حتما برای شما هم پیش آمده است عبارت اسرع وقت را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید ، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم . ( اسرع وقت یعنی چه ? )

اسرع وقت
اسرع وقت

اسرع وقت

مترادف و معادل عبارت اسرع وقت :

  • هرچه زودتر
  • هر چه سریع تر
  • با شتاب
  • در کمترین زمان
  • زود ترین زمان
  • اولین فرصت
  • زودتر، تندتر
  • شتابنده تر

کلمه: در اسرع وقت
اشتباه تایپی: nv hsvu ,rj

تلفظ اسرع وقت :

تلفظ اسرع وقت

/~asra~/

معنی اسرع در لغتنامه دهخدا

اسرع. [ اَ رَ ] ( ع ن تف ) نعت تفضیلی از سرعت. شتاب تر. بشتاب تر. زودتر. تندتر. تیزتر. چالاک تر. سریعتر.


|| تندروتر. شتاب روتر: اسرع الظباء ظبی الحلب. ( مجمع الامثال میدانی در ذیل اخبث ).


اسرع. [ اَ رَ ] ( اِ ) مؤلف مؤید الفضلاءگوید: در نسخه طب بمعنی خون سیاوشان که هندش هیرادو کهی و رنگپت و بزبان اهل اردو، خون خرابا نامند.

معنی اسرع در لغتنامه معین

اسرع = (اَ رَ ) [ ع . ] (ص تف . )

۱ – تندتر، زودتر.

۲ – تندروتر.

معنی اسرع در فرهنگ عمید

۱. سریع تر، تندتر، باشتاب تر.
۲. تیزتر، چالاک تر.

اشتباه تایپی: hsvu
آوا: /~asra~/
نقش: صفت
معنی :سریع تر بشتاب تر تندتر رودتر.
اسرع وقت یعنی چه ?

معنی وقت

مترادف و معادل واژه وقت :

  1. فرصت
  2. مجال
  3. مهلت
  4. زمان
  5. گاه
  6. موقع
  7. میقات
  8. هنگام
  9. دوره
  10. روزگار
  11. عصر
  12. فصل
  13. موسم
  14. آن
  15. حین
  16. دم
  17. ساعت
  18. لحظه
  19. لمحه
  20. مدت
  21. موعد

/vaqt/

معنی وقت در لغتنامه دهخدا

وقت. [ وَ ] ( ع اِ ) هنگام. ( منتهی الارب )( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). و آن مقداری است از روزگار و بیشتر در زمان گذشته به کار رود و جمع آن اوقات است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). مقداری از زمانی که برای امری فرض شده. ( فرهنگ فارسی معین ).

ساعت. فرصت. گاه. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). زمان. ( ناظم الاطباء ). حین. ( اقرب الموارد ). مدت. ( ناظم الاطباء ) :

وقت اندیشه دل او رزمجو
وقت ضربت می گریزد کوبه کو

مولوی

وقتی که جیک جیک مستانت بود، یاد زمستانت بود؟
وقت ذکر غزو شمشیرش دراز
وقت کرّ و فرّ تیغش چون پیاز

مولوی

– آن وقت ؛ آن هنگام. آن زمان : نخست به دفع قرایوسف که در آن وقت بر عراق مستولی گشته بود اشتغال نماید. ( ظفرنامه یزدی چ امیرکبیر ج 2 ص 369 ).
– ابن الوقت . رجوع به وقت ( اصطلاح صوفیه ) شود.
– این وقت ؛ این هنگام. این زمان : تا در این وقت که اشاره نافذ خداوند اعظم… نفاذ یافت. ( اوصاف الاشراف ص 2 ).
– بدان وقت ؛ در آن هنگام.
– بدین وقت ؛ در این هنگام :
تا بدین وقت ز هر نوع شنیدی اشعار
شعر نیکو شنو اکنون که فرازآمد گاه

سنایی

– به وقت ؛ به هنگام. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) :
امشب مگر به وقت نمیخواند این خروس
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس

سعدی

– || به جا. به موقع :
در این منزل به همت ساز بردار
در این پرده به وقت آواز بردار

نظامی.

