گردد سرو از بالای خویش
گر به پیش قد آن سرو خرامان گذرد (عطار)

در باغ رو ای سرو خرامان که خلایق
گویند مگر باغ بهشتست و تو حوری (سعدی)

صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سرو خرامان را پای از خجالت او در گل. ( گلستان سعدی ). || در حال خرامیدن. ( یادداشت بخط مؤلف ). آهسته و بناز و تبختر رفتن :

که آیی خرامان سوی خان من
بدیدار روشن کنی جان من (فردوسی)

بیامد خرامان و بردش نماز
ببر درگرفتش زمانی دراز (فردوسی)

همی چشم درویش ببوسید دیر
نیامد ز دیدارآن شاه سیر (فردوسی)

خرامان بیامد سیاوش برش
بدید آن نشست و سروافسرش (فردوسی)

تن تنها ز نزدیک غلامان
سوی آن مرغزار آمد خرامان (نظامی)

وز آنجا دل شکسته تا به ایوان
برفتند آن دل افروزان خرامان (نظامی)

دی میشدی خرامان چون سرو و عقل می گفت :

خوش می روی به تنها تنها فدای جانت (کمال خجندی)

تدأدؤ: چمیدن و خرامان راه رفتن، غیل، خرامان رفتن.
خرامان خرامان: یواش یواش، با ناز و آهستگی، به اختیال، این ترکیب بیشتر قید است برای رفتن و آمدن، آنچه در معنای این دو مصدر است چون خرامان خرامان رفتن، خرامان خرامان شدن و امثال آن.

خرامان رفتار در لغتنامه دهخدا

خرامان رفتار [ خ ِ رَ ] ( اِ مرکب ) رفتنی با ناز و تبختر، رفتنی ازروی خرامندگی: جواظ، خرامان رفتار ( منتهی الارب ).

خرامانیدن در لغتنامه دهخدا

خرامانیدن [ خ ِ دَ ] ( مص ) خرامیدن کنانیدن و فرمودن ( ناظم الاطباء ) به خرامیدن داشتن ( یادداشت بخط مؤلف ) بخرامان راه رفتن واداشتن، بخرامان روان کردن.

خرامان رفتن در لغتنامه دهخدا

خرامان رفتن [خ ِ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) با ناز و تبختر راه رفتن، با اختیال ره سپردن : میح، خرامان رفتن ( منتهی الارب ).

معنی خرام در لغتنامه دهخدا

خرام [ خ ِ / خ َ / خ ُ ] ( اِمص ) رفتاری که از روی ناز و سرکشی و زیبائی باشد، رفتار بناز، رفتنی به کبر، با تبختر راه رفتن:

زمین خسته کرد از خرام ستور
گران کوه را در سر افکند ستور (نظامی)

|| ( نف مرخم ) با ناز رونده. ( شرفنامه منیری ).

– آهوخرام: کسی که چون آهو می خرامد.
– ختلی خرام: کسی که چون کره ختلی خرامد:

تکاورسمندان ختلی خرام (نظامی)

– خضراخرام: کسی که چون آسمان آهسته و دائم خرامد:

به آهنگ او خضر خضراخرام
به آهنگ پیشینه برداشت گام (نظامی)

مطالب پیشنهادی

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.9 تعداد آرا: 187

هنوز کسی رای نداده...