حتما برای شما هم پیش آمده است واژه طفل را بشنوید یا مشاهده کرده باشید و از معنی دقیق آن مطلع نباشید، در این مطلب معنی دقیق این کلمه را مرور میکنیم ( طفل یعنی چه ? ).

معنی طفل
معنی طفل

معنی طفل

مترادف و معادل واژه طفل:

  • بچه
  • نوزاد
  • خردسال
  • غلام
  • کودک
  • نوباوه
  • نوجوان
  • بچه کوچک انسان
آوا: /tefl/
اشتباه تایپی: xtg
نقش: اسم
جمع طفل:اطفال
طفلان
متضاد طفل: بالغ
بزرگسال
طفل به انگلیسی:babe
baby
child
infant
juvenile
urchin
youngster
kiddie
kiddy
معنی طفل
معنی طفل در لغتنامه معین ?

(طِ ) [ ع ] (اِ) بچه، کودک ج اطفال

معنی طفل در فرهنگ عمید ?

۱- تاریکی
۲- غروب خورشید
۱- کودک، بچه
۲- (صفت ) [قدیمی] کوچک

طفل در لغتنامه دهخدا

طفل [ طِ ] ( ع اِ ) بچه. نوزاد آدمی.زغلول، کودک، مولود، نوزاد مردم و جانوران وحشی، کودک خرد، یکی را گویند و جماعتی را نیز گویند، مسعودی گوید:طفل خردتر از صبی است.

ج – اطفال، صاحب آنندراج گوید: زمان طفولیت از ولادت تا وقت بلوغ و عندالبعض تا وقت حرکت و نهوض، کذا فی بعض شروح نصاب و یتیم و بی مادر و بی زبان و بسته زبان و شیرمک و شیرمست و خاک نشین وبازی گوش و بدخو و بهانه جو و خودسر و خودرأی و شوخ و بیباک و زیرک و نی سوار و نورفتار و نوبپاآمده و بکرنگاه و زبان دان در فارسی از صفات اوست.

|| نیاز || شب || آفتاب قریب به غروب || اخگر که از آتشزنه برافتد || خرد وپاره ای از هر چیزی عین باشد یا حدث و معنی.
– طفلان آتش: کنایه ازشراره باشد.

– || اشک را نیز گویند.
– طفل دبستان: کنایه از کسی که هیچ رتبه و قدری نداشته باشد. ( آنندراج ).
– طفل در گریبان انداختن: رسم ولایت است خاتونی که پسر ندارد و خواهد که پسر یکی از اقربا به فرزندی گیرد پسر او را در گریبان کرده از دامن برمی آرد و در این شرط است به آنکه از من زاده است ، پس عبارت مذکور بمعنی به پسری گرفتن باشد :

– طفل را از پستان بریدن و از شیر باز کردن و از شیر بریدن و از شیر واگرفتن، جدا کردن او را و بازداشتن از شیر و آن را به تازی فطام گویند.

اصطلاح طفل زبان دار: کودک زیرک، طفل زبان دان: کودکی که سخن استاد زود بفهمد و یاد گیرد و به استاد بازگوید.

– طفل بر در مسجد و به مسجد افکندن: چون زن فاحشه از نطفه حرام فرزندی بار آرد نهانی آن را بر در مسجد افکندتا هرکه به سروقتش رسد بردارد.

– طفلان چمن: نباتات نورسته.

– طفل چهل روزه: اشاره به آدم صفی ( ع ) است بسبب آنکه گِل او در چهل روز سرشته شد. ( برهان ) ( غیاث ) ( آنندراج ).
– طفل خونی یا خونین: آفتاب.

غلام مذأب:طفل باگیسو.
– امثال :
طفل را به کاری فرست و خود از پی او برو.
طفل عاقِل ز پیر جاهل بِه.
|| کوچک از هر چیز، خرد و ریزه هر چیزی و هو واحد و جمع مثل الجنب، قوله تعالی: او الطفل الذین لم یظهروا ( قرآن 31/24 ) ج ، اطفال ( منتهی الارب ) || در اصطلاح نردبازان، مهره.

واژه طفل در اشعار فارسی

طفل را چون شکم به درد آمد
همچو افعی ز رنج او بربیخت
گشت ساکن ز درد چون دارو
زن به ماچوچه در دهانش ریخت (پروین خاتون)

پیر در دست طفل گردد اسیر
پشه گیرد چو باشه گردد پیر (سنائی)

طفلی هنوز بسته گهواره فنا.
مرد آن زمان شوی که شوی از همه جدا (خاقانی)

ما طفل وار سرزده و مرده مادریم
اقبال پهلوان عجم دایگان ماست (خاقانی)

چو آن عودالصلیب اندر بر طفل
صلیب آویزم اندر حلق عمدا (خاقانی)

هیچ طفلی در این دبستان نیست
که ورا سوره وفا ز بر است (خاقانی)

طفل می نالید یعنی قرص رنگین کوچک است
سگ دوید آن قرص زو بربود و آنک رفت راست (خاقانی)

از پی سی طفل را در یک بساط
آن سه لعبت ز استخوان آخرکجاست (خاقانی)

دویدند قومی دلیران روم
چو طفلان آتش به تاراج موم (امیرخسرو)

طفلان چمن را چو شرر نیست بقائی
در باغ خزان است که همزاد بهاراست (سلیم)

مرد خدا نمیشود گرچه زند کنار خود
بر در مسجد افکند طفل حرامزاده را (ملاطغرا)

طفل اشکی کز غم دنیا ز طبعت زاده است
شرم بادت گر ز چشم آن را به مسجد افکنی (شفیع اثر)

ریخت به خانه خدا اشک ریای زاهدان
قحبه به مسجد افکند طفل حرامزاده را (سعید اشرف)

برشکافد فلک مشیمه ٔشب
طفل خونین به خاور اندازد (خاقانی)

ز دل زائیده طفل اشک چشم ازخویش میداند
چو فرزندی که اندازند مردم در گریبانش (طاهر وحید)

رسید نوبت بیداربختیم وقت است
که طفل خواب ز شیر فسانه واگیرم (نورالدین ظهوری)

چو رفت ایام شیر و عهد نازش
به عادت دایه کرد از شیر بازش (بیانی)

ز شیر دختر رز تا بریدم طفل عادت را
به حکم دایه مشرب به خون توبه خو کردم (ابوطالب کلیم)

کلیم پیر شدی وقت آن هنوز نشد
که طفل طبع ز شیر هوس بریده شود (ابوطالب کلیم)

طفلک در لغتنامه دهخدا

طفلک [ طِ ل َ ] ( اِ مصغر ) طفل خردسال. حرف «ک » برای تحبیب است و از روی شفقت گویند :

کاف رحمت از پی تصغیر نیست
جد چو گوید طفلکم تحقیر نیست (مولوی)

معنی طفلک در لغتنامه معین

(طِ لَ ) [ ع – فا ] (اِمصغ) =

۱ – کوچک

۲ – مجازاً: موجود معصوم و بی گناه، طفلی، حیوانی

فرهنگ عمید:

طفل کوچک، طفل خردسال، از روی تحبیب و شفقت به کار می رود: بیندیش از آن طفلک بی پدر / وز آه دل دردمندش حذر (سعدی۱: ۵۱ ).

مطالب پیشنهادی

طفل یعنی چه ?

به این پست امتیاز بدید...

خیلی ضعیف/ضعیف/متوسط/خوب/عالی

میانگین امتیازات :4.9 تعداد آرا: 333

هنوز کسی رای نداده...