– بی وقت ؛ نابه هنگام. نابه جا. نابه موقع. رجوع به بی وقت شود.
– پاره ای وقتها ؛ بعض اوقات. گاهی : پاره ای وقتها که همه به خوبی و خوشی نشسته بودند و صحبت پیش می آمد سر به طرف آسمان بلند میکرد و از ته دل ندا میداد. ( شوهر آهوخانم ص 74 از فرهنگ فارسی معین ).
– خوشوقت ؛ خوشحال. ( ناظم الاطباء ).
– دروقت ؛ فوراً. فی الفور. ( ناظم الاطباء ). درحال. فی الحال. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) :
گر آیی و این حال عاشق ببینی
کنی رحم دروقت و زی وی گرایی

زینبی

ترکیبات وقت در لغتنامه دهخدا

– در وقت حاجت ؛ هنگام لزوم.
– وقت برخاستن ؛ رسیدن وقت. ( آنندراج ).
– وقت به هم برزدن ؛ پریشان کردن. ( آنندراج ) :
زلفین سیه خم به خم اندر زده ای باز
وقت من ِ شوریده به هم برزده ای باز.سلمان ( از آنندراج ).- وقت بینا ؛ نگران وقت و هنگام. منتظر. ( ناظم الاطباء ).
– وقت بی وقت ؛ پیوسته و دائماً و همیشه. ( ناظم الاطباء ). پیوسته و همیشه.
– وقت به وقت ؛ گاه بگاه. ( ناظم الاطباء ).
– وقت تنگ ، وقت نازک ؛ فرصت بسیار کم. ( آنندراج ) :
از اینکه بوسه به ما کم دهد نمی رنجم
گناه او چه بود، وقت آن دهان تنگ است.رضی دانش ( از آنندراج ).

– وقت خواستن ؛ طلب کردن تعیین وقت را. فرصت ملاقات خواستن.
– وقت خوش باد ؛ جمله ای است که در مقام دعا گفته میشودبه معنی اینکه امید است اوقات به خوبی و خوشی بگذرد :
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است

حافظ.

– وقت دادن ؛ تعیین کردن وقت برای کسی تا در آن هنگام مطالب خود را بگوید.
– وقت داشتن ؛ فرصت داشتن. مجال داشتن.
– وقت زور ؛ کنایه از وقت کارزار و هنگام جنگ و جدال. ( برهان ) ( از ناظم الاطباء ).
– وقت شناس ؛ شناسنده هنگام. موقعشناس.
– وقت شناسی .رجوع به این مدخل شود.
– وقت گذراندن ؛ وقت تلف کردن. کشتن وقت. سوختن وقت.
– وقت گذرانی ؛ تلف کردن وقت.
– وقت گرگ ومیش ؛ کنایه از اول صبح که هنوز سیاهی در آسمان باشد. ( آنندراج ) :
موی چون گردید گندم جو دگر هشیار شو
وقت گرگ ومیش صبح مرگ شد بیدار شو.واعظ قزوینی ( ازآنندراج ).اسرع وقت یعنی چه ?

ادامه ترکیبات

– وقت مرگ ؛ اجل. ( ترجمان القرآن ).
– وقت معلوم ؛ هنگام معین. ( ناظم الاطباء ).
– || رستاخیز. قیامت.
– یوم وقت معلوم ؛ روز رستاخیز. ( ناظم الاطباء ).
– وقت موقوت ؛ هنگام معین. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
– وقت نازک ؛ فرصت بسیار کم. ( آنندراج ).
– || هنگام باصفا. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ).
– وقت نهادن ؛ تأجیل. توقیت. ( تاج المصادر ) ( دهار ). وقت معلوم کردن. وقت معین کردن.
– وقت و بی وقت ؛ گاه و بیگاه. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
– وقت و ساعت ؛ چیزی است از عالم گهریال که اوقات و ساعات روز و شب بدان معلوم کنند، و در عرف هند آن را گهریال فرنگی خوانند. ( از آنندراج ) :
چو وقت و ساعت آن ساعت دماغم کوک میگردد
که میگیرم حساب دفتر لیل و نهار خود.محسن تأثیر ( از آنندراج ).

