حتما برای شما هم پیش آمده است کلمه « خیل » را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم ( خیل یعنی چه ?).

معنی خیل
معنی خیل

معنی خیل

مترادف و معادل واژه خیل:

  • ارتش
  • جند
  • عسکر
  • فوج
  • قشون
  • اردوگاه
  • لشکرگاه
  • سپاه
  • لشکر
  • گروه
  • پیرو
  • مرید
  • هواخواه
  • ایل
  • طایفه
  • عشیره
  • قبیله
  • دودمان
  • گند
  • سواران
  • سوارکاران
  • گروه اسبان
آوا: /xeyl/
نقش: اسم
اشتباه تایپی: odg
جمع خیل:اخیال خیول
گروه اسبان در حل جدول:خیل
خیل به انگلیسی:tribe
troop
معنی خیل
معنی خیل در لغتنامه معین ?

(خِ ) [ ع ] (اِ) =
۱ – گروه اسبان
۲ – گروه سواران، ج اخیال، خیول

معنی خیل در فرهنگ عمید ?

۱- گروه، دسته: خیل استقبال کنندگان
۲- [قدیمی] گروه اسبان، گلۀ اسب
۳- گروهِ سواران [قدیمی]
۴- [کهن] قبیله، طایفه

خیل در لغتنامه دهخدا

خیل [ خ َ / خی ] ( ع مص ) گمان بردن، منه: خال الشی خیلا، خیلة خالا، خیلانا، مخیلة، مخالة، خیلولة و متکلم وحده مضارع آن اِخال می باشد و اَخال لغت ضعیفی است || مداومت کردن برخوردن انغوزه.

|| پیرو، مرید || اردوگاه، لشکرگاه، خیمه گاه || گروه اسبان، این کلمه واحد ندارد، گله اسب، گروه اسبان، الخی، ایلخی، یلخی، فسیله، رمه، سیله، گله.

خیل ( ع اِ ) ج ِ اخیل.

واژه خیل [ خ َ ی َ ] ( ع اِمص ) کبر، بزرگ منشی.

خیل ( اِ ) مخاط، لعاب غلیظی که از بینی آدمی برآید، خلم :

خیل [ خ َ ] ( ع اِ ) لشکر، سپاه، گروه سواران، لشکریان، سپاهیان، نظامیان، عساکر، آنان که خدمت لشکری کنند.

واژه خیل در اشعار فارسی

بیکبار بر خیل توران زنند
بر و بیخ ایشان ز بن برکنند (فردوسی)

همان کز سگ زاهدی دیدمی
همی بینم از خیل و خلم و خدو (عسجدی)

که هرچند هستند خیل و سپاه
همه برنشینند فردا به گاه (فردوسی)

علمهای شاهی برآمد بماه
همه برنشستند خیل و سپاه (فردوسی)

که ما خیل آن مرز فرخنده ایم
که اینجا چنین بزم افکنده ایم (فردوسی)

دژ خاربنی بیند در دشت بترسد
گوید مگر آن خار ز خیل تو سواریست (فرخی)

یک سوار ازخیل تو وز دشمنان پنجاه خیل
یک پیاده از تو وز گردنکشان پانصد سوار (فرخی)

خیل بهار خیمه بصحرا برون زند
واجب بود که خیمه بصحرا برون زنی (منوچهری)

سالار خانیان را با خیل و با خدم
کردی همه نگون و نگون بخت و خاکسار (منوچهری)

بامدادان که زمین بوسه دهندش پسران
چهل واند ملک بینی با خیل و سپاه (منوچهری)

گریزان شد شب تیره ز خیل صبح رخشنده
چنانچون باطل از حقی و ناپیدا ز پیدایی (ناصرخسرو)

خیل ابلیس چو بگرفت خراسان را
جز بیمگان درنگرفت قرار ایمان (ناصرخسرو)

گویی صف آقسنقر آواز
بر خیل قراطغان برافکند (خاقانی)

کسی کز خیل اعدای تو شد بر روزگار او
قضا خندان همی آید قدر دندان همی خاید (خاقانی)

معنای خیلی در لغتنامه دهخدا

خیلی [ خ َ / خ ِ ] ( ص نسبی ) مهتر اسبان ( یادداشت مؤلف ) :

یکی کرباس خرجی داد کان را
نپوشد هیچ خیلی و بکیجی (سوزنی)


خیلی [ خ َ / خ ِ ] ( ق ) بسیار، بس، فراوان، بغایت، بی نهایت، بسیار مطلق، این کلمه به این معنی مستعمل قدماء نبوده است و اصل آن از «خیل » بمعنی گروه اسبان و سواران و یاء وحدت است و عبارت «اندک اندک خیلی گردد و قطره قطره سیلی » در گلستان سعدی بهمین معنی است نه بمعنی بسیار که امروز مصطلح است. ( یادداشت مؤلف ) :

ابرغم دیشب گذاری بر من بیمار کرد
بر سرم خیلی ستاد و گریه بسیار کرد (حمیدی)

– امثال :
خیلی آب می بردتا این کار بشود: یعنی چندین امر در این میان واقع میشود تا این کار انجام شود و این مثل در مقام تعذر و غرابت امری است.

چون یافتند مردم دیده سراغ تو
این خیلی آب برد که بردند پی در آب (نعمت خان عالی)

– خیلی خوب: بسیار خوب. بسیار عالی. بسیار نیکو، خیلی دست داشتن در جائی: بسیار یار و رفیق داشتن. خیلی همراه و مرید داشتن.
– خیلی دست داشتن در کاری: ماهربودن و متبحر بودن در آن، خیلی زود: بسیار زود، مقابل خیلی دیر.
|| مدتی.

لغتنامه معین:

(خَ یا خِ ) [ ع – فا ] (ق) =

۱ – گروهی، عده ای

۲ – بسیار، فراوان

فرهنگ عمید:

۱- فراوان، بسیار
۲- (قید ) زیاد
۳- زمانی زیاد (قید )
۴- (قید ) چندان

مطالب پیشنهادی

خیل یعنی چه ?

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.6 تعداد آرا: 204

هنوز کسی رای نداده...