حتما برای شما هم پیش آمده است واژه « مغبون » را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم (مغبون یعنی چه ?).

فهرست مطالب
معنی مغبون
مترادف و معادل واژه مغبون:
- زیان دیده
- زیان کار
- غبن دار
- فریب خورده
- گول خورده
| متضاد مغبون: | راضی |
| مغبون شدن: | زیان دیدن غبن داشتن گول خوردن |
| مغبون کردن: | زیان زدن ضرر زدن زیان دیده کردن خسارت دیدن گول زدن |
| آوا: | /maqbun/ |
| مغبون به انگلیسی: | cheated cheated (in business) |
| جمع مغبون: | مغبونین |
(مَ ) [ ع ] (اِمف) فریب خورده در خرید و فروش.
گول خورده در معامله، فریب خورده در خریدوفروش.
معنی مغبون در لغتنامه دهخدا
مغبون [ م َ ] ( ع ص ) فریب خورده در خرید و فروخت و زیان رسیده ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) فریب خورده و فریفته شده وگول خورده و بیشتر در معامله گویند. الحدیث : المغبون لامحمود و لامأجور ( ناظم الاطباء )، فریب خورده در بیع ( از اقرب الموارد )، زیان دیده، زیان کشیده، زیان زده، زیانکار ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) :
آن مرده را که کرد چنین زنده
(ناصرخسرو)
هرکس که این نداند مغبون است
کسی کانده برد از نور خورشید
(ناصرخسرو)
بود مغبون به عمر خویش و محزون
بس باک ندارم همی ز محنت
(مسعودسعد)
مغبون من از این عمر رایگانم
تو ای بازاری مغبون که طفلی را ز بی رحمی
(سنائی)
دهی دین تا یکی حبه ش ز روی حیله بستانی
ستد و داد را مباش زبون
(سنائی.)
مرده بهتر که زنده و مغبون
اگر کسی نفسی از زمان صحبت دوست
(سعدی)
به ملک روی زمین می دهد زهی مغبون
– مغبون شدن: فریب خوردن و فریفته شدن ( ناظم الاطباء ).
– مغبون کردن: فریب دادن و گول زدن ( ناظم الاطباء ).
– امثال:
قسمت کن، یا مغبون است یا ملعون، نظیر القاسم مغبون او ملغون ( امثال و حکم ص 1159 و 226 ).
|| سست عقل ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
مغبونی در لغتنامه دهخدا
مغبونی [ م َ ] ( حامص ) مغبون شدن، حالت و چگونگی مغبون، زیان دیدگی، فریب خوردگی در معامله و جز آن:
اکنون ز مفلسی چه نوی چندین
(ناصرخسرو)
بردرد مانی و غم مغبونی
غبن یعنی چه ?
مترادف و معادل واژه غبن:
- تغابن
- فریب
- فسوس
- گول
- خسارت
- زیان
- ضرر
- افسوس
- حیف
- دریغ
- گزند
/qabn/
واژه غبن در لغتنامه معین
(غَ بْ ) [ ع ] =
۱ – (مص م ) زیان وارد کردن برکسی در معامله
۲ – فریفتن
۳ – (مص ل) زیان دیدن در خرید و فروش
۴ – (اِ) ضرر، زیان
۵ – افسوس، دریغ
واژه غبن در فرهنگ عمید
- (حقوق، فقه ) خدعه کردن و چیره شدن در معامله، فریب دادن کسی در خرید و فروش
- (اسم ) زیان در خرید و فروش
- (اسم ) [قدیمی] ضرروزیان
- * غبن فاحش: (حقوق ) زیان آشکار و بسیار در خریدن چیزی
- * غبن کشیدن: (مصدر لازم ) [قدیمی] متضرر شدن
معنی غبن در لغتنامه دهخدا
غبن [ غ َ ] ( ع مص ) زیان آوردن بر کسی در بیع ( منتهی الارب ) زیان آوردن بر کسی در بیع و شراء ( کشاف اصطلاحات الفنون ) زیان آوردن بر کسی در بیع وشراء و فریفتن ( مصادر زوزنی ).
|| زیان یافتن در خرید و فروخت، با لفظ کشیدن مستعمل || فریب دادن و غلبه یافتن بر کسی در بیع و شراء یا غَبن در بیعو شراست و غَبَن در رأی.
به تسکین در بیع است وبه تحریک در رأی || از یاد بردن چیزی و غفلت و غلط کردن در آن، از یاد برد آن را و غافل شد از آن و غلط کرد در آن، تقول: غبنت کذا من حقی عند فلان.
در غلط انداختن || ضعیف رأی شدن || غبنوا خبرها: لم یعلموا علمها: ندانستند علم او را || غمگین کردن || تو گذاشتن لب پارچه، نورده زدن، خم دادن پارچه آنگاه دوختن آن برای تنگ کردن یا کوتاه کردن آن: غبنت الثوب: درنوشتم جامه را و دوختم تا کوتاه گردد.
|| مایه غبن، مانند رشک و فتنه.
|| غم و اندوه، افسوس، فسوس، دریغ، حیف.
درز گرفتن، درز دادن، چین دادن، چین گرفتن || نهان داشتن طعام برای روز سختی || ( اِ ) ضعف و نسیان || زیان و ضرر: اگر آن نکتها به دست نیامده باشد غبنی باشد از فایت شدن آن.
غبن [ غ َ ب َ ] ( ع مص ) زیان آوردن بر کسی در بیع ( منتهی الارب ) فریب دادن و غلبه یافتن بر کسی در بیع و شراء ( اقرب الموارد ) || فراموش کردن و درگذاشتن و غلط کردن در چیزی ( منتهی الارب ) سستی و فراموشی ( شرح قاموس ).
|| سست خرد گردیدن || خطا واقع شدن در رأی و تدبیر || کمی فطنت و ذکا، و ضعف رأی || نهان داشتن طعام برای روز سختی، غَبن || ( اِ ) آنچه از کناره لباس بریده و می اندازند.
غبن [ غ ُ ] ( ع اِمص ) سرخوردگی، واخوردگی و اندوه.
واژه غبن در اشعار فارسی
چون به یکی پاره پوست ملک توانی گرفت
(سنائی)
غبن بود در دکان کوره و دم داشتن
هر کس از خوبی و جوانی او
(نظامی)
سوخت بر غبن زندگانی او
تا نماند در تفکر جان تو.
(مولوی)
غبن نآید بر تو و بر خان تو
حقه سربسته جهل تو بداد
(مولوی)
زود بینی که چه غبنت اوفتاد
چنان خورد و بخشید کاهل نظر
(سعدی)
ندیدند از آن غبن با او اثر
بیا وز غبن این سالوسیان بین
(حافظ)
صراحی خون دل و بربط خروشان
غبن بود گنج عرش خازن او اهرمن
(خاقانی)
ظلم بود صدر عرش حاکم او بوالحکم
از غبن آن جهان که چو آن هشت خلد بود
(خاقانی)
ای بس دلا که هاویه پرورد کرده اند
او بود صد جوینی و غزالی اینت غبن
(خاقانی)
کاندر جهان نه کندریی بود و نه نظام
مطالب پیشنهادی
مغبون یعنی چه ?