– || اوقات معین و محدود: چشمه وقت و ساعت ، هر چشمه ای که در روزها یا ساعات معینی آب دهد و سپس بازایستد. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
– || وقت و هنگام :
فکرت این وقت و ساعتهای میناکار چند
جهد کن این وقت و ساعت تا به غفلت نگذرد

واعظ قزوینی

ادامه معنی وقت در لغتنامه دهخدا

– وقت وقت ؛ گاه گاه و گاهی و بعضی اوقات. ( ناظم الاطباء ) :
وقت وقت ازبرای رفع گزند
تاختی سوی آن درخت بلند

نظامی

چنان وقت وقت آیدم مرگ پیش
که امّید بردارم از عمر خویش

نظامی.دلم میدهد وقت وقت این نوید
که حق شرم دارد ز موی سفید.سعدی.

– وقتها ؛ خیلی وقت و خیلی مدت و زمان بسیار. ( ناظم الاطباء ).
– وقت یاب ؛ آنکه فرصت می یابد و موقع به دست می آورد. ( ناظم الاطباء ).
– وقت یافتن ؛ فرصت یافتن. موقع به دست آوردن :
بستم به عشق موی میانش کمر چو مور
گر وقت یابی این سخن اندر میان بگوی

سعدی.

– هر وقت ؛ هر زمان. هر موقع : حق همسایه سرای آن است که… به مواسات خویش هر وقت او را از خود شاکر و آسوده داری. ( کشف الاسرار ج 2 ص 510 از فرهنگ فارسی معین ).
|| عصر. عهد.

|| موقع. مقام : محدود… به ایلگ خان… پیغام داد… تا آنچه مصلحت و مقتضی وقت باشد استماع کرده… ( سلجوقنامه ظهیری چ خاور ص 11 از فرهنگ فارسی معین ).

|| فصل : وقت سخت گرم بود. ( هدایةالمتعلمین چ متینی ص 150 ازفرهنگ فارسی معین ).

|| وقت حاضر. زمان حاضر. وقت عبارت است از حال تو در زمان حال که ارتباطی به گذشته و آینده ندارد. ( تعریفات سید جرجانی ).


– وقت خوش گشتن ؛ روزگار خوش گشتن : پدرش را وقت خوش گشت. ( اسرارالتوحید ).
|| اجل. مرگ. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) :
ای پادشاه وقت چو وقتت فرارسد
تو نیز با گدای محلت برابری

سعدی

– وقت معلوم ؛ ساعت مرگ. ( ناظم الاطباء ).

وقت. [ وَ ] ( ع مص ) هنگام معین کردن. ( از اقرب الموارد )( منتهی الارب ) ( آنندراج ). هنگام پدید کردن. ( ترجمان علامه جرجانی ترتیب عادل بن علی ). چاغ معین کردن. ( ازناظم الاطباء ). وقت قرار دادن. ( از اقرب الموارد ).

معنی وقت در لغتنامه معین

(وَ ) [ ع . ] (اِ. )

۱ – مقداری از زمان که برای امری فرض شده ، هنگام ، زمان . ج . اوقات .

۲ – دوره ، عصر.

۳ – فرصت .

۴ – نوبت .

۵ – فصل . ، ~ گل نی کنایه از: وقتی که هرگز نخواهد آمد، هیچ وقت .

معنی وقت در فرهنگ عمید

وقت = مقداری از زمان ، هنگام ، گاه . اسرع وقت یعنی چه ?

مطالب پیشنهادی

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.8 تعداد آرا: 223

هنوز کسی رای نداده